X
تبلیغات
رایتل

سال نترسیدن. سال دوباره می سازمت.

یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 20:48

تازگی ها کمی شدت حواسپرتیم زیاد شده. برای کاری برنامه ریزی می کنم و یادم می رود انجامش بدهم. بعد خیلی شیک فکر می کنم انجامش داده ام و منتظر نتیجه می مانم. شاکی هم می شوم که مثلن چرا فلانی جواب ایمیلم را نداد. یا من که سه روز پیش زنگ زدم  و سفارش فلان چیز را دادم پس چرا نمی رسد. هر روز ایمیلم را چک می کنم و هی به همسایه طبقه پایینی می سپارم که اگر پستچی بسته ای آورد تحویل بگیرد. بعد که دیگر واقعن احساس تاخیر می کنم ، پیگیری می کنم می بینم من اصلن ایمیلی نفرستاده ام. زنگی نزده ام. یعنی  یک جور پوچی منتظر بوده ام. 

مثل همان همشهری عزیز که هر روز منتظر برنده شدن بلیط بخت آزمایی اش بوده و هر روز به بخت بد و بدشانسی اش لعنت می فرستاده . یک روز متوجه می شود که هیچ وقت هیچ بلیطی نخریده و منتظر برنده شدن از هیچی و پوچی بوده. 

امروز با خودم فکر کردم که  تمام عمر نازنین چهل ساله ام منتظر بودم تا پستچی روزگار! بیاید پشت در و بسته ی شادی و آرامش و خوشبختی و موفقیت را تحویلم بدهد. غافل ازین که هزینه اش را کامل نداده بودم.  برایش کاری نکرده بودم. فقط فکرش را کرده بودم بی که عملی پشتش باشد. سفارش خرید تکمیل نشده بود. 

غافل بودم ازین نکته ی مثل روز روشن که ، پستچی روزگار، پشت در خانه هایی می رود که برای سفارششان هزینه داده اند. نه آدم های حواسپرت دل ای دل کن. 

اسم سال جدید را گذاشته ام سال پرداخت بها. سال زدن روی بازو  . سال دست گذاشتن روی زانوی شکسته و بلند شدن.سال نترسیدن. سال دوباره می سازمت. 

اسم سال گذشته را سال " مافوق و ماتحت، همراهی و همکشی!" گذاشته بودم. این طور که بویش می آید کماکان باید بر همین مدار بچرخم و سعی در برقراری آشتی ملی بین این دو عزیز را داشته باشم:)

جان؟ شعاری شد؟ باور کنید شعار نیست. باوری است به عمق چهل سال زندگی. 

شاعر میگه خندیدنات قشنگه!!

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 11:46

 دیدین این اسمارت فونا یه آیکونی دارن به اسم airplane mode ؟گزینه ی مورد علاقه ی منه تو گوشی که شکل یه هواپیما هم روشه. خلاصه من اکثر اوقات این قسمت گوشیمو فعال می کنم و با خیال راحت از این که دیگه زنگ نمی خوره! از  بقیه ی امکاناتش استفاده می کنم. مثل همین حالا که دارم این  پستو با گوشیم می نویسم:) بهشم میگم حالت هواپیما!

چند روز پیش با محمدرضا رفته بودیم خرید و تو صف صندوق فروشگاه وایساده بودیم. محمدرضا داشت یه ماجرای غم انگیزی که همون روز صبح براش پیش  اومده بودرو برام تعریف می کرد. حرفش که تموم شد با یه غمی گفت میخواستم باهات حرف بزنم همون موقع. اتفاقن زنگم زدم اما نشد. منم خیلی متاسف گفتم آخی ببخشید" تو حالت هواپیما بودم"! 

خانوم و آقایی که شما باشین گفتن این جمله از من همانا و برگشتن کله های جلوی صف به سمتم هم همان! با نگاه هایی عاقل اندر سفیه!  حتی خانم جلویی دست بچه اشو که کنار من وایساده بود کشید و برد جلوی خودش وایسوند. یه جور خودشو مثل سپری ایثارگر و از خودگذشته گذاشت بین من و پاره ی تنش!ترسیده بود بیچاره . 

یه اخمی کردم و ساکت وایسادم و تو دلم گفتم عجب ملت اوشکول فضولیا! به شما چه اصلن! اصلن چی گفتم مگه که اینجوری نگام می کنن و فاصله می گیرن ازم ؟  که در یک لحظه ی کشف و شهود دوزاریم افتاد:)

 جمله ی "تو حالت هواپیما بودم " بدون اشاره به گوشی موبایل ! برای من و محمدرضا معنی خاص مشترکی داره ولی واسه این بندگان خدا به احتمال زیاد تصور یه آدمیه که دستاشو باز کرده و یه کمی هم شونه هاش  خم شده  وداره میدوه و  با لب و دهن و دماغشم صدای موتور هواپیما درمیاره! اون وسط مسطای صدای موتورم  خیلی ریز میگه:" کبین کورو ردی فور تیک آف"!! 

خلاصه تازه  فهمیدم معنی نگاها رو :  "زنیکه نره خر از سنش خجالت نمی کشه با چه افتخاریم میگه نشد جوابتو بدم چون تو حالت هواپیما بودم"

دیگه بقیشو خودتون حدس بزنین که هم خندم گرفته بود هم می ترسیدم  گروه دلواپسان تو صف خندمو ببینن و با خودشون بگن بیا یارو پاک زنجیریه الانم داره بیخودی می خنده!  


Manchester by the sea

دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 14:07

من هم مثل خیلی از شما که فیلم دیدن را دوست دارید ، فیلم زیاد می بینم. بر عکس محمدرضا تعصبی هم روی خارجی و ایرانی بودنش ندارم. اسم کارگردان و بازیگران جذبم می کنند برای خریدن فیلم. خیلی هم با دقت و حوصله  یا به عبارتی واو به واو فیلم را پیگیری می کنم و خلاصه معتادم .

چند سال پیش یک انسان شریف و دانشمندی پیدا شد و وقتی فهمید من  تقریبن هر روز فیلم می بینم تلاش کرد که این موضوع را در مسیر درستی بیندازد.  ایشان فرمودند بهتر است فیلم ها را به صورت طبقه بندی شده و بر اساس کارگردان تهیه کنم. مثلن همه ی فیلمهای کیشلوفسکی را پشت سر هم ببینم و بعد بروم سراغ مخملباف و بعد اسپیلبرگ و کیارستمی و...

من هم تا مدتی  توصیه ی ایشان را به کار بستم و فیلم  دیدن از حالت تفریح اوقات فراغتم تبدیل شد به یک کار جدی. برایش وقت می گذاشتم و لیست تهیه می کردم و سفارش می دادم و...

تا این که چند وقت پیش بی خیال این کار شدم و کار را سپردم دست بخت و اقبال . یعنی مثل روال سابق چند تا فیلتر کوچک و بعد هم هر فیلمی پیش آید خوش آید! دلیل بازگشت به اصلم هم  بی حوصلگی بود تا حدودی و کمی هم سرشلوغی . اعتیاد هم که نه بی حوصلگی سرش می شود نه سر شلوغی باید به نوعی برطرف شود دیگر!  

خلاصه اش  می شود این که ، این روزها هفته ای یک بار می روم پیش آقای فیلمی  محلمان و چندتا فیلم می گیرم و سرم را می اندازم پایین و برمی گردم خانه.  آقای فیلمی هم که دیگر سلیقه ام دستش آمده و خودش فیلم ها را انتخاب می کند و من حتی زحمت انتخاب هم نمی کشم. من فقط هر روز یکیشان را می بینم. حتی قبل و بعدش گوگل هم نمی کنم. 

یا دوستش دارم . یا ندارم. اگر دوستش دارم توی دفترم درباره اش می نویسم که مثلن کجای ذهنم را قلقلک کرد و کدام مدار مغزیم را فعال کرد و تمام! الحمدلله شبکه های اجتماعی را هم تعطیل کرده ام و در نتیجه از هرنوع پیشداوری و پس داوری پاک پاکم! بی اطلاعی خوشبختی می آورد باور کنید!

دیروز از بین فیلم های انتخابی  آقای فیلمی ! نادانسته و ناشناخته فیلمی را انتخاب کردم که رویش نوشته بود manchester by the sea. اینقدر خنگ می زدم که فکر کردم لابد درباره ی تیم منچستر یونایتد و اینهاست:) بعد که فیلم شروع شد و چهره ی کیسی افلک را دیدم چیلم باز شد! گفتم جهندم ضرر حتی اگر فیلم درباره ی فوتبال هم باشد تماشایش می ارزد. 

خلاصه جانم برایتان بگوید که دیروز بعد از دیدن این فیلم چنان کیفور شده بودم که توی دفترم نوشتم: قولنج روحم شکست! یعنی که کار از قلقلک و اینها گذشته. 

وقتی امروز اسم کیسی افلک را به عنوان برنده ی اسکار نقش اول مرد  به خاطر بازی توی همین فیلم دیدم حالم دگرگون شد. اگر قول بدهید که نخندید باید بگویم که من اصلن نمی دانستم  مراسم اسکار در جریان است و بازیگران این فیلم جزو نامزدها هستند و .... یعنی این طور پاکم از حواشی و دنیای اطلاعات! برای همین هم احساس عجیبی پیدا کردم.

البته و صد البته که برای اصغرجان فرهادی و جایزه اش هم خوشحال شدم ولی خوشحالی برای کیسی عزیز ، یک جور خوشحالی نطلبیده بود انگار .مثل آب نطلبیده ! مراد می داد لامصب. 

بوکسوری که منم.

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 01:13

خیلی سال پیش از تلوزیون فیلمی  ژاپنی یا کره ای دیدم  که اسمش یادم نیست.  در مورد دختری بود که مادرزادی بدون دست به دنیا آمد و پدرش همان روز تولدش وقتی فهمید بچه ناقص است او و مادرش را رها کرد به امان خدا. مادر با سختی زیاد توی تنهایی بچه ی عجیب بدون دستش را بزرگ کرد. دختر به سن مدرسه رسید و تنها مدرسه ی شهر کوچکشان او را ثبت نام نکرد. لحظه ی طرد شدن لحظه ی غم انگیز درمانده کننده ای بود. مادر به هم ریخت اساسی. 

دخترش را برداشت و از مدرسه زد بیرون. حالش خیلی بد بود. حالتی بین خشم و غم. تند تند راه می رفت و دختر به پایش نمی رسید. همین طور بی وقفه می رفت. چیزی شبیه دویدن. توجهی به ضجه های دختر نمی کرد و می رفت . تا این که یک جایی روی پل چوبی معلقی ایستاد .

وقتی دخترش خسته و گریان به او رسید،  مادربهت زده نگاهش کرد. انگار که یک بار دیگر معلولیت بچه اش را از اول کشف کرده باشد با حیرت نگاه بچه می کرد.بعد جلوی بچه زانو زد و با تمام توان شروع کرد به گریه کردن. بلند بلند گریه می کرد . فریاد می زد انگار . دختر بچه ی ترسیده و مضطرب هم پا به پای مادر گریه می کرد. چند ثانیه ای به این حالت ماندند. بعد یکهو انگار مادر از خواب بیدار شده باشد از روی زمین بلند شد. بچه را  هم که روی زمین افتاده بود بلند کرد.

 اول اشکهای خودش را پاک کرد. بعد اشکهای دختر را. بعد شانه های بچه را گرفت دقیقن از همان جای خالی بازوها و گفت:" یادت باشد این آخرین باریست که من و تو از روی ضعف گریه می کنیم.  آخرین بار"و خیلی مصمم راه افتاد.... بعد از آن بقیه ی فیلم هم تلاش این دو بود برای خواندن و نوشتن یاد گرفتن دختر و ....  

اما برای من مهم این صحنه بود . جایی که مادر تصمیم گرفت دیگر ضعیف نباشد.که به جای تسلیم و گریه و زاری، برای زندگی بجنگد. 

بیشتر از بیست سال است که توی لحظه های استیصال یاد این مادر درمانده و تصمیمش می افتم و اشک هایم را پاک می کنم و می گویم یادت رفت که ! نباید برای زندگی گریه کنی باید برایش مشت بزنی .

بیشتر از بیست سال است که استخوان هایم می شکنند و دوباره جوش می خورندو  طعم اشک و خون آشناترین طعمهاست وقتی بین گریه می خندم. 


( تعداد کل: 365 )
<<    1       2       3       4       5       ...       92    >>