X
تبلیغات
رایتل

باغ مرا چه حاجت جوجو و موجو است ، فهمیه ی خانه پرور ما از که کمتر است آخه؟

جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 13:21

راستش را بخواهید اول  برایم یک شوخی بود . در این حد که در مورد جایزه ها با ندا کُری بخوانیم و بخندیم . اما بعد کم کم خیلی زیر پوستی، قسمت زیادی از فکرم را مشغول خودش کرد.  در نتیجه شوخی که جای خود دارد کاملن جدی شد: روزی چند بار می رفتم سراغ قفسه ی کتابخانه و شروع می کردم به ربط دادن اسم کتاب ها به هم ، تا مثلن چیزی شبیه هایکو از دلشان در بیاورم.

نمی دانم در مورد مسابقه ی اینستاگرامی هایکو کتاب دیجی کالا شنیده اید یا نه ؟ اگر که نشنیده اید به طور خلاصه همان است که گفتم. یعنی با اسم سه یا چهار کتاب هایکو بساز و بعد عکس و فیلم بگیر و بروتوی دل مسابقه. البته کمی تین ایجری است و خیلی از آدم های به سن و سال من حوصله و و قت این جور کارها را ندارند یا هم که کلن برای خودشان بد می دانند که توی کارهای عامه پسندی مثل این شرکت کنند و خودشان را از برج عاج خاص بودن پایین بکشانند.

گفتم عامه پسند ، یاد رمان هایی که افتادم که یک وقتی توی ایران صاحب جلال و جبروتی برای خودشان بودند. فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی هم نویسندگان بلامنازع این ژانر. بعد کم کم یک سیل منور الفکریی به راه افتاد که باعث شد علاقمندان این کتابها حتی نوجوانان  چهارده ساله، برای منتسب نشدن به یک گروه جیگیلی طور! موقع خواندن کتابهای مذکور ،با روزنامه جلدشان بگیرند و با نزدیک شدن اولین دوپای موجود در صحنه ، کتاب را زیر ران پایشان قایم کنند و سوت بزنند و برای حفظ خونسردی بیشتر تلاش کنند تا انگشت کوچک پای خود را روی انگشت کناریش سوار کنند.  " زخم خوردگان تقدیر" بودند و داشتند " تاوان عشق " خودشان را می دادند دیگر، کاریش هم نمی شد کرد!

یعنی خواندن این کتابها کمی با استرس و دلخونی همراه  شد . حضورشان توی قفسه های کتابخانه هم که واویلای من ! و مترادف با شنیدن این جمله که "خاک بر سر سطحی و مبتذل و پوچ و کوچه بازاری و عامه پسندت کنند". با  کاور روزنامه ای روی جلدشان در خفا خوانده می شدند و البته می شوند و مانند جنس قاچاق جایشان زیر تشک تخت است.

اما مسابقه ی دیجی کالا چشم مرا به دنیای دیگری باز کرد. این که اگر رمان عامه پسند را به جای خانم فهیمه ، میس جوجو نوشته باشد خواندنش نه تنها در خفا انجام نمی شود بلکه خیلی هم با افتخار همراه است. توی صفحه ی عکس هایی که هشتگ هایکو کتاب را خورده اند ،بدون اغراق  از هر سه عکس حداقل یک عکس ، متعلق است به کتابهای وزین " من پیش از تو" ، " من پس از تو" و " دختری که رهایش کردی " . این کتابها را خانمی نوشته به نام جوجو مویز و در همان ژانری که  بانو رحیمی سالهاست قلمفرسایی می کنند یعنی همان ژانر عامه پسند. همان ژانر عاشقانه و مکش مرگ مایی که خواندنش از دید دوستان منور الفکر، ذهن را به ابتذال می کشاند و باعث می شود این کتابها را از ترس بوییدن دهان ، ببخشید دیده شدن اسمشان در پستوی خانه نگه داریم! اما این که چطور خارجیش ازین انگ مبراست به گمانم بر می گردد به علاقمندی ما به خارژ. این که هر چیز خارژی یعنی خوب. یعنی با کیفیت. حداقلش این که ازنوع ایرانیش بهتر.

شایدبد نباشد در مورد خودمان و داشته هایمان کمی منصف تر باشیم. همه ی رمان های عاشقانه ی ایرانی  هم مبتذل نیستند . خداوکیلی کجای رمان " بامدادخمار" خانم حاج سید جوادی ، سطحی و کوچه بازاری است؟ کجای رمان " من پیش ازتو" عمیق و فیلسوفانه؟ حالا کاری به فیلم اقتباسیش ندارم که از نظر هر بیننده ی صاحب هوش و کمالاتی ، حضورجناب سم کفلین غنای دیگری به آن بخشیده و کلن بی نیاز از  هر عمق و فلسفه اش کرده:) 

از تو می پرسند:)

دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 18:07

 عارضم به حضور عاطرو انورتان که در راستای عمل به سیره  و سنت آقامون برایان تریسی هر روز صبح اولین کاری که می کنم قورت دادن بزرگ ترین قورباغه ی موجودیعنی انجام سخت ترین کار آن روز است.

 ایشان فرموده اند اگر این کار بکنید بقیه ی روز می توانید خوشحال و خندان به امور دیگر خویش پرداخته و از زندگانی لذت ببرید.  اما مشکلی پیشامد کرده و همه ی کاسه ها و کوزه ها را ریخته است به هم. آن هم این که قورباغه ی مذکور هضم نمی شود و همین طور سر دل نگارنده ی سطور می ماند. یعنی من قورتش می دهم اما او همان جا توی مری یا نهایتن سر معده سرحال و شاداب قور قور می کند و تا پایان روز به من فرصت رسیدگی به باقی امور را نمی دهد. 

مرهمی ،ضمادی، سیانوری ، مرگ موشی، قرص برنجی، چیزی ؟  خلاصه که گرفتارم .توهم هم زده ام که مبادا  قورباغه بزرگ شود مرا قورت بدهد یکهو.


تو با من چی کار کردی جولیا؟!

یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 18:15

خیلی وقت پیش که هنوز فیلی در چنته داشتم تا یاد هندوستان و تحصیل در ممالک فرنگ کند هی زرت و زرت می رفتم توی سایت دانشگاه های در جه ی یک دنیا و صفحه ی مخصوص بر و بچز بین المللی را باز می کردم و شرایطش را می خواندم و خیلی شرتی شپروتی شروع می کردم به نوشتن این که به نام خدا فلانی هستم از دیار معطر ایران با سابقه ی درخشان دو هزار و پانصد ساله . بعد هم ایمیل و باقی قضایا که جان مادرتان مرا به غلامیتان بپذیرید. بعد بلافاصله سرم می خورد به سنگ نقاط حساسی مانند نمره ی آیلتست را وارد کن وبا سر و دلی شکسته صفحه را می بستم . البته که خودم را از تک و تا نمی انداختم و خیلی جدی تنبلیم را موجه و معذور و ممهور به این مهر می کردم که :  "ای بابا ! شورش را ذرآورده اند !همه چیز که توی آیلتس هفت و نیم خلاصه نمی شود. من کمالاتی دارم که این دانشگاه ها با نپذیرفتنم فقط لگد به بخت خودشان می زنند !"

این ماجرا تا وقت زنده بودن فیل مذکور ادامه داشت تا این که فیل به علت کهولت سن به صورت ناکام  جان به جان آفرین تسلیم کرد و بالتبع من هم سراغ پذیرش  هیچ دانشگاه خارجیی نرفتم و به دلیل سندروم پیشرفته ی  فراخ  السلطنگی  رنگ نمره ی هفت و نیم آیلتس را  ندید ه  و به گواه شاهدان عینی نخواهم هم دید!  تا اینجای کار مشکلی نیست و با این درد هم مانند بی شمار ارداد خدادادی و مادر زادی دیگر می سازم اما اخیرن درد جدیدی اضافه شده که غیر قابل تحمل است !

جانم برایتان بگوید که یکی ازین دانشگاههای دیار کفر نمی دانم  چه بلایی سرش آمده که بعد از این همه سال  مسئول پذیرشش جولیا نام!  رفته ایمیل مرا از از خاک و خل بایگانیشان بیرون کشیده  و هر از چند گاهی به مناسبت های مختلف  ایمیل می دهد و یک جورهایی دان می پاشد  و دلبری می کند . البته  حدسهایی هم می شود زد. شاید مانند دانشگاه آزاد خودمان  همه جوره به پیسی خورده اند و شرایطشان را تسهیل کرده اند و می خواهند به صورت اسهالی افراد مدرک تحصیلی دار بیرون بدهند. یا شاید فهمیده اند چه گنجی را توی این سالها از دست داده اندو می خواهند از تجارب و تراوشات سلوهای خاکستری من سود استفاده را ببرند و مغزم را از وطنم پاره ی تنم ،جان و جیگرم، مرز پر گهرم  و سرچشمه ی هنرم جدا کنند .

 احتمالاتی ازین دست زیاد است که خب ازین استعمارچی های کافر همه چیز بر می اید . اما آنچه قلب مرا به درد آورده اینها نیست که. آنچه چون نیشتری بر قلبم نشسته ورای این حرفهاست. مشکلم اینجاست که اینها با ایمیل های مختلف قصد دلبری دارند اما نمی  دانند که چه کینه ای را در قلب من مسلمان متشیع افزون می کنند . این کارها را می کنند که بر و بچز خونشان به جوش می آید و خودشان و انها را با هم می ترکانند  دیگر. شما قضاوت کنید توی این هاگیر واگیر محرم که من دنبال لباس سیاه و کجا بریم تکیه تباکی کنیم  و نذری کجا گوشتت بیشتره  و قس علیهذا هستم،  برایم ایمیل زده اند:" سال نوت مبارک" . قلب و گل و ستاره! ...خواهر من! جولیای عزیز!  لطفن کمی در مورد کسی که می خواهی از او دلبری کنی و برای دانشگاهت دنبال سرمایه های مادی و معنویش  هستی تحقیق کن! شعورت کجا رفته ؟ محرم ؟ تبریک ؟ ای وای بر تو !

 خواستم برایش لینک صوتی با زاین چه شورش است که در اهل عالم است را بفرستم و چند تا هم بد و بیراه نثارش کنم، گفتم برای مملکتمان بد می شود . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان دلم هم  نمی خواهد وجهه ی سرمایه دار فرهیخته  و دانش پژوهم را پیشش خراب کنم !اما برای شما که می توانم بگویم: این ها دین ندارند! مسلمان نیستند! محرم را نمی شناسند. نمی دانند که همین محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته ...    

گل باقالی خانوم

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 10:56

به گمانم می رود جزو قوانین مورفی!  این که هر وقت تصمیم کبرایی برای روزتان می گیرید همان روز همه چیز دست به دست هم می دهند تا بشوید "گل باقالی خانوم  خونه ی مادربزرگه". به همان عاطلی و باطلی. لااقل در مورد من که همین طور است. امروز از صبح نشسته ام سر یک عدد کاری که بسیار برایم مهم است. اما  تمرکز رفته است گل بچیند با این صدای بنایی و سنگبری توی حیاط.

لکن گل باقالی خانوم  قصه ی ما  از سر استیصال گلدانها را آب داد . سینک ظرفشویی را سابید. رومیزی را عوض کرد. کمد لباسهایش را مرتب کرد. کف آشپزخانه را تی کشید و صبحانه ی شایان توجهی لمباند. ده لیوان چایی پر رنگ سر کشید. تلوزیون را روشن کرد و با دیدن تصاویر دو تن از هنرمندان این مرز و بوم  ور پوپولیستی و نوشته های زرد پسندش به کار افتاد و سن و سال حسن جوهرچی و هدیه تهرانی را سرچ کرد! لیستی از فیلم هایی که باید از بچه محل فیلمی اش بگیرد را از این ور و آن رو درآورد و روی کاغذ نوشت. راه رفت. با خودش حرف زد. به بناها فحش داد و...

 ساعت شد 11 و در یغ از یک جمله برای کار مهم مذکور. خدایا این گل باقالی را از جمیع آفات و بلیات خویش محفوظ بدار تا کماکان به این شرایط گل مرغیش ادامه داده و جهان را از فیض وجودش مستفیض نماید . لال از دنیا نری بگو آمین. 


پی نوشت: گل باقالی خانوم  هزار تا قصه داره!  شادی و غصه داره ! حرفای تازه داره! دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه !خوشبختی از رو دیوار سر می کشه تو خونه ! بله.

( تعداد کل: 51 )
   1       2       3       4       5       ...       13    >>