X
تبلیغات
رایتل

از تو می پرسند:)

دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 18:07

 عارضم به حضور عاطرو انورتان که در راستای عمل به سیره  و سنت آقامون برایان تریسی هر روز صبح اولین کاری که می کنم قورت دادن بزرگ ترین قورباغه ی موجودیعنی انجام سخت ترین کار آن روز است.

 ایشان فرموده اند اگر این کار بکنید بقیه ی روز می توانید خوشحال و خندان به امور دیگر خویش پرداخته و از زندگانی لذت ببرید.  اما مشکلی پیشامد کرده و همه ی کاسه ها و کوزه ها را ریخته است به هم. آن هم این که قورباغه ی مذکور هضم نمی شود و همین طور سر دل نگارنده ی سطور می ماند. یعنی من قورتش می دهم اما او همان جا توی مری یا نهایتن سر معده سرحال و شاداب قور قور می کند و تا پایان روز به من فرصت رسیدگی به باقی امور را نمی دهد. 

مرهمی ،ضمادی، سیانوری ، مرگ موشی، قرص برنجی، چیزی ؟  خلاصه که گرفتارم .توهم هم زده ام که مبادا  قورباغه بزرگ شود مرا قورت بدهد یکهو.


تو با من چی کار کردی جولیا؟!

یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 18:15

خیلی وقت پیش که هنوز فیلی در چنته داشتم تا یاد هندوستان و تحصیل در ممالک فرنگ کند هی زرت و زرت می رفتم توی سایت دانشگاه های در جه ی یک دنیا و صفحه ی مخصوص بر و بچز بین المللی را باز می کردم و شرایطش را می خواندم و خیلی شرتی شپروتی شروع می کردم به نوشتن این که به نام خدا فلانی هستم از دیار معطر ایران با سابقه ی درخشان دو هزار و پانصد ساله . بعد هم ایمیل و باقی قضایا که جان مادرتان مرا به غلامیتان بپذیرید. بعد بلافاصله سرم می خورد به سنگ نقاط حساسی مانند نمره ی آیلتست را وارد کن وبا سر و دلی شکسته صفحه را می بستم . البته که خودم را از تک و تا نمی انداختم و خیلی جدی تنبلیم را موجه و معذور و ممهور به این مهر می کردم که :  "ای بابا ! شورش را ذرآورده اند !همه چیز که توی آیلتس هفت و نیم خلاصه نمی شود. من کمالاتی دارم که این دانشگاه ها با نپذیرفتنم فقط لگد به بخت خودشان می زنند !"

این ماجرا تا وقت زنده بودن فیل مذکور ادامه داشت تا این که فیل به علت کهولت سن به صورت ناکام  جان به جان آفرین تسلیم کرد و بالتبع من هم سراغ پذیرش  هیچ دانشگاه خارجیی نرفتم و به دلیل سندروم پیشرفته ی  فراخ  السلطنگی  رنگ نمره ی هفت و نیم آیلتس را  ندید ه  و به گواه شاهدان عینی نخواهم هم دید!  تا اینجای کار مشکلی نیست و با این درد هم مانند بی شمار ارداد خدادادی و مادر زادی دیگر می سازم اما اخیرن درد جدیدی اضافه شده که غیر قابل تحمل است !

جانم برایتان بگوید که یکی ازین دانشگاههای دیار کفر نمی دانم  چه بلایی سرش آمده که بعد از این همه سال  مسئول پذیرشش جولیا نام!  رفته ایمیل مرا از از خاک و خل بایگانیشان بیرون کشیده  و هر از چند گاهی به مناسبت های مختلف  ایمیل می دهد و یک جورهایی دان می پاشد  و دلبری می کند . البته  حدسهایی هم می شود زد. شاید مانند دانشگاه آزاد خودمان  همه جوره به پیسی خورده اند و شرایطشان را تسهیل کرده اند و می خواهند به صورت اسهالی افراد مدرک تحصیلی دار بیرون بدهند. یا شاید فهمیده اند چه گنجی را توی این سالها از دست داده اندو می خواهند از تجارب و تراوشات سلوهای خاکستری من سود استفاده را ببرند و مغزم را از وطنم پاره ی تنم ،جان و جیگرم، مرز پر گهرم  و سرچشمه ی هنرم جدا کنند .

 احتمالاتی ازین دست زیاد است که خب ازین استعمارچی های کافر همه چیز بر می اید . اما آنچه قلب مرا به درد آورده اینها نیست که. آنچه چون نیشتری بر قلبم نشسته ورای این حرفهاست. مشکلم اینجاست که اینها با ایمیل های مختلف قصد دلبری دارند اما نمی  دانند که چه کینه ای را در قلب من مسلمان متشیع افزون می کنند . این کارها را می کنند که بر و بچز خونشان به جوش می آید و خودشان و انها را با هم می ترکانند  دیگر. شما قضاوت کنید توی این هاگیر واگیر محرم که من دنبال لباس سیاه و کجا بریم تکیه تباکی کنیم  و نذری کجا گوشتت بیشتره  و قس علیهذا هستم،  برایم ایمیل زده اند:" سال نوت مبارک" . قلب و گل و ستاره! ...خواهر من! جولیای عزیز!  لطفن کمی در مورد کسی که می خواهی از او دلبری کنی و برای دانشگاهت دنبال سرمایه های مادی و معنویش  هستی تحقیق کن! شعورت کجا رفته ؟ محرم ؟ تبریک ؟ ای وای بر تو !

 خواستم برایش لینک صوتی با زاین چه شورش است که در اهل عالم است را بفرستم و چند تا هم بد و بیراه نثارش کنم، گفتم برای مملکتمان بد می شود . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان دلم هم  نمی خواهد وجهه ی سرمایه دار فرهیخته  و دانش پژوهم را پیشش خراب کنم !اما برای شما که می توانم بگویم: این ها دین ندارند! مسلمان نیستند! محرم را نمی شناسند. نمی دانند که همین محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته ...    

گل باقالی خانوم

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 10:56

به گمانم می رود جزو قوانین مورفی!  این که هر وقت تصمیم کبرایی برای روزتان می گیرید همان روز همه چیز دست به دست هم می دهند تا بشوید "گل باقالی خانوم  خونه ی مادربزرگه". به همان عاطلی و باطلی. لااقل در مورد من که همین طور است. امروز از صبح نشسته ام سر یک عدد کاری که بسیار برایم مهم است. اما  تمرکز رفته است گل بچیند با این صدای بنایی و سنگبری توی حیاط.

لکن گل باقالی خانوم  قصه ی ما  از سر استیصال گلدانها را آب داد . سینک ظرفشویی را سابید. رومیزی را عوض کرد. کمد لباسهایش را مرتب کرد. کف آشپزخانه را تی کشید و صبحانه ی شایان توجهی لمباند. ده لیوان چایی پر رنگ سر کشید. تلوزیون را روشن کرد و با دیدن تصاویر دو تن از هنرمندان این مرز و بوم  ور پوپولیستی و نوشته های زرد پسندش به کار افتاد و سن و سال حسن جوهرچی و هدیه تهرانی را سرچ کرد! لیستی از فیلم هایی که باید از بچه محل فیلمی اش بگیرد را از این ور و آن رو درآورد و روی کاغذ نوشت. راه رفت. با خودش حرف زد. به بناها فحش داد و...

 ساعت شد 11 و در یغ از یک جمله برای کار مهم مذکور. خدایا این گل باقالی را از جمیع آفات و بلیات خویش محفوظ بدار تا کماکان به این شرایط گل مرغیش ادامه داده و جهان را از فیض وجودش مستفیض نماید . لال از دنیا نری بگو آمین. 


پی نوشت: گل باقالی خانوم  هزار تا قصه داره!  شادی و غصه داره ! حرفای تازه داره! دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه !خوشبختی از رو دیوار سر می کشه تو خونه ! بله.

اعتراف می کنم

پنج‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 23:25

از یک نوع بیماری  روانی  شناخته نشده رنج می برم.  اسمش را هم می شود گذاشت سندروم مشعوف شدن از رنجوری سلبریتی ها . یا یک همچین چیزی.  مهم ترین و اصلی ترین نشانه ی این سندروم هم علاقمندی دیوانه وار به دانستن در مورد  لحظات خصوصی کسانی است که آدم های تاثیر گذاری توی دنیا بوده و هستند. 

بله شما درست می گویید این فقط مشکل من نیست و ستون گسیپ مجلات زرد  و خیلی از برنامه های کانال های تلوزیونی  برای رفع این عطش روحی تود ه ی مردم به وجود آمده اند.  اما مورد من یک فرق اساسی با بقیه دارد آن هم این که دلم می خواهد از رنج ها و اندوهها و دردهای روحی آدم های مهم سر در بیاورم.  نویسنده  ها و دانشمندهایی که کارهای بزرگی توی  زندگیشان کرده اند  همیشه مرکز توجهم بوده اند.

 دلم می خواهد یک روزی بروم توی دفتر کارشان و یادداشت های  روزانه شان را بدزدم. یک گوشه ی دنج گیر بیاورم و واو به واوش را چند باره بخوانم. دلم می خواهد توی این دفترچه ها بخش های تاریک روحشان را بشناسم . این که چه چیزهایی رنجشان می داده . برای کمتر کردن رنج ها و اندوههای روزمره شان چه تکنیک های شخصیی داشته اند. کی گریه می کرده اند؟ کی عذاب می کشیده اند؟ کی شرمگین می شدند؟ کی ناامید می شدند؟ کی بر دیوار مشت می کوبیدند؟ و...

 خلاصه دلم می خواهد همه ی آن چیزهایی را  که توی هیچ بیوگرافی نوشته نمی شود، توی هیچ مصاحبه ای گفته نمی شود ، بدانم ، بخوانم .توی مصاحبه ها از پشتکار و هدفمندیشان می گویند از این که بارها شکست خورده اند اما نامید نشده اند. اما مگر می شود حتی شده برای یک شب  از اندوه و شرم  و ناامیدی بی خواب نشده باشند؟ من شرح این بی خوابی ها و بد خوابی ها  و شرم ها و آهها و ناامیدی ها را دوست دارم ...

دوستی دارم که مانند خودم جزو طبقه ی آسیب پذیر و بی پول این مملکت است. یک بار می گفت حالا که پول خرید هیچ نوع ماشینی را نداریم فرقی نمی کند که این ماشین پراید باشد یا بنز . در نتیجه بهتر است بگوییم پول نداریم که بنز دو هزار شانزده بخریم تا این که بگوییم  پول نداریم تا پراید نودو پنج بخریم ! لابد کمال همنشین در من اثر کرده و به تاسی ازین دوست بزرگوار توی ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده ام  که اگر نمی توانم مثل آدم های معروف و بزرگ  کارهای  تاثیر گذاری انجام بدهم لااقل بگویم مانند  آنها دچار تحمل ناپذیری بار هستی هستم !لابد به همین دلیل است که شرح رنج هایشان را دوست دارم نه تلاشهایشان را!


( تعداد کل: 50 )
   1       2       3       4       5       ...       13    >>