X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:43


نبودنت، نقشه ی خانه را عوض کرده 

و هرچه می گردم 

آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را پیدا نمی کنم


احساس می کنم کسی که نیست 

کسی که هست را 

از پای در می اورد


گروس عبدالملکیان

**********************


برای دل محمدرضا که این روزها ، بی تاب ترین است... برای جای خالی پدرش که برای همیشه خالی ماند. 

سر سفره های افطار و سحر دعایشان کنید. هم محمدرضا را و هم پدرش را. 



که دریا در شب طوفان شکوه دیگری دارد

شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 13:16

دیروز طی یک عملیات انتحاری و ضربتی انباری خانه را مرتب کردیم. کار سخت و عجیبی بود. پاکسازی و دور ریختن و نظافت جایی که همیشه هر چیزی را فعلن لازم نداشته ای انداخته ای  گوشه اش و هی جمع شده و هی جمع شده... به گمانم تنها امتیاز اجاره نشینی و حرکت هرساله از یک خانه به خانه ای دیگر پاکسازی سالیانه ی وسایل باشد . برای ما یک جانشین ها که حاضریم بمیریم اما محل زندگیمان را عوض نکنیم، انباری خانه می شود نقطه ی کور. پر از شیشه های خالی خیارشور و ظرف های پلاستیکی ماست( برای روز مبادایی که هیچ وقت نمی رسد) و پیچ و مهره و چارپایه ی سه پایه شده و دفتر و سر رسید و مجله و توضیح المسائل های مراجع!  کارتن  های خالی دستگاه بخور و دستگاه تصفیه آب و آبمیوه گیری و گوشی های قدیمی و ....

خلاصه که دیروز همه را ریختیم دور . جارو زدیم و تی کشیدیم و البت که رسمان هم کشیده شد. کمر و دست و زانو کلن از کار افتاد. پس از واقعه ! من که خودم را سینه خیز به حمام رساندم و محمدرضا هم به دلیل ناتوانی از هر نوع حرکتی از من خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و همان جا از ناحیه ی پهلو دچار آسیب دیدگی شدید شد و بر روی زمین درغلطید!

همه ی اینها را گفتم که بگویم امسال اردیبشهت ماه ،زندگی ما توی این خانه  و این شهر وارد سال هفتمش شدو تمیز کردن انباری این حسن را داشت که مرا یاد سالهای گذشته بیندازد. این که هر چه بود گذشت. شش سال گذشت. نیش و نوشش . زهر و قندش . بعد ازین هم می گذرد . لامصب زندگی برای هیچ کداممان صبر نمی کند. برای "باشد سر فرصت" های ما تره هم خرد نمی کند. همین طور آرام و زیر پوستی و در عین حال تند و چابک  وروپوستی می گذرد . روزی می رسد که از رویمان رد می شود و ککش هم نمی گزد .

یعنی در حالیکه ما فرتوت و بی جان و  پر از چروک و بی دندان و کلی پنبه توی دهان و سواراخ های گوش و اقصی نقاط بدنمان  منتظریم تا ببینیم مورچه ها و حیوانات زیر خاکی هوس کدامیک از اعضایمان را کرده اند ، دو تا پسر و دختر نوزده ساله تر گل و ورگل دست در دست هم به بستنی هایشان گاز می زنند و دنبال "مکان" می گردند. پسر بیست ساله ای سربازیش تمام شده و توی راه برگشت به یک شب مستی توووپ با رفقا فکر می کند و این که آیا دوست دخترش را هم خبر کند یا نه. دو دلداده برای باشکوه تر شدن سفره ی عقدشان خاک شمال و جنوب ایران را به توبره می کشند . از زنجان ظرفهای نقره ی ملیله کاری می خرند و از اصفهان آینه و شمعدان مینا. ازبازار گل تهران یک وانت گل می خرند و همه ی میزها و صندلی های مهمانان و سفره ی عقدشان را می کنند گلستان! پسر سی ساله ای به مدیر شدن توی شرکتشان فکر می کتد و دختر سی و دوساله ای به این که نکند برای بچه دار شدنش دیر بشود و تخمک هایش ضعیف بشوند!...

یعنی زندگی بعد از ما مثل تمام سالهای قبل از ما خواهد گذشت. یعنی  فرصتی که منتظرش هستیم تا دمی آرام بگیریم تا دمی سرخوش باشیم تا دمی برویم پی رسیدگی به پرونده های غبار گرفته ی   رویاها و آرزوها ممکن است هیچ وقت نیاید... اصلن شاید همین الان سر همان فرصت مذکور معهود ! باشد...

 برای من مثلن شاید فرصتی باشد برای دیوانگی.

مصداق این ابیات از حضرت مولانا: 

 ایمنی بگذار و جای خوف باش

بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را

گل باقالی خانوم

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 10:56

به گمانم می رود جزو قوانین مورفی!  این که هر وقت تصمیم کبرایی برای روزتان می گیرید همان روز همه چیز دست به دست هم می دهند تا بشوید "گل باقالی خانوم  خونه ی مادربزرگه". به همان عاطلی و باطلی. لااقل در مورد من که همین طور است. امروز از صبح نشسته ام سر یک عدد کاری که بسیار برایم مهم است. اما  تمرکز رفته است گل بچیند با این صدای بنایی و سنگبری توی حیاط.

لکن گل باقالی خانوم  قصه ی ما  از سر استیصال گلدانها را آب داد . سینک ظرفشویی را سابید. رومیزی را عوض کرد. کمد لباسهایش را مرتب کرد. کف آشپزخانه را تی کشید و صبحانه ی شایان توجهی لمباند. ده لیوان چایی پر رنگ سر کشید. تلوزیون را روشن کرد و با دیدن تصاویر دو تن از هنرمندان این مرز و بوم  ور پوپولیستی و نوشته های زرد پسندش به کار افتاد و سن و سال حسن جوهرچی و هدیه تهرانی را سرچ کرد! لیستی از فیلم هایی که باید از بچه محل فیلمی اش بگیرد را از این ور و آن رو درآورد و روی کاغذ نوشت. راه رفت. با خودش حرف زد. به بناها فحش داد و...

 ساعت شد 11 و در یغ از یک جمله برای کار مهم مذکور. خدایا این گل باقالی را از جمیع آفات و بلیات خویش محفوظ بدار تا کماکان به این شرایط گل مرغیش ادامه داده و جهان را از فیض وجودش مستفیض نماید . لال از دنیا نری بگو آمین. 


پی نوشت: گل باقالی خانوم  هزار تا قصه داره!  شادی و غصه داره ! حرفای تازه داره! دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه !خوشبختی از رو دیوار سر می کشه تو خونه ! بله.

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 12:04

چند هفته ای می شود که نرم افزار اینستاگرام را از روی گوشیم پاک کرده ام. توی کلی کانال تلگرامی هم عضو بودم که از همه شان زدم بیرون. این که به اپلیکیشنش رحم کردم و گذاشتم بماند به خاطر ارتباط گاه به گاه عکسی و حرفی با یکی دونفر آدمی بود که به لحاظ مسافتی از هم فاصله داریم و دلم می خواهد هنوز توی برنامه ی روزمره شان باشم. حتی اگر شده با یک پیغام یا یک عکس تلگرامی.

روزهای اول این اقدام ضربتی ، احساس بی قراری می کردم . احساس کمبود شدید. دلم می خواست مثل همیشه توی عکسها و کانال های مختلف خودم را غرق کنم اما هیچ چیزی نبود. یکی دوبارهم تقلب کردم و از روی تبلت محمدرضا به صفحه ی اینستاگرامم سر زدم . اما بالاخره عادت کردم به حضور کمتر توی فضای مجازیی که برای من بیشتر با گشتن توی صفحه های اینستاگرام و کانال های تلگرام معنا پیدا می کرد.

 دیشب متوجه شدم گاهی از روی اعتیاد شدید گوشیم را بر می دارم و چون نمی دانم باید چه کار کنم می روم توی سایتی که بلیطهای ارزان قیمت هواپیما دارد و چند ماهیست مشتریش شده ام. بعد هی چک می کنم ببینم از شیراز به تهران و کرمان و مشهد برای فردا بلیط با قیمت مناسب گیر می آید یانه؟!! اگر باشد خوشحال می شوم و اگر نباشد روزهای بعدی را هم چک می کنم ! گاهی هم می روم سراغ بلیط های استانبول و کابل ! هر دفعه هم نیم ساعتی گرفتار پیدا کردن بلیط زیر فی می شوم به مقصدهای مختلف.همین طور بی دلیل!

امروز با خودم فکر کردم باید گوگل کروم گوشیم را هم امحاء کنم! تا دیگر الکی توی این سایت ها چرخ گل نزنم! بعد به یک گوشی بی امکانات مثل نوکیا یازده دو صفر فکر کردم . این که تنها آپشنش چراغ قوه اش باشد و خلاصم کند ازین همه داده های بی هدف و بی نتیجه ای که وارد ذهن بینوایم می کنم.


پ.ن. لامصب وبلاگ برایم حکم قالی کرمان را دارد . هنوز هم دوستش دارم و احساس بطالت نمی کنم از خواندن وبلاگ های خوب و نوشتن توی نیمه جدی. شاید یک روزی برای نشان دادن میزان ارادتم به وبلاگ خوانی و نویسی یک کانال تلگرامی راه بیندازم مشابه کانال فیسبوک گردی ، به اسم وبلاگ گردی. آن وقت نوشته های خوب دوستان  این صفحات را آنجا به اشتراک بگذارم. البته مسلمن با یازده دوصفر این امکان را نخواهم داشت:)

( تعداد کل: 103 )
   1       2       3       4       5       ...       26    >>