X
تبلیغات
رایتل

خرده جنایت های زناشویی یک عدد ماشین باز!

دوشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:00

وقتی همسر شما عاشق سینه چاک اتومبیل و رانندگی و سرعت باشد پیامدهای ویژه ی خودش را دارد  . مثلن محبوبترین برنامه های تلوزیونیش می شوند تخته گاز و دنده پنج  . اطلاعات وبسایتهای مختلف  مربوط به ماشین های داخلی و خارجی را از حفظ برایتان می گوید . بعد از این که جناب وزیر امور خارجه و دار و دسته اش خودکشی می کنند برای رسیدن به صلح و توافق و نجات کشور از بدبختی و جنگ و تحریم ،  ایشان با چیل باز می فرمایند "خدارا شکر بالاخره  من هم می توانم ماشین خوبی بخرم چون قیمت  ماشین حتمن پایین می آید ".البته  هیچ کدام از اینها ایرادی ندارد  و  بالاخره هر کسی علاقه ای دارد و دل مشغولیی. اما ایراد از جایی شروع می شود که یک روز  این علاقه  تمام مغزش را پر می کند ،به طوری که غیر از ماشین نمی تواند به چیز دیگری فکر کند . چند تا مثال برایتان می زنم تا بتوانید عمق فاجعه را درک کنید :

پرده 1)یک روز وقتی احساساتش غل غل کرده و می خواست  از من تعریف کند:( مکان: منزل ، فضای رابطه: خیلی رمانتیک و عاشقانه)

همسر: عزیزم اگه یه روزی تو بمیری یا به هر نحوی از من جدا شی من دیگه نمیتونم با کسی از دواج کنم !

من : چرا خب؟

همسر: چون مثل این میمونه که یه آدم حرفه ای ، یه مدت طولانی یه فراری اسپرت داشته باشه . اونوقت دیگه هر ماشین دیگه ای بهش بدن با قبلی مقایسه می کنه و نمیتونه باهاش کنار بیاد!

من:

پرده 2) یک روزی که خیلی حالم بد بود و  احتیاج به دلداری و تسکین داشتم :( مکان: داخل اتومبیل ایشان ، فضای رابطه: مه گرفته و پریشان)

من : خدایا خسته شدم دیگه! دیگه نمیتونم ! بریدم ! شت تو این زندگی و ...

همسر : عزیزم ناراحت نباش همه چی به راحتی درست میشه!

من: آخه چطور ؟ گند زدم که!

همسر : میدونی عزیزم تو مثل یک بنز سواری میمونی که در حال حاضر فقط یکی از تایراش پنجره و بدنه ش چند تا خراش جزیی داره و یه تعمیر کوچولو میخواد .ولی بنز همیشه بنزه!!  

من:

پرده 3) وقتی می خواست شیرفهمم کند که شغلم در حد و اندازه ام نیست و خیلی پایین تر از توانایی هایم است:( مکان :منزل ، فضای رابطه :در حالت نول و خنثی)

همسر: عزیزم میخوای برات یه مثالی بزنم که نشون بده کار کردنت تو این اداره چه شکل و شمایلی داره ؟

من : چه شکل و شمایلی ؟

همسر : مثل این میمونه که یه کامیون FH ولوو  ، هر روز برای بردن یه جعبه سیب مسیر شیراز تا بندر عباسو بره و برگرده . فکرشو بکن چقدر خنده داره و چقدر ضرر تو این کاره !! 

من:

بیچاره!

دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 13:08

بی دلیل اخم کرده ام و در حال بافتن هزار جور فکر عجیب و غریبم  که می آید و  آرام می نشیند کنار م وخیلی لطیف و مهربانانه زمزمه می کند :  

طوفان نشو منو یک قاصدک نکن  

من عاشق توام یک لحظه شک نکن

من با حسی در حال ذوقمرگی و غش و ضعف و ندید بدیدی و بی جنبگی و ... اینا :"واقعا؟!"

موسیو با بدجنسی تمام  :" راستش خب میدونی ؟ انگارچاره ای ندارم! چون پرسیدی میگما! تو رو نمیشه با یه من عسلم خورد ولی خب خدا زده پس کله ی من! گاهی با خودم میگم  این بشر چی داره که من هنوز تحمل می کنم و نمیرم حداقل سه تا زن دیگه برا خوشبختیو خوشگذروونیم بگیرم ؟! میدونی خب شاید یه جورایی بی عرضه باشم و اینا! ....چون پرسیدی گقتما وگرنه: من عاشق توام یک لحظه شک نکن!"

 

 

خواستم بگم کلا! یه همچین شوهری دارم من!

شناگر حرفه ای هستند ایشان!

شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 17:22

من و موسیو تصمیم گرفته ایم که کمی از فانتزی بازی و منور الفکر مسلکی هایمان کم کرده و همچین اساسی بچسبیم به زندگی و جمع آوری پول و پَله! تابلکه شاید قبل ازین که راهی دیار آخرت شویم، هشتمان از گرو همیشگی نهمان در بیاید و عقاب روزی!! شویم!!

در همین راستا تازگیها موسیو شرکتی راه انداخته اند و قصد انجام یک سری اموری را دارند که به عنوان شغل دومشان نه تنها بی پول نباشیم بلکه پارو برداریم و اسکناس های نازمنگلی را برای تسهیل در عبور و مرورمان  به دو طرف بزنیم و جوری شود که به پول روب احتیاج پیدا کنیم!!!

ولی خب اول راه است و بدون هیچ دشت اول و دخلی ! هزار خرج و مخارج مختلف مثل اجاره ی محل ، دکوراسیون داخلی و میز و صندلی و چاپ کارت وپوستر و... روی دستمان مانده و همین جور دچار بینوایی و اینها هستیم .

 این موضوع را تا همین جا داشته باشید !

جمعه عصر است و زیر بار کلی قسط و قرض و قوله و بینوایی و کسالت عصر جمعه ای!  در حال تخمین زدن هزینه های ماه آینده هستیم  که حضرت موسیو (دامت ظله عالی )خیلی جدی می گوید: "دو تومن لپ تاپ شرکت و ششصد تومان هم تبلتی که  دیده و پسندیده ام را اضافه کن! "

 وقتی می بیند حرفی نمی زنم ادامه می دهد : "من دیگه اون آدمی که می شناختی نیستم ! من الان یه بیزنس منم !یه مدیر عامل ! باید اینارو داشته باشم که مشتری جذبم شه! ببخشید جذب شرکت شه! باید کت و شلوار مارک بپوشم ! باید کیف و کفشم مشتریو جذبم کنه! یعنی جذب شرکت کنه!ساعتم نمیگم رولکس، نمیگم رادو، نمیگم امگا، حداقل تیسوت که  باید باشه!؟ ....در ضمن  یه خانوم منشی خوش قد و بالای خوش بر و رو ، که مهربون هم باشه دیگه جزو ملزوماته! میدونی که این یکی هم خودمو جذب می کنه هم مشتریو !!"


پ.ن. خواستم بگم یه همچین شوهر جوگیری دارم که کلا تو همین بی آبی هم داره عین یه حرفه ای کرال سینه میره!


تقدیم نوشت :این پست تقدیم به کوالا کوچولو که ماجراهای من و موسیو نیمه جدیو دوست داره!

 

 

دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 18:54

اومدم یه "پَ نَ پَ" دیگه بذارم و برم پی کارم! گفتم یه وقت شاکی می شین و همچین خوشگل از تو لینکاتون ،دیلیتم می کنین که نفهمم از کجا خوردم!!


خلاصه هرچی ام به این سلولای خاکستری بی خاصیت فشار آوردم هیچی از توشون نتراوید که نتراوید !حتی یه بشقاب مویزو تا دونه ی آخر خوردم ولی خب فرجی نشد که نشد !

آمو! خشکسالی بیداد می کنه!...نیستش قبلا اینجا سیلاب و فوران تراوشات یکی از یکی بهتر و بدیع تر بود حالا خشکسالی ،خیلی تو روحیه ام تاثیر بد گذاشته!! اینقدر بد که وقتی از موسیو پرسیدم کی میتونی بیای دنبالم ؟ گفت : "خودتو اصلا ناراحت نکن !  ممکنه یک کم دیر برسم، ولی جون خودت بیخیال! یه امروزم اجازه بده زنده باشم!عزیزم  تاتو 10 تا نفس عمیق بکشی من دم  در ادارتون وایسادم!"


فکرشو بکنین که چقدر خوف و وحشتاکم کلا!!


پ.ن. : حالا من اومدم باکلاس بازی دربیارم و بگم سر تصلب سلول های خاکستری!! به این روز بد افتادم !... یه جورایی افه روشنفکری و نویسندگی و این جور خالی بندیا! ...حالا شما باید به روم بیارین و هی را به را ،تسخر از خودتون ساطع کنید آخه؟!

( تعداد کل: 9 )
   1       2       3    >>