X
تبلیغات
رایتل

هجدهم دیماه

شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 ساعت 15:17

هجدهم دیماه است و من فکر کردم حتمن باید اینها را توی نیمه جدی بنویسم. بنویسم که یادم نرود. امروز جلوی آینه به خودم نگاه می کردم و به این فکر می کردم که دیگر تعدادموهای سفید سرم  از شمارش خارجند و باید بعد ازین موهای سیاهم را بشمارم. خب این شمارش تار مو جزو کارهای وسواس طوری است که به آن معتادم . از آن وسواس های کم آزار و بی خطر. معمولن بعد از شمردن ،کمی هم لب و لوچه ام را کج و کوله می کنم و ابروهایم را بالا می اندازم تا ببینم حدود و ثغور چروک ها در چه حالیست  و بعد هم  خیلی خنثی و بی تفاوت می روم رد کارم. امروز ولی این مناسک را با حالی خوش انجام دادم . اصلن بی تفاوت نبودم. در حالیکه حواسم جمع شمردن تارهای سفید مو و جداسازیشان از رنگی ها بود با خودم فکر می کردم که ورای سفیدی و سیاهی مو و صافی و چروکی پوست، توی هیچ دوره ای از زندگی حدودن چهل ساله ام ، این همه احساس خوب آن هم جمعن و یکجا با هم نداشته ام. این که احساس کنم همه چیز، یک جور" جاده و اسب مهیا" طوری است. ..جاده ی  تازه آسفالت شده  ی پت و پهن . اسب از نژاد عربی و قبراق و چست و چابک.

 همیشه یا جاده خاکی و پر دست انداز بود یا اسب خسته و له. یا هر دو از رده خارج بودند. همیشه یک جای کار که نه ده جای کار با هم می لنگید و ورای میزان تلاش و اراده ای که خرج می کردم یا نمی کردم، زمینم می زد. برای همین هم سالها می گذشتند و من با وجود تلاش زیاد و خستگی بیش از حد همان جای قبلی بودم. مثل راه رفتن و دویدن روی تردمیل. هر چه می روی  جایت عوض نمی شود. خسته و عرق ریزان به خودم و پشت سر و جلوی رویم نگاه می کردم. نه تکان نخورده بودم .  موها اما سفیدتر و پوست چروک تر شده بود. بوی بهبودی از اوضاع نمی آمد که نمی آمد.

 اما این روزها بوی بهبود که نه خود پرنده ی بهبود آمده و روی شانه ام نشسته و از توی دستم دانه می خورد. به گمانم که فکر ساختن لانه هم دارد. همانجا روی شانه ی من. البته که هم من و هم پرنده ی بهبود از سنگ اندازی فلاخن روزگار بی خبر نیستیم. که بارها سنگ خورده ایم. اما این بار انگار که مجهز تریم برای شکسته شدن سرمان. 

ای بابا. قصدم روده درازی و استفاده از استعاره و کنایه و تشبیه نبود. نمی دانم چرا نوشته ام شبیه نوشته های سالکان قرن هقتم هجری قمری شد! در هر حال اگر بخواهم لب مطلب را در یک جمله بگویم می شود این: حال من خوب است. باورکن.  

غلام نگاه های روشنم

چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 12:52

چند هفته پیش به فروشنده ی سوپری محلمان گفتم لطفن یکی از این ظرف های پلاستیکی را بعد از خالی شدن بدهید به من. بعد اشاره کردم به ظرفهایی که ژله آماده های کوچولو موچولو تویش بودند. خانم فروشنده ی مهربان پرسید برای چه کاری می خواهی؟  گفتم می خواهم ازین گلدانهای شیک و پیک کاکتوس درست کنم. توی گلفروشی های با کلاس ،اسمش تراریوم کاکتوس است. بعد هر دو خندیدیم. دوباره گفتم حالت کج این ظرفها خیلی خوب است. دقیقن شبیه همان چیتان فیتان های شیشه ای است. باز هم خندیدیم.

 چند روز بعد دوباره رفتم برای خرید . می خواستم پفک بخرم و کراکر نمکی و کره و قارچ . همین که سلام کردم خانم فروشنده لبخندی به پهنای صورتش  زد و دستش را برد زیر پیشخوان و یک ظرف پلاستیکی خالی  بیرون کشید. گفت از خانه آوردم. بنه ( یک جور گیاه )ریخته بودم تویش خالیش کردم و برایتان آوردم. به خاطر فروشگاه زنجیره ای سر خیابان فروشمان خیلی کم شده. این ظرف ژله حالا حالاها خالی نمی شود. خواستم کارتان راه بیفتد. جمله های آخر را که گفت، خیلی غیر ارادی چیل تا بناگوش باز ذوقمرگم، بسته شد . تشکر فراوانی کردم  و آمدم بیرون. 

عصبانی بودم. دلم می خواست بروم شیشه ی فروشگاه بزرگ سر خیابان را بشکنم. بگویم من از شما بدم می آید جمع کنید بروید. کارو کاسبی یک آدم مهربان زحمتکش را کساد کرده اید. من از فروشنده های مانیکور کرده و بد اخلاق پشت صندوقهایتان خوشم نمی آید. آنها حتی به من نگاه هم نمی کنند. فقط  با بی حوصلگی در حالی که به مانیتور روبه رویشان نگاه می کنند می گویند بارکد فلان جنس ناخواناست یا مثلن پول می دهی یا کارت می کشی؟ بعضی وقت ها هم عصبانیند و البته خسته ،می گویند عجله کن خاااااانم. حتی این جور وقت ها هم نگاهم نمی کنند . من هم که غلام نگاه  های روشن و مهربانی های بی دلیلم،  سرخورده و افسرده  راه خانه را در پیش می گیرم.  

کاش این فروشگاه های زنجیره ای نباشند. تخفیف هایشان نباشد. جوری جنسشان نباشد. کاش خانم فروشنده ی مهربان محلمان هر روز کلی فروش داشته باشد.آخر حیف این دل مهربان است که هر روز بابت کسادی کار و تعطیل شدن مغازه بلرزد. حیف نیست؟

از تو می پرسند:)

دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 18:07

 عارضم به حضور عاطرو انورتان که در راستای عمل به سیره  و سنت آقامون برایان تریسی هر روز صبح اولین کاری که می کنم قورت دادن بزرگ ترین قورباغه ی موجودیعنی انجام سخت ترین کار آن روز است.

 ایشان فرموده اند اگر این کار بکنید بقیه ی روز می توانید خوشحال و خندان به امور دیگر خویش پرداخته و از زندگانی لذت ببرید.  اما مشکلی پیشامد کرده و همه ی کاسه ها و کوزه ها را ریخته است به هم. آن هم این که قورباغه ی مذکور هضم نمی شود و همین طور سر دل نگارنده ی سطور می ماند. یعنی من قورتش می دهم اما او همان جا توی مری یا نهایتن سر معده سرحال و شاداب قور قور می کند و تا پایان روز به من فرصت رسیدگی به باقی امور را نمی دهد. 

مرهمی ،ضمادی، سیانوری ، مرگ موشی، قرص برنجی، چیزی ؟  خلاصه که گرفتارم .توهم هم زده ام که مبادا  قورباغه بزرگ شود مرا قورت بدهد یکهو.


نزدیک بی ملاحظه

یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 19:42

داشتم لیموشیرین می خوردم  .کمی پوستش خشک شده بود باعث شد یاد خاطره ای  بیفتم . 

در زمان هایی نه چندان دور من فقیرتر و بی پول تر از این روزهایم بودم. (صدای گریه ی حضار) یعنی باید برای همه چیز حساب و کتاب می کردم تا حتی یک هزار تومانی هم این ور و آن ور نشود. کار می کردم  امادرآمدم آن قدرها زیاد نبود . دانشجو هم بودم. اجاره خانه و کرایه ماشین و پول خورد و خوراک و اقساط وام تحصیلی و غیره کمر درآمد کمم را می شکست.(صدای خنج انداختن حضار روی صورت)

توی این آه و واویلا فقط می توانستم روی کمتر خوردنم حساب کنم. چون اجاره خانه و اقساط که خب گریز ناپذیر بودند. لباس هم افتاده بودم روی شستن و اتو کردن مداوم یکی دومانتوی بدبخت. کفش هایم که میرزا نوروزی شده بودند. با اتوبوس رفت و امد می کردم. می ماند شکمیجات که شعب ابیطالب طوری راه انداخته بودم . در نتیجه میوه و این طور چیزها دیگر زیادی لاکچری بودند!

 یک روز که سرما خورده و فین فین کنان از سرکار برمی گشتم ناگزیر رفتم سراغ میوه فروشی. یک کیلو پرتقال و یک کیلو لیموشیرین خریدم. حدودن از هر کدام چهار پنج تا. بعد با خودم حساب کردم که اگر قناعت کنم! تا سه چهار روز آینده می توانم ویتامین ث بدنم را  تامین کنم . 

دو روز ازین ماجرا گذشت و من هنوز سه تا پرتقال و سه تا لیمو شیرین دیگر توی یخچال داشتم  که از قضا یکی از نزدیکان آمد دیدنم. من هم محض آبروداری و صورت با سیلی سرخ کنی ! هر شش میوه ای را که داشتم  گذاشتم توی ظرف و آوردم برای نزدیک مذکور( مفرد نزدیکان می شود نزدیک دیگر!) 

میوه ها بعد از دوروز کمی تازگیشان را از دست داده بودند و پوست لیموشیرین ها مثل  لیمو شیرین امروزی کمی خشک شده بود. در نتیجه  آن نزدیک عزیز تند و تند  همه شان را قاچ کرد و به نیش کشید و حین خوردنشان هم تاکید کرد که  من شده ام پوست و استخوان و درست غذا نمی خورم و نتوانسته ام از پس خوردن دوتا میوه بر بیایم و گذاشته ام حیف شوند و پوستشان خشک شود. خلاصه که همه ی شش میوه ام را برای این که به من لطفی کرده باشد خورد. 

آن  روز به قدری از بی ملاحظگی این نزدیک ناراحت شدم که بعد از پانزده سال هر لیموشیرین پوست خشک شده ای  گلویم را می سوزاند . مثل قلقلک دادن یک بغض کهنه می ماند انگار. 

نتیجه ی اخلاقی  این که اگر یکی از نزدیکان دانشجوی تنهای کم پولی هستید چندکیلو پرتقال و نارنگی  و لیمو شیرین بخرید و برایش ببرید. اگر هم برایتان میوه شست و آورد به بهانه ی حساسیت و هزار جور ناراحتی امعا و احشایی،  سنگ به شکمتان ببندید و دست به آن نزنید. 

( تعداد کل: 367 )
<<    1       2       3       4       5       ...       92    >>