X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 12:43)
    نبودنت، نقشه ی خانه را عوض کرده و هرچه می گردم آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را پیدا نمی کنم احساس می کنم کسی که نیست کسی که هست را از پای در می اورد گروس عبدالملکیان ********************** برای دل محمدرضا که این روزها ، بی تاب ترین است... برای جای خالی پدرش که برای همیشه خالی ماند. سر سفره های افطار و سحر دعایشان کنید. هم...
  • باغ مرا چه حاجت جوجو و موجو است ، فهمیه ی خانه پرور ما از که کمتر است آخه؟ (جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396 13:21)
    راستش را بخواهید اول برایم یک شوخی بود . در این حد که در مورد جایزه ها با ندا کُری بخوانیم و بخندیم . اما بعد کم کم خیلی زیر پوستی، قسمت زیادی از فکرم را مشغول خودش کرد. در نتیجه شوخی که جای خود دارد کاملن جدی شد: روزی چند بار می رفتم سراغ قفسه ی کتابخانه و شروع می کردم به ربط دادن اسم کتاب ها به هم ، تا مثلن چیزی...
  • اگر یک جیگیلی پروانه ای هستید ، این پست را نخوانید (جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 22:29)
    سرم را بالا می آورم . چشمم می افتد به میز ناهارخوری که انگار هزار سال است رنگ دستمال گردگیری را به خودش ندیده است. مانند کسانی که آزار دارند و کرم آسکاریسشان خیلی سرخال و قبراق،از خواب بیدار شده ، بلافاصله روی میز تلوزیون را نگاه می کنم. خدای بزرگ من! ازین فاصله انگار رنگش از سیاه به چیزی شبیه خاکستری بدل شده . با...
  • لحظه ی تثبیت (دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1396 11:06)
    امروز رفتم تو پیوندهای وبلاگ تا هم سری به دوستان بزنم و هم کمی حال و هوا عوض کنم. اما جل الخالق والمخلوق حدود هشتاد درصدشان توی لحظه ای در اسفند یا قبل از آن مانده اند و تکان نخورده اند. این پست های لایتغیر تثبیت شده، آزار دهنده ترین سرنوشت خیلی از وبلاگها بوده و گویا کماکان در حال دامنگیرتر و فراگیرترشدن است... توی...
  • زان پیش که روزگار خونت ریزد (سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1396 12:48)
    هر بار که یک مریضی سخت را پشت سر می گذارم انگار که جانی دوباره گرفته باشم سرخوش و خوشحال می شوم. چند روزی مریض بودم و گیج. احساس می کردم دنیا به انتهای خودش رسیده و همه ی روزها سیزدهی شده اند که باید بدر شوند. باید از نحسیشان فرار کنم. امروز همان روز فرار است. سردرد و معده دردی در کار نیست. یا آن قدر کم است که می شود...
  • اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم... (چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1395 14:08)
    صبح با تلخ ترین حال ممکن بیدار شدم. البته برای کسانی که مرا از نزدیک می شناسند این چیز عجیب و غریبی نیست اصلن. نود درصد وجود مرا با تلخ ترین ماده ی ممکن سرشته اند و من تمام عمرم تلاش کرده ام تا این تلخی، دامن کس دیگری جز خودم را نگیرد و با ده درصد باقیمانده -به قول دوستان - خود را به هنر شادی بیارایم! اما چند وقتی است...
  • سال نترسیدن. سال دوباره می سازمت. (یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 20:48)
    تازگی ها کمی شدت حواسپرتیم زیاد شده. برای کاری برنامه ریزی می کنم و یادم می رود انجامش بدهم. بعد خیلی شیک فکر می کنم انجامش داده ام و منتظر نتیجه می مانم. شاکی هم می شوم که مثلن چرا فلانی جواب ایمیلم را نداد. یا من که سه روز پیش زنگ زدم و سفارش فلان چیز را دادم پس چرا نمی رسد. هر روز ایمیلم را چک می کنم و هی به همسایه...
  • شاعر میگه خندیدنات قشنگه!! (چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395 11:46)
    دیدین این اسمارت فونا یه آیکونی دارن به اسم airplane mode ؟گزینه ی مورد علاقه ی منه تو گوشی که شکل یه هواپیما هم روشه. خلاصه من اکثر اوقات این قسمت گوشیمو فعال می کنم و با خیال راحت از این که دیگه زنگ نمی خوره! از بقیه ی امکاناتش استفاده می کنم. مثل همین حالا که دارم این پستو با گوشیم می نویسم:) بهشم میگم حالت...
  • Manchester by the sea (دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 14:07)
    من هم مثل خیلی از شما که فیلم دیدن را دوست دارید ، فیلم زیاد می بینم. بر عکس محمدرضا تعصبی هم روی خارجی و ایرانی بودنش ندارم. اسم کارگردان و بازیگران جذبم می کنند برای خریدن فیلم. خیلی هم با دقت و حوصله یا به عبارتی واو به واو فیلم را پیگیری می کنم و خلاصه معتادم . چند سال پیش یک انسان شریف و دانشمندی پیدا شد و وقتی...
  • بوکسوری که منم. (چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 01:13)
    خیلی سال پیش از تلوزیون فیلمی ژاپنی یا کره ای دیدم که اسمش یادم نیست. در مورد دختری بود که مادرزادی بدون دست به دنیا آمد و پدرش همان روز تولدش وقتی فهمید بچه ناقص است او و مادرش را رها کرد به امان خدا. مادر با سختی زیاد توی تنهایی بچه ی عجیب بدون دستش را بزرگ کرد. دختر به سن مدرسه رسید و تنها مدرسه ی شهر کوچکشان او را...
  • چطوری آخه؟! (پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1395 12:05)
    فروشنده ی وانتی توی کوچه داد می زند:" فرش ماشینی دوازده متری و نه متری و شش متری دارم و خونه دار و بچه دار خلاصه زنبیلو وردار و بیار....!" با خودم فکر می کنم این فروشنده حتمن خریدار دارد که صبح اول وقت چند تخته فرش انداخته پشت ماشینش و دوره افتاده توی شهر. بعدفکر می کنم که اوه ! یاللهول!*جیزز کرایس! چه مشتری...
  • نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است (یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1395 14:04)
    همسر برادرم کارنامه ی برادرزاده ی کلاس اولیم را توی تلگرام برایم فرستادو من هم به عنوان یک عمه ی خوشحال کلی ابراز خرسندی کردم و شادمانانه نوشتم که آرزوی موفقیت جیگیلیمان را دارم. همسر برادر نیز در پاسخ نوشت که" با دعای شما مخصوصن عزیز جونش ( یعنی مادرم که می شود مادر شوهر نامبرده و مادربزرگ صاحب کارنامه:) . با...
  • هجدهم دیماه (شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 15:17)
    هجدهم دیماه است و من فکر کردم حتمن باید اینها را توی نیمه جدی بنویسم. بنویسم که یادم نرود. امروز جلوی آینه به خودم نگاه می کردم و به این فکر می کردم که دیگر تعدادموهای سفید سرم از شمارش خارجند و باید بعد ازین موهای سیاهم را بشمارم. خب این شمارش تار مو جزو کارهای وسواس طوری است که به آن معتادم . از آن وسواس های کم آزار...
  • غلام نگاه های روشنم (چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 12:52)
    چند هفته پیش به فروشنده ی سوپری محلمان گفتم لطفن یکی از این ظرف های پلاستیکی را بعد از خالی شدن بدهید به من. بعد اشاره کردم به ظرفهایی که ژله آماده های کوچولو موچولو تویش بودند. خانم فروشنده ی مهربان پرسید برای چه کاری می خواهی؟ گفتم می خواهم ازین گلدانهای شیک و پیک کاکتوس درست کنم. توی گلفروشی های با کلاس ،اسمش...
  • از تو می پرسند:) (دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1395 18:07)
    عارضم به حضور عاطرو انورتان که در راستای عمل به سیره و سنت آقامون برایان تریسی هر روز صبح اولین کاری که می کنم قورت دادن بزرگ ترین قورباغه ی موجودیعنی انجام سخت ترین کار آن روز است. ایشان فرموده اند اگر این کار بکنید بقیه ی روز می توانید خوشحال و خندان به امور دیگر خویش پرداخته و از زندگانی لذت ببرید. اما مشکلی پیشامد...
  • نزدیک بی ملاحظه (یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 19:42)
    داشتم لیموشیرین می خوردم .کمی پوستش خشک شده بود باعث شد یاد خاطره ای بیفتم . در زمان هایی نه چندان دور من فقیرتر و بی پول تر از این روزهایم بودم. (صدای گریه ی حضار) یعنی باید برای همه چیز حساب و کتاب می کردم تا حتی یک هزار تومانی هم این ور و آن ور نشود. کار می کردم امادرآمدم آن قدرها زیاد نبود . دانشجو هم بودم. اجاره...
  • تو با من چی کار کردی جولیا؟! (یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 18:15)
    خیلی وقت پیش که هنوز فیلی در چنته داشتم تا یاد هندوستان و تحصیل در ممالک فرنگ کند هی زرت و زرت می رفتم توی سایت دانشگاه های در جه ی یک دنیا و صفحه ی مخصوص بر و بچز بین المللی را باز می کردم و شرایطش را می خواندم و خیلی شرتی شپروتی شروع می کردم به نوشتن این که به نام خدا فلانی هستم از دیار معطر ایران با سابقه ی درخشان...
  • کافی شاپه سیب زمینی شاپ که نیست که آخه؟ (چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1395 08:00)
    نزدیکی های محل کار قبلیم کافی شاپی بود که صبح ها همان اول وقت یک آقایی کتاب و دفترش را می گذاشت روی میز جلوی پنجره. بعد شروع می کرد به نوشتن و خواندن. حسودیم می شد . دلم می خواست به جای اتاق نمور و تاریک اداره من هم بروم توی همچین جایی بنشینم واجازه بدهم تا پرنده ی خیالم به هر کجا که می خواهد پر بکشد. بعد از استعفا از...
  • به چشماتم خیلی میاد! (سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1395 17:06)
    هر موقع که یاد نوشتن توی وبلاگم می افتم ، به تاسی از سیره ی بزرگانی که در روزگارانی نه چندان دور همراه با قر کمر فرموده اند " فکر کردن اصلن نمیخواد ، شعر باید خودش بیاد" منتظر می نشینم تا مطلب جدید خودش بیاید. حتی امروز بلند شدم حرکات موزونی هم انجام دادم و مانند وردی جادویی تکرار کردم : "فکر کردن اصلن...
  • میدل ایج کرایسیز یا هزار باده ی ناخورده در تن تاک است:) (پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1395 14:00)
    صداها و تصویرها توی ذهنم تاب می خورند. هزاران قاب از آدم ها و مکان هایی که انگار با فوتوشاپ پیرو فرسوده شان کرده باشند. چهره های آشنایی که نفهمیدم کی این همه پیر شدند. همکلاسی های سرحال و شاداب سالهای دبیرستان که امروز یک باره میانسال های خسته ای شده اند با درد مفاصل و غصه ی کنکور بچه ها. خانه هایی که یک روز پر بوده...
  • نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم... (چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1395 20:50)
    نمی دانم این چه سری است که هر وقت حجم کارهای معوقه ام از حد معمول بیشتر می شوند یاد وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می افتم. یک جور آب که از سر بگذرد چه یک وجب چه ده وجب طوری بی خیال می شوم و می روم سراغ یللی تللی .انگار از شدت اضطراب وارده به لحاظ روحی سر و لمس می شوم . درست مثل همین لحظه که مغزم هنگ کرد . لپ تاپم را زدم...
  • لوس نگاری (یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 15:10)
    بس که این روزها احساس می کنم حرف ها و فکرهایم لوس است نمی نویسمشان. می گویم اقتضای زمان و مکان فعلی است و من خود به خود دوباره برمی گردم به دنیای غیر لوس همیشگی خودم . بعد آن وقت می توانم بروم پای منبر. اما خب نمی شود انگار و این لوسی تمام شدنی نیست. در نتیجه آمدم کمی لوس نگاری کنم و بروم پی کارم! خب جانم برایتان...
  • سراب (شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1395 15:42)
    اگر همین یک سال پیش ،خواننده ی متنی مشابه این پست می شدم توی دلم پوزخند می زدم به نویسنده اش. می گفتم قاطی کرده . حالش خوش نیست . اما شده ام همان نویسنده. همانی که پوزخند خورش ملس است. همان که قاطی کرده و حالش خوش نیست: به گمانم همه ی ما خودمان را با کلمه ی عشق گول زده ایم و می زنیم. یک جور مداوا برای درد بی درمان...
  • مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان (دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395 12:08)
    دیشب فیس بوکم را دی اکتیو کردم. واتساپ و تلگرام را هم از روی گوشیم پاک کردم. اینستاگرام هم که اواخر اسفند کارش را ساخته بودم. احساس سبکی و آزادی می کنم. قفس آهنین تکنولوژی! داشت خفه ام می کرد. چند وقت پیش ترها هم مقاله ای خواندم در باب این که چقدر این خیل عظیم اخبار و اطلاعات کوتاه و لحظه ای ذهن را تنبل می کنند و چطور...
  • مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم* (یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1395 15:37)
    به گمانم اواخر خرداد سال گذشته بود. اضطراب یک سری کار نیمه تمام امانم را بریده بود. کلن مشت بر دیوار می کوفتم و پاچه ی خود و خلایق می دریدم . طوری که یک شب جان بر لبم رسید و نشستم با خویشتن تامل کردم و گفتم زینهار! زینهار ! نیمه جدی ! این طوری نمی شود که ! پس بجنب و دست به کاری بزن که غصه سرآید . خلاصه بعد ازین زینهار...
  • که دریا در شب طوفان شکوه دیگری دارد (شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1395 13:16)
    دیروز طی یک عملیات انتحاری و ضربتی انباری خانه را مرتب کردیم. کار سخت و عجیبی بود. پاکسازی و دور ریختن و نظافت جایی که همیشه هر چیزی را فعلن لازم نداشته ای انداخته ای گوشه اش و هی جمع شده و هی جمع شده... به گمانم تنها امتیاز اجاره نشینی و حرکت هرساله از یک خانه به خانه ای دیگر پاکسازی سالیانه ی وسایل باشد . برای ما یک...
  • " آقا کاملش کن" یا صبوری برای رسن حمار شدن مساله این است! (پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1395 16:48)
    چند روزی است که دایم یاد این حکایت از هموطن عزیزمان می افتم که بعد از مدتها در به دری ماشین درست و درمانی می خرد و خیلی شیک و با کلاس می رود برای زدن بنزین. نوبتش که می شود سوییچ را به دست مامور پمب بنزین می دهد و خیلی جو گیر می گوید : آقا کاملش کن! فکر می کنم که این حکایت، حکایت تمام سال های عمر من بوده و هست. سراغ...
  • گل باقالی خانوم (دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 10:56)
    به گمانم می رود جزو قوانین مورفی! این که هر وقت تصمیم کبرایی برای روزتان می گیرید همان روز همه چیز دست به دست هم می دهند تا بشوید "گل باقالی خانوم خونه ی مادربزرگه". به همان عاطلی و باطلی. لااقل در مورد من که همین طور است. امروز از صبح نشسته ام سر یک عدد کاری که بسیار برایم مهم است. اما تمرکز رفته است گل...
  • فرد مذکور روزش را چگونه گذراند (پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1395 00:08)
    یک منبع آگاه که نخواست اسمش فاش شود دیشب از سر حواس پرتی به جای یک قرص آرامبخش دو قرص مصرف کرد. بدین صورت که قبل از مسواک زدن و آماده شدن برای خواب طبق معمول همیشه قرصش را خورد اما در همان حیص و بیص قورت دادن قرص مذکور تلفنش زنگ خورد و حواسش پرت شد . حواس پرتی به گونه ای رخ نمود که ایشان بعد از مکالمه ی تلفنی و مسواک...
  • بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش (دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1395 12:04)
    چند هفته ای می شود که نرم افزار اینستاگرام را از روی گوشیم پاک کرده ام. توی کلی کانال تلگرامی هم عضو بودم که از همه شان زدم بیرون. این که به اپلیکیشنش رحم کردم و گذاشتم بماند به خاطر ارتباط گاه به گاه عکسی و حرفی با یکی دونفر آدمی بود که به لحاظ مسافتی از هم فاصله داریم و دلم می خواهد هنوز توی برنامه ی روزمره شان...
( تعداد کل: 367 )
   1       2       3       4       5       ...       13    >>