X
تبلیغات
رایتل

به چشماتم خیلی میاد!

سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 17:06

هر موقع  که یاد نوشتن توی وبلاگم می افتم ،  به تاسی از سیره ی بزرگانی که در روزگارانی نه چندان دور  همراه با قر کمر  فرموده اند " فکر کردن اصلن نمیخواد ، شعر باید خودش بیاد" منتظر می نشینم تا مطلب جدید خودش بیاید. حتی امروز بلند شدم حرکات موزونی هم انجام دادم و مانند وردی جادویی تکرار کردم : "فکر کردن اصلن نمیخواد پست جدید خودت بیا دوست دارم خیلی زیاد" اما باز هم آب از آب تکان نخورد.

 یعنی  این طور درگیرم واین طور برای سرپا نگه داشتن اینجا به پیسی افتاده ام. بعد یاد یک سری تکنیک های روانشناسی افتادم که می گوید خودت را توی فضا قرار بده . مستغرق کن در امر مربوطه تا خلاقیت در بزند! گفتم جهت این مهم بروم سراغ لینکهای نیمه جدی و کمی وبلاگ خوانی کنم. روی هر کدام که کلیک کردم دیدم جا تر است و کودک کیدنپینگ شده! ( کودک استعاره از نویسنده ی فقید وبلاگ مورد نظر است) . این بار هم سرم خورد به دیوار. یا به نوعی به بن بست رسیدم( احساس بامزگی دارد خفه ام می کند).

گفتم بزنم توی جاده خاکی حال و احوال کردن و نوشتن از امور روزمره. دیدم هیچ چیز کیبوردگیری پیدا نمی کنم.یعنی کلی دوست و آشنا اینجا را می خوانند... شاعر می فرماید چه کنم که بسته پایم.به نوعی بسته زبانم حتی !  یعنی سخت شده نوشتن از خویشتن.  بعد فکر کردم بروم  توی کار نوشتن از اخبار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دیدم توییتر و فیس بوک و اینستاگرام کلن فلان فلان قضایا را درآورده اند. لکن صلاح دیدم بی خیال این بلندگو بشوم! راستش خیلی هم حوصله اش را ندارم. روزمره نویسی به نظر من نزدیک تر است که آن هم گفتم چه بر سرش آمده.

گفتم بروم توی کار عشقولانه نوشتن و یاد ایام و تین ایجر طور به چشم و ابرو و دست و پای بلورین محبوب اشاراتی کنم که دریاست و اقیانوس است . شارپ دایوینگ توی اقیانوس مذکور و  هارد هاگینگ و لایت کیسینگ وتاف میسینگ و قس علیهذا!   دیدم زیادی زمخت شده ام برای این مسائل پروانه ای. یعنی کلن چند وقتی است یک جور آهوی خزیده به شکاف سنگ طوری شده ام که می ترسم از خرامیدن. شاید اسمش ترس هم نیست. فعلن این گدار را ترجیح می دهم. یا همین شکاف سنگ را. خودم را هم که تشبیه کردم به آهو و خیالم راحت شد از بابت ارضای حس خود شیفتگی.

خلاصه که همین.

 جان؟ لابد انتظار نتیجه گیری هم ازین دری وری ها دارید:))

پ.ن. روی گوشیم تقویم باد صبا را دارم و مدتی است آلارم اذانش را فعال کرده ام. حالا کل روز توهم می زنم که از یک جایی دارد صدای ربنا وهب لی من لدنک رحمه شجریان ... می آید . 

میدل ایج کرایسیز یا هزار باده ی ناخورده در تن تاک است:)

پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 14:00

صداها و تصویرها توی ذهنم تاب می خورند. هزاران قاب از آدم ها و مکان هایی که انگار با فوتوشاپ پیرو فرسوده شان کرده باشند. چهره های آشنایی که نفهمیدم  کی این همه پیر شدند. همکلاسی های سرحال و شاداب سالهای دبیرستان که امروز یک باره میانسال های خسته ای شده اند با درد مفاصل و غصه ی کنکور بچه ها.  خانه هایی که یک روز پر بوده اند از شور عجیب زندگی ، امروز مخروبه هایی  شده اند پر از علف هرز و فضله ی گربه و سگ های ولگرد...

خدایا. ..من کجا بوده ام این همه سال؟ من که همین جا بودم. همین نزدیکی . چرا ندیدم؟ چرا نفهمیدم؟ چرا این بار، تصویر و صدای تک تکشان توی ذهنم قاب و ضبط شدند؟

می روم سراغ آلبوم عکس ها . به گمانم وقتش شده بگویم عکس های قدیمی. عکس های من و دوستان مدرسه . من و برادرهای کوچکم.  من و همکلاسی های دانشگاه.  گریه می کنم. انگار شبح سرگردانی شده  ام میان گذشته و حال. معلقم بین این دو زمان. به هیچ کدام تعلق ندارم . چشمانم را می بندم. ذهن همیشه تلخم انبوهی است از خاطره های تلخ . خاطره های  خاطر جر ده. دنبال شادمانی می گردم . لحظه ای شادانه و فارغانه . پیدا نمی کنم. به گمانم فیلتر تلخی و تیزی کار خودش را کرده . هیچ شیرینی را رد نکرده. خارچین کرده میان اتفاقات . گزنده ها و برنده هایش را انتخاب کرده . انگار چهل سال اندوه اندوخته ام فقط...گریه می کنم... دیوان حافظ را بر می دارم ... چهل سال رنج و غصه کشیدیم و تدبیر ما به دست شراب دوساله بود... یک لحظه به خودم می آیم . می گویم : کرمی!  رشحات بحران میانسالی دامنت آلوده انگار! دستت را بگذار روی زانوهایت،  بلند شو  و خودت را  بسپار به پیشنهاد حضرت حافظ...

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم...

چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 20:50

نمی دانم این چه سری است که هر وقت حجم کارهای معوقه ام از حد معمول بیشتر می شوند یاد وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می افتم. یک جور آب که از سر بگذرد چه یک وجب چه ده وجب طوری بی خیال می شوم و می روم سراغ یللی تللی .انگار از شدت اضطراب وارده به لحاظ روحی سر و لمس می شوم . درست مثل همین لحظه که مغزم هنگ کرد . لپ تاپم را زدم زیر بغلم و آمدم توی بالکن نقلی خانه نشستم . اول کمی به ماه نگاه کردم . بعد هم  گوش جان سپردم به نوای دلکش دختر بچه ی همسایه .( الله اکبر به این حرفی که این یک وجب بچه می زند. لاینقطع . صبح دهانش را با چشمهایش باز می کند و یکریز حرف میزند تا حوالی دو نصفه شب که توی حیاط بیهوش می افتد و دوباره صبح روز از نو و تکلم از نو . )

خلاصه این که کمی وبلاگ خواندم و بعد فکر کردم راجع به این دوماهی که چیزی ننوشته ام  برایتان بنویسم.  اما هیچ مورد قابل عرضی نیست انگار. من بودم و روزهای داغ و کشدار تابستان و البت صدای دختر بچه ی همسایه و کولر روغن کاری لازم یک همسایه ی دیگر. کل ماجرا همین بود. راستش را بخواهید گرما سروتونین و دوپامین بدنم را محو می کندو من افسرده تر و بی تابتر از همیشه می شوم. تنها امید زنده ماندنم  می شود فکر کردن به پاییز و باران های گاهی گداری شیراز. اینها را گفتم که بگویم حوصله ی حرف زدن از روزمرگی را نداشتم که نمی نوشتم. یعنی کلن دیدن روزمرگی های بقیه هم آزار دهنده شده بود. در نتیجه اینستاگرامم را هم تعطیل کردم. همین قدر بی اعصاب و جدی. سفرکی هم داشتیم اما خستگیش به فرح بخشیش می چربید. (جمله ی آخر را که نوشتم ور مذهبی و قضا و قدری ذهنم یقه ام را گرفت که داری ناشکری می کنی و قدر عافیت نمی دانی و اینها).

دست آخر این که قصدم از ننوشتن ، بی توجهی به نیمه جدی و نیمه تعطیل کردنش نبود بلکه دلم نمی خواست که تلخیم را به دوستان نیمه جدی منتقل کنم. 

لوس نگاری

یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 15:10

بس که این روزها احساس می کنم حرف ها و فکرهایم لوس است نمی نویسمشان. می گویم اقتضای زمان و مکان فعلی است و من  خود به خود دوباره برمی گردم به دنیای غیر لوس همیشگی خودم . بعد آن وقت می توانم  بروم پای منبر. اما خب نمی شود انگار و این لوسی تمام شدنی نیست. در نتیجه   آمدم کمی لوس نگاری کنم و بروم پی کارم!

خب جانم برایتان بگوید که  منِ جمع گریز منزوی طور یک تغییر صد و هشتاد درجه ای که نه، ولی صد درجه ای کرده ام. یعنی جمع حالم را خوب می کند. حرفهای صد من یه غاز زدن و غیبت کردن و به فکر رخت و لباس و تغییردکوراسیون خانه بودن و اینها ، همه اش حالم را بهتر می کند. پیشتر حوصله شان را نداشتم اصلن. احساس می کردم دون شان آدمیت  است و اینها. اما این روزها خیلی به شان انسانیت فکر نمی کنم. ایده آلیستی و کمال گراییم بی نهایت افت کرده. افکار کمال گرایانه ی ذهنم با پتک و چکش ریز ریز می شوند و خرده هایش می شوند همین چیزهای ریز و درشت زندگی روزمره. 

بی خیالم. از آن وسواسهای عجیب و غریب دیگر خبری نیست. این بی خیالی  طیف وسیعی از وسواس های  شدیدم به نظم و ترتیب و هارمونی و پاکیزگی و اینها را شامل می شود تا پاسخم به این سوال فلسفی که  زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و ...  یک جور یلخی و عاطل و باطل خوبی به زندگی ادامه می دهم .

یعنی میانسالی هر بدیی داشته باشد این یک خوبی را برایم داشته  که با رگ و پی و مغز استخوانم بفهمم که زندگی با این  قیافه و فیگور  خیلی جدیش ، کماکان  بذری تر ازین حرفهاست که خلق خودمان را برایش تنگ کنیم. 

البته هنوز هم اندوه های بی دلیل و خشم های با دلیل،  اوقاتم را مثل زهر می کنند اما  چندان دوامی ندارند.مثلن  چند وقت پیش با خودم فکر کردم یک قلکی بخرم بعد به طور سنتی پس انداز کنم  و برای خودم  طلا بخرم . بعد توی مجالس چند تا گردنبند طلا روی هم بیندازم ببینم چه حالی دارد؟ حتی به این هم فکر کردم که زینت آلات فعلیم را که نه  تنها ارزش ریالی ندارند بلکه بویی شبیه میله ی مینی بوس ها و اتوبوس ها را می دهند بریزمشان دور:) یعنی سطح دغدغه هایم  در این حد و حدود است  و خیلی هم  راضیم. جدی. 

حالا انشالله  اگر عمری بود باز هم ازین احوالات در پیتم برایتان می نویسم:))


( تعداد کل: 365 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       92    >>