X
تبلیغات
رایتل

چطوری آخه؟!

پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:05

فروشنده ی وانتی توی کوچه داد می زند:" فرش ماشینی دوازده متری و نه متری و شش متری دارم و خونه دار و بچه دار خلاصه زنبیلو وردار و بیار....!"

 با خودم فکر می کنم این فروشنده حتمن خریدار دارد که صبح اول وقت چند تخته فرش انداخته پشت ماشینش و دوره افتاده توی شهر. بعدفکر می کنم که اوه ! یاللهول!*جیزز کرایس! چه مشتری باحال کولی! صدای بلندگوی فروشنده را می شنود و می گوید اوکی! دست بر قضا امروز یک فرش دوازده متری لازم داریم. مثل کاهوی سالاد مثلن! بعد می پرد بیرون  و از گوشه ی فرش رنگ و طرحش را می بیند و می پسندد و کارت می کشد و دوباره می پرد توی خانه. فرش را پهن می کند و می رود دنبال کارهای دیگرش. بعد بلافاصله یاد خودم می افتم.من اگر بخواهم موردی مانند فرش بخرم چه کار می کنم؟

اول که کلی تحقیق و سرچ واقعی و مجازی می کنم و ته و توی هر نوع زیراندازی، از زمان انسان های غار نشین تا به امروز را در می آورم .بعد می افتم دنبال قیمت مناسب و کیفیت مناسب و رنگ و طرحی که با رنگ و طرح جوراب و دمپایی روفرشیم!ست باشد .

 بعد از همه ی اینها یادم می افتد که پول نداریم. قسمت قشنگ ماجرا. در نتیجه شروع می کنم از شکم زن و بچه زدن برای پس انداز پولی که برای خرید فرش لازم است. خلاصه وقتی با سنگ به شکم بستن و صرفه جویی های مداوم پول در یک بازه زمانی یک ساله آماده می شود می فهمم که فرش مورد نظر قیمتش دوبرابر شده و در نتیجه از توان خریدم  خارج شده. چاره ای نیست دیگر. چند بار سرم را به دیوار فروشگاه مربوطه می کوبم و دست از پا درازتر با سری شکسته بر می گردم خانه. 

به نظرتان آیا خیلی عجیب است که تصمیم گرفته ام وانت فرش فروش را تعقیب کنم و در مکتب کولیت مشتریهایش چند وقتی تلمذ کنم؟  

نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است

یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 14:04

همسر برادرم کارنامه ی برادرزاده ی کلاس اولیم را توی تلگرام برایم فرستادو من هم  به عنوان یک عمه ی خوشحال  کلی ابراز خرسندی کردم  و شادمانانه نوشتم که آرزوی موفقیت جیگیلیمان را دارم. همسر برادر نیز در پاسخ نوشت که" با دعای شما مخصوصن عزیز جونش ( یعنی مادرم که می شود مادر شوهر نامبرده و مادربزرگ صاحب کارنامه:) . با این حرف تلویحن اشاره کرد که خدا تو و دعاهایت و آرزوهایت را خیلی جدی نمی گیرد. حتی برای موضوع پیش پا افتاده ای مثل قبول شدن در کلاس اول دبستان. در نتیجه ما بیشتر به دعای عزیزجون دل بسته ایم ! 

این حرف زمانی خیلی معنادار می شود که می چسبد به یک  موضوع همیشگی آزار دهنده در خانواده ی مذهبی آن هم  از نوع سنتی من. این که فکر می کنند من از خدا دورم . از دین برگشته ای غافلم و کلن زیاد نمی فهمم. همه هم به نوعی ابرازش می کنند . یکی مانند همسر برادرم خیلی لطیف و زیر پوستی. یکی هم مانند پدرم خیلی  گل درشت و از راه افعال و جملات معکوس. 

مثلن صبح اول وقت زنگ می زند و می گوید تلوزیون اعلام کرد امروزتولد خانوم رابعه بنت حبیب از نسب امامزادگان منتسب به امام موسی کاظم است و بر خود واجب دیدم تا روزت را با تبرک به نام ایشان بیاغازم! یا مثلن موقع خداحافظی پای تلفن یا حضوری برایم دعا می کند که خدا روزیم کند بروم سوریه و کربلا و مکه. بی توجه به این که دست بر قضا من مکه رفته ام و جناب بشار از سوریه چیزی برای زیارت نگذاشته و کربلا هم که همین جاست ...بگذریم ...البته که من اعتراضی  نمی کنم و طبق معمول فقط تشکر و آرزوی متقابل کاری است که در کمال بینوایی از دستم بر می آید. 

 پدر و مادرم از شیوه ی حسنین هم برای ارشادم استفاده می کنند. البته کمی خشن تر از این دو بزرگوار. مثلن هر وقت خانه شان می روم پدرم سجاده ی نماز صبحش را در فاصله ی یک میلی متری جایی که من خوابیده ام پهن می کند و با صدای بلند اجزا و ارکان نماز را به تفصیل !به جای می آورد و البته که آخر سو ره ی حمد والدالین(همان والضالین است با لهجه ی عربی غلیظ) را کمی بلندتر و شدید اللحن تر و در حال چپ چپ نگاه کردن به من ادا می کند. 

خلاصه که داله و مغدوب  و له و لورده ام. آن هم بی گناه و بی دلیل. من مکه رفته ام. کلی از قرآن را حفظم و اصلن دلیل علاقه ام به زبان عربی فهمیدن قرآن بود. نه تنها قرآن که من دعاهای طویل القامه ای مانند کمیل را هم حفظم. تاریخ اسلام و مسلمین و پیامبران و امامان را با شرح و تفصیل بهتر از خیلی ها بلدم. اینها را گفتم که شما قشنگ در جریان عجیب بودن ماجرا قرار بگیرید . این که  طوری  به سرم می آورند که انگار خود شیطان رانده شده ام و خودشان مقربین درگاه و تازه از معراج برگشته. 

دلیلش هم شاید کمی سنت شکنانه رفتار کردنم  باشد. ازدواج دیرهنگام و غیر سنتی. یا شاید گاهی دفاع از حقوق زن  و خواستن برابری . همین. یعنی من توی خانواده ام کاری جز اینها نکرده ام.  یعنی در راستای دین و دینداری  کار خبط و خطایی نکرده ام هیچ وقت. البته خب عکس خودم را توی پروفایل تلگرامم گذاشته ام. کاری که اصلن چیز رایجی نیست بین اهالی آن طرف .چون زنان مستوره و پرده نشینند. عکس فقط عکس شوهر و بچه. بچه هم اگر دختر است فقط تا هفت سالگی و هشت سالگی می شود  ازعکسش  رونمایی کرد. لابد مستوره نبودنم باعث می شود من از پی و اساس بشوم مغدوب و داله!! 

تا اینجای کار مشکل زیادی نیست . اما مشکل دقیقا از آن جایی شروع می شود که من بین دوستان منورالفکر و تحصیلکرده و لاییکم هم املی هستم دارای چار چوبهای مسخره و غیر منطقی و غیر تجربی و احمقانه. خیلی وقتها توی جمعشان دعوتم نمی کنند چون به قول خودشان حوصله ی  بحث در مورد اصول و فروع دین را ندارند.

حالا شما پیدا کنید  پرتقال فروش بی نوایی که من هستم بین این تضاد و چالش عجیب:) 

هجدهم دیماه

شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 ساعت 15:17

هجدهم دیماه است و من فکر کردم حتمن باید اینها را توی نیمه جدی بنویسم. بنویسم که یادم نرود. امروز جلوی آینه به خودم نگاه می کردم و به این فکر می کردم که دیگر تعدادموهای سفید سرم  از شمارش خارجند و باید بعد ازین موهای سیاهم را بشمارم. خب این شمارش تار مو جزو کارهای وسواس طوری است که به آن معتادم . از آن وسواس های کم آزار و بی خطر. معمولن بعد از شمردن ،کمی هم لب و لوچه ام را کج و کوله می کنم و ابروهایم را بالا می اندازم تا ببینم حدود و ثغور چروک ها در چه حالیست  و بعد هم  خیلی خنثی و بی تفاوت می روم رد کارم. امروز ولی این مناسک را با حالی خوش انجام دادم . اصلن بی تفاوت نبودم. در حالیکه حواسم جمع شمردن تارهای سفید مو و جداسازیشان از رنگی ها بود با خودم فکر می کردم که ورای سفیدی و سیاهی مو و صافی و چروکی پوست، توی هیچ دوره ای از زندگی حدودن چهل ساله ام ، این همه احساس خوب آن هم جمعن و یکجا با هم نداشته ام. این که احساس کنم همه چیز، یک جور" جاده و اسب مهیا" طوری است. ..جاده ی  تازه آسفالت شده  ی پت و پهن . اسب از نژاد عربی و قبراق و چست و چابک.

 همیشه یا جاده خاکی و پر دست انداز بود یا اسب خسته و له. یا هر دو از رده خارج بودند. همیشه یک جای کار که نه ده جای کار با هم می لنگید و ورای میزان تلاش و اراده ای که خرج می کردم یا نمی کردم، زمینم می زد. برای همین هم سالها می گذشتند و من با وجود تلاش زیاد و خستگی بیش از حد همان جای قبلی بودم. مثل راه رفتن و دویدن روی تردمیل. هر چه می روی  جایت عوض نمی شود. خسته و عرق ریزان به خودم و پشت سر و جلوی رویم نگاه می کردم. نه تکان نخورده بودم .  موها اما سفیدتر و پوست چروک تر شده بود. بوی بهبودی از اوضاع نمی آمد که نمی آمد.

 اما این روزها بوی بهبود که نه خود پرنده ی بهبود آمده و روی شانه ام نشسته و از توی دستم دانه می خورد. به گمانم که فکر ساختن لانه هم دارد. همانجا روی شانه ی من. البته که هم من و هم پرنده ی بهبود از سنگ اندازی فلاخن روزگار بی خبر نیستیم. که بارها سنگ خورده ایم. اما این بار انگار که مجهز تریم برای شکسته شدن سرمان. 

ای بابا. قصدم روده درازی و استفاده از استعاره و کنایه و تشبیه نبود. نمی دانم چرا نوشته ام شبیه نوشته های سالکان قرن هقتم هجری قمری شد! در هر حال اگر بخواهم لب مطلب را در یک جمله بگویم می شود این: حال من خوب است. باورکن.  

غلام نگاه های روشنم

چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 12:52

چند هفته پیش به فروشنده ی سوپری محلمان گفتم لطفن یکی از این ظرف های پلاستیکی را بعد از خالی شدن بدهید به من. بعد اشاره کردم به ظرفهایی که ژله آماده های کوچولو موچولو تویش بودند. خانم فروشنده ی مهربان پرسید برای چه کاری می خواهی؟  گفتم می خواهم ازین گلدانهای شیک و پیک کاکتوس درست کنم. توی گلفروشی های با کلاس ،اسمش تراریوم کاکتوس است. بعد هر دو خندیدیم. دوباره گفتم حالت کج این ظرفها خیلی خوب است. دقیقن شبیه همان چیتان فیتان های شیشه ای است. باز هم خندیدیم.

 چند روز بعد دوباره رفتم برای خرید . می خواستم پفک بخرم و کراکر نمکی و کره و قارچ . همین که سلام کردم خانم فروشنده لبخندی به پهنای صورتش  زد و دستش را برد زیر پیشخوان و یک ظرف پلاستیکی خالی  بیرون کشید. گفت از خانه آوردم. بنه ( یک جور گیاه )ریخته بودم تویش خالیش کردم و برایتان آوردم. به خاطر فروشگاه زنجیره ای سر خیابان فروشمان خیلی کم شده. این ظرف ژله حالا حالاها خالی نمی شود. خواستم کارتان راه بیفتد. جمله های آخر را که گفت، خیلی غیر ارادی چیل تا بناگوش باز ذوقمرگم، بسته شد . تشکر فراوانی کردم  و آمدم بیرون. 

عصبانی بودم. دلم می خواست بروم شیشه ی فروشگاه بزرگ سر خیابان را بشکنم. بگویم من از شما بدم می آید جمع کنید بروید. کارو کاسبی یک آدم مهربان زحمتکش را کساد کرده اید. من از فروشنده های مانیکور کرده و بد اخلاق پشت صندوقهایتان خوشم نمی آید. آنها حتی به من نگاه هم نمی کنند. فقط  با بی حوصلگی در حالی که به مانیتور روبه رویشان نگاه می کنند می گویند بارکد فلان جنس ناخواناست یا مثلن پول می دهی یا کارت می کشی؟ بعضی وقت ها هم عصبانیند و البته خسته ،می گویند عجله کن خاااااانم. حتی این جور وقت ها هم نگاهم نمی کنند . من هم که غلام نگاه  های روشن و مهربانی های بی دلیلم،  سرخورده و افسرده  راه خانه را در پیش می گیرم.  

کاش این فروشگاه های زنجیره ای نباشند. تخفیف هایشان نباشد. جوری جنسشان نباشد. کاش خانم فروشنده ی مهربان محلمان هر روز کلی فروش داشته باشد.آخر حیف این دل مهربان است که هر روز بابت کسادی کار و تعطیل شدن مغازه بلرزد. حیف نیست؟

( تعداد کل: 365 )
<<    1       2       3       4       5       ...       92    >>