X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:43


نبودنت، نقشه ی خانه را عوض کرده 

و هرچه می گردم 

آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را پیدا نمی کنم


احساس می کنم کسی که نیست 

کسی که هست را 

از پای در می اورد


گروس عبدالملکیان

**********************


برای دل محمدرضا که این روزها ، بی تاب ترین است... برای جای خالی پدرش که برای همیشه خالی ماند. 

سر سفره های افطار و سحر دعایشان کنید. هم محمدرضا را و هم پدرش را. 



Manchester by the sea

دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 14:07

من هم مثل خیلی از شما که فیلم دیدن را دوست دارید ، فیلم زیاد می بینم. بر عکس محمدرضا تعصبی هم روی خارجی و ایرانی بودنش ندارم. اسم کارگردان و بازیگران جذبم می کنند برای خریدن فیلم. خیلی هم با دقت و حوصله  یا به عبارتی واو به واو فیلم را پیگیری می کنم و خلاصه معتادم .

چند سال پیش یک انسان شریف و دانشمندی پیدا شد و وقتی فهمید من  تقریبن هر روز فیلم می بینم تلاش کرد که این موضوع را در مسیر درستی بیندازد.  ایشان فرمودند بهتر است فیلم ها را به صورت طبقه بندی شده و بر اساس کارگردان تهیه کنم. مثلن همه ی فیلمهای کیشلوفسکی را پشت سر هم ببینم و بعد بروم سراغ مخملباف و بعد اسپیلبرگ و کیارستمی و...

من هم تا مدتی  توصیه ی ایشان را به کار بستم و فیلم  دیدن از حالت تفریح اوقات فراغتم تبدیل شد به یک کار جدی. برایش وقت می گذاشتم و لیست تهیه می کردم و سفارش می دادم و...

تا این که چند وقت پیش بی خیال این کار شدم و کار را سپردم دست بخت و اقبال . یعنی مثل روال سابق چند تا فیلتر کوچک و بعد هم هر فیلمی پیش آید خوش آید! دلیل بازگشت به اصلم هم  بی حوصلگی بود تا حدودی و کمی هم سرشلوغی . اعتیاد هم که نه بی حوصلگی سرش می شود نه سر شلوغی باید به نوعی برطرف شود دیگر!  

خلاصه اش  می شود این که ، این روزها هفته ای یک بار می روم پیش آقای فیلمی  محلمان و چندتا فیلم می گیرم و سرم را می اندازم پایین و برمی گردم خانه.  آقای فیلمی هم که دیگر سلیقه ام دستش آمده و خودش فیلم ها را انتخاب می کند و من حتی زحمت انتخاب هم نمی کشم. من فقط هر روز یکیشان را می بینم. حتی قبل و بعدش گوگل هم نمی کنم. 

یا دوستش دارم . یا ندارم. اگر دوستش دارم توی دفترم درباره اش می نویسم که مثلن کجای ذهنم را قلقلک کرد و کدام مدار مغزیم را فعال کرد و تمام! الحمدلله شبکه های اجتماعی را هم تعطیل کرده ام و در نتیجه از هرنوع پیشداوری و پس داوری پاک پاکم! بی اطلاعی خوشبختی می آورد باور کنید!

دیروز از بین فیلم های انتخابی  آقای فیلمی ! نادانسته و ناشناخته فیلمی را انتخاب کردم که رویش نوشته بود manchester by the sea. اینقدر خنگ می زدم که فکر کردم لابد درباره ی تیم منچستر یونایتد و اینهاست:) بعد که فیلم شروع شد و چهره ی کیسی افلک را دیدم چیلم باز شد! گفتم جهندم ضرر حتی اگر فیلم درباره ی فوتبال هم باشد تماشایش می ارزد. 

خلاصه جانم برایتان بگوید که دیروز بعد از دیدن این فیلم چنان کیفور شده بودم که توی دفترم نوشتم: قولنج روحم شکست! یعنی که کار از قلقلک و اینها گذشته. 

وقتی امروز اسم کیسی افلک را به عنوان برنده ی اسکار نقش اول مرد  به خاطر بازی توی همین فیلم دیدم حالم دگرگون شد. اگر قول بدهید که نخندید باید بگویم که من اصلن نمی دانستم  مراسم اسکار در جریان است و بازیگران این فیلم جزو نامزدها هستند و .... یعنی این طور پاکم از حواشی و دنیای اطلاعات! برای همین هم احساس عجیبی پیدا کردم.

البته و صد البته که برای اصغرجان فرهادی و جایزه اش هم خوشحال شدم ولی خوشحالی برای کیسی عزیز ، یک جور خوشحالی نطلبیده بود انگار .مثل آب نطلبیده ! مراد می داد لامصب. 

دنیا مثل آتشگردان است ....*

سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 00:00

خوبی وبلاگ نویسی آن هم با سبک و سیاق من این است که هر چیز ی به نظرت مهم  و قابل نوشتن است را تویش می نویسی. می شود یک جور مرجع بی دردسر احساساتی که سال های مختلف تجربه شان کرده ای. من آرشیو وبلاگ حذف شده ام را هم دارم . یعنی از حوالی 86 تا به امروز تقریبن هر حس دندان گیری  داشته ام را نوشته ام. برای سالگردهای تولد و ازدواج و تمام شدن درس و مشق و خلاصه هر چیزی که بوده و نبوده( البته  بخشی که می شده آشکارش کنی و بگذاری  جلوی چشم) . 

دیشب نشستم همه ی اسفندهای این چند سال گذشته را مرور کردم . برای خودم جالب بود این مرور و دیدن این همه تغییر.

همین سال گذشته خیلی امیدوار توی همچین روزهایی یک پست نوشته ام با عنوان "گر مرد رهی غم مخور از دوری ودیری" . مصرعی  زیبا از استاد ابتهاج. انگار موقع نوشتنش به یک چیزهایی زیادی  امیدوار بوده ام . لابد تاحدودی احساس مرد ره بودن هم داشته ام .نوشتن  اینها از طرف آدمی  که مادرزادی  ناامید و منفی باف  به دنیا آمده یک پیشرفت بی نظیر  به حساب می آید .یعنی دوا و درمان ها جواب داده اند.  همین که تا دهانم را باز می کنم از تویش زمهریر بی امیدی و بی تفاوتی مطلق بیرون نمی ریزد یعنی پیشرفت.  حرف زدن از امید و دوست داشتن تغییر، یعنی قدم بزرگی که برداشته ام. 

دوباره شد 12 اسفند .   یک سال گذشت ازین که  نوشته ام امیدوارم و دلم تغییر می خواهد . راستش را بخواهید تمام سی و شش سالگیم به تمرین  همین گذشت .  ساعت ها با خودم حرف می زدم . ساعت ها بی هدف پیاده روها را گز می کردم برای فرار از خودم و فکرهای بد و زخم زننده ام. باور کنید اینها  گلواژه نیست . عین واقعیت است . واقعیت آدم خسته  و ملولی که دیگر دلش نمی خواست خسته و ملول باشد . همین که فهمیده بودم دلم نمی خواهد وضعیت موجود را ادامه بدهم برایم کافی بود . می خواستم امید داشتن ملکه ی ذهنم بشود . تاشاید همت را هم با خودش بیاورد. بارها  برای خودم درباره اش حرف زدم. اینجا هم نوشتم . این که دارم با خودم یک یک مساوی  می شوم  واز وضعیت همیشه بازنده ام خارج شده ام. (البته که امید خوب است و مثبت اندیشی هم والا و گوگولی . اما به تنهایی و بی همت و اراده می شوند یک مشت خزعبل. دل خوش کنک هایی شایسته ی لای جرز.)

همت و انگیزه  اما به این راحتی ها به کسی روی خوش نشان نمی دهند . طول می کشد باید از بابت امید خیالشان راحت شود . یعنی تضمین می خواهند. دعا کنید با همین چند تا کار کوچکی که  برای تغییر انجام داده ام دلشان را به دست آورده باشم.  سبک زندگیم را تا حدودی عوض کرده ام . خیلی از چیزها هر چند کوچک عوض شده اند. تعارف را با خودم کنار گذاشته ام  . می خواهم  این بار خودم آتشگردان زندگی خودم باشم . 

 تولدم مبارک. 


* گفتم : "دنیا مثل آتشگردان است . هر چه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود."

گفت : " بله. آن قدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد." ( رمان سمفونی مردگان- استاد عباس معروفی - ص 233)

نامه به سینه سرخی که دیگر برایم آواز نخواهد خواند

چهارشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 02:22

سلام 

شما مرا نمی شناسید. یعنی ما آن قدر از هم دور بوده ایم  که من تازه یک هفته است فهمیده ام Robin – اسم شما-  به زبان ما می شودسهره سینه سرخ . شما مال یک دنیای دیگر و زبانی دیگرید. اما اینها دلیل نمی شود که بی نهایت دوستتان نداشته باشم. 12 سال پیش بود به گمانم که شما را تو ی فیلم انجمن شاعران مرده دیدم . محوتان شده بودم. آن قدر که آرزو می کردم بتوانم توی دنیای واقعی آدمی باشم شبیه نقشی که شما تو ی این فیلم داشتید . معلمی متفاوت و تاثیر گذار. توی حیرانی های آن سالها فقط تصویر شما جلوی چشمانم بود . مستر کیتینگ. تازه لیسانس گرفته بودم رفتم برای استخدام آموزش و پرورش شدن فرم پر کردم. می خواستم جایی حوالی زادگاهم معلمی کنم . مانند شما باشم توی انجمن شاعران مرده . شاید به نظرتان کمی فانتزی بیاید . اما تصمیمم را گرفته بودم. اما نشد. به هر دلیلی راه زندگیم عوض شد ولی من هم چنان دوستتان داشتم و به همه ی معلم های دور وبرم یک نسخه از فیلم شاهکارتان را می دادم و می گفتم باید این طور معلمی کرد. همین قدر ساختار شکنانه. همین قدر متفاوت.

نقشتان توی و.یل هانتینگ خوب علاقه ی خام و ناپخته ی نوجوانیم به روانشناسی را پخته تر کرد. بازهم دلم خواست آدمی بشوم شبیه نقش شما تو ی این فیلم. نخندید و بر من خرده نگیرید. زیادی جوان بودم. معلق میان زمین و آسمان. شما نجاتم می دادید ازین تعلیق. انگار روح عاصی من تنها با آنچه شما بازیش می کردید و حرفش را می زدید آرام می شد. حرفهایتان توی ویل هانتینگ خوب توی بخش وی آی پی ذهنم جا گرفته اند. می دانم می خواهید بگویید که شما دیالوگ های فیلمنامه را می گفتید و نویسنده اش آدم دیگری بود . اما من چون از زبان شما می شنیدم ذوبشان می شدم . یک چیز عجیبی توی وجودتان بود که شما را توی دلم حک کرده بود. هر جا اسم یا تصویرتان را می دیدم انگار مسکنی قوی می ریخت توی رگ و جانم. راستش را بخواهید آن قدرها هم آدم احساساتی نیستم. اما شما غریب آشنای همه ی این سالهایم بودید.

امروز شنیدم که دیگر بی قرار تر از آن بودید که قفستان را تحمل کنید . گویا آن را شکسته اید . سهره سینه سرخ محبوب من پر کشیده. به کجا ؟ کاش می دانستم . کاش می توانستم بگویم توی آسمانها کنار خالق زیبایی ها و مهربانی ها و دوستی ها نشسته است. اما نمی توانم. مدتهاست که دیگر آسمان و خالق این چیزها  توی ذهنم محو تر و مات تر از آنند که بتوانم تصورش کنم.  اماواقعی ترین واقعی این لحظه های من این است که شما دیگر نیستید و من آن قدر دلتنگم که خواب هم ا زمن می گریزد. کاش ... کاش لااقل دیگر آرام شده باشید سینه سرخ محبوب من... امشب می روم  تا برای نمی دانم چندمین بار تماشایتان کنم. می خواهم مثل همیشه بی هیچ نبوغی خودم را مخاطب همه ی حرفهای شما توی ویل هانتینگ خوب تصور کنم. شاید مستر کیتینگ شدن  را فراموش کرده باشم اما دکتر شان شدن برای همیشه توی وجودم زنده خواهد ماند . فقط  و فقط به خاطر شما . 

شبتان بخیر . خواب همیشگیتان آرام . 

( تعداد کل: 14 )
   1       2       3       4    >>