X
تبلیغات
رایتل

شیخ و مریدان4 ( اف پی پی )

پنج‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 22:42
از شیخ پرسیدند : یا شیخ برایمان از " ستاره دخت ایران اسلامی " سخن بگو ! تا باشد راه رستگاری را یک شبه طی کرده و شبمان پر شود ازین دخت های ستاره گون!

با شنیدن این حرف ، شیخ را حال مخصوصی در گرفت و چشمانش برقی زد و نیرویی غیبی انگشتانش را به سمت بشکن زدن کشانید و در همین حال روحانی زمزمه کرد :" زن خوبه خوشگل باشه ، سفید و کمی چاق!"

این حال غریب شیخ ، ولوله و سماعی عارفانه را بر مریدان مستولی کرد به طوری که  کمری نبود که نجنبد و لبی نبود که  این ذکر روحانی را زمزمه نکند : زن خوبه خوشگل باشه ، سفید و کمی چاق!

شیخ ادامه داد: زن فرمانبر پارسای کند مرد درویش را پادشاه!

مریدی  کف بر دهان ، نعره زد که یا شیخ بس است مارا این قدر هوایی و کف بُر نکنید !

شیخ فرمود :فرزندم نور این ستارگان چشم و دل هر مردی را پر از انوارقدسی کند و چنان تیمارت کنند که حورالعین ها جلویشان لنگ بیندازند و غلاف کنند بالکل! بارورند و هر سال کودکی را که نطفه اش در شبی مقدر و معلوم و مبارک بسته شده ، به ایران اسلامی تقدیم  و شوی را میلیونر می کنند .

 خفت و خوی خوب ، رفت و روب عالی و پخت و پز عالی تر ،یک شماتیکی از هنرهای این سوپر استارهاست! آن گونه هستند و چنان زبان الکن مرا به آب انداخته اند که یارای سخن گفتنم نیست ازین فرمانبران پریوش پارسا که بعد ازین اف پی پی می خوانمشان !

مریدان فریاد زدند : یا شیخ اف پی پی می خوایم یاالله نه یکی بل چار تا! و چنان پریشان حال شدند که رشته ی درس و وعظ از هم گسیخت و شیخ نیز با ایشان هم صدا گشت!



بی ربط نوشت! یه لینک به درد بخور


شیخ و مریدان (3)

دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389 ساعت 19:02

مریدی گفت : یا شیخ ، قصد خروج از عزوبت کرده و می خواهم با دختری از تیره ی هلوسانان وصلت کنم. راه را از بیراه نشانم دهید.

شیخ کِلی کشید و گیلی لی لی لی کنان ادامه داد : فرزندم، این سلوک  زرمدارانه ی عاقدانه و عاشقانه را مراحلی چند است :


1- اطمینان از داشتن "زر توشه ای" کافی جهت قدم نهادن در راه.


2- تلاش برای یافتن دختری، با سنی کمتر و قدی کوتاه تر از خود، ترجیحا دیپلمه( دارای سواد خواندن و نوشتن) و خانه دار که از قوم و قبیله ی هلوهای روزگار باشد با پدری پولدار. در بعضی روایات تاکید شده که پولدار بودن پدر دختر،حتی از هلو بودن خودش نیز مهم تر است.


3- گسیل شدن به خانه ی دختر فوق الذکر ،همراه با اکابر خانواده ،جهت مراسم خواستگاری. در روایت است که همان بدو ورود به خانه ی ایشان، شش دانگ حواستان را به کار گیرید ،که اگر دختر، مالی نیست و پدرش هم همچین مالی ندارد ، زود سر و ته ماجرا را  هم آورده و به فکر مورد دیگری باشید تا مبادا گمراه و مغبون شوید .


4- قبول مبلغ پیشنهادی مهریه و شیربها از طرف خانواده ی پسر بعد از چانه زنی های فراوان و حصول اطمینان در باب این که جنس خریداری شده همراه با اشانتیون (پدر دست و دلبازش)، تیکه تر ازین حرفا و پول هاست  . شاعر در این مورد فرموده :    

سر و زر ( سکه های مهریه) و دل و جانم فدای آن هلویی

 که جهیز توپ و یک ددیِ جیگر طلا دارد


5-این مرحله که آن را وصال نیز می خوانند ،پس از "زر خاکستر کُنی های "بی شمار جهت خریدالبسه و جواهر ،چیدمان سفره ی عقد ،اجاره ی ماشین و گل آرایی  آن،مشاطه خانه و دست آخر دعوت اقربا ،جهت لمباندن انواع اطعمه و اشربه  و جمباندن جوارحشان ،حاصل می شود.

در  روایتی به مهمانان عروسی توصیه شده که تا خرخره بخورند و بیاشامند  و تا می توانند اسراف کنند . زیرا روزهای آتی ،به انرژی زیادی ،جهت اجرای بر نامه ی تخریبی و تحلیلی در باب عروسی ، نیازخواهند داشت.


شیخ این بگفت و در حالیکه علامت $ فضای مردمک چشم هایش  را پر کرده بود ،  رو به مرید پرسید :  فرزندم، اکنون  بگو " زر توشه" چه داری؟!

شیخ و مریدان (2)

سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:41

مریدی گفت : یا شیخ ، عرصه بر من تنگ و زندگی بر کامم تلخ شده ، ضمادو مرهمی پیشنهاد کنید.


شیخ فرمود : فرزندم ! از تو در عجبم ! چگونه یک نفر می تواند در میان این بساتین  زیبا، پر از روایح گلها و اصوات بلبلان بچرد ! لیک  فسرده حال باشد ؟ اُف بر تو باد که این همه زیبایی و روشنی را سیاه می نمایی! در روایت است که در چشم به هم زدنی، نان افراد سیاه نما، تبدیل به حدید و حجر می شود و حتی روایت معتبر تری می گوید که سر تعدادی از آنها بر سنگ کوبیده شده  و به دو قسمت مساوی تقسیم شده است ! در نتیجه نکوتر آن باشد که به بزم طرب درآیی و خود را ازین اندوه کاذب برهانی!


شیخ این بگفت و با نوای : آآآآآآآآآآآآآآ حالا بیاااااااااا! بزن اون کف قشنگه رو ! از جا برخاست و  شهرام شب پره وار،شروع به تکان دادن جوارح خود کرد!


مرید نیز چنین بکرد! :( لطفا ادامه ی مطلب را ببینید)




ادامه مطلب ...

شیخ و مریدان (1)

یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 18:04

شیخ بر مخده ای تکیه داده و مریدان بر گرد شمع وجود خویش جمع آورده بود.

مریدی پرسید : یا شیخ با ما از "حجاب" بگو.

شیخ لبخندی ملیح بزد ،چندان که دندان های عقلش پدیدار گشت. فرمود: فرزندم ! آنچه تو از آن می پرسی ،حجاب است در معنای پوشاندن بدن از بیگانه . ازبرای ذکور ،تنها برگی جهت ستر عورت ،کفایت می کند و لیک نسوان را حد کفایت معلوم نیست.  روایات متعدد است ؛برخی  پیچیدگی را به حد کمال و تا نود و پنج درصد الزامی دانسته و تنها عریان ماندن چشمها و سوراخهای بینی را بلامانع می دانند. اما روایاتی هم داریم که مومیایی شدگیِ تمام و کمال ( پوشاندن تمام اعضای بدن با پارچه ای ضخیم) رابه احتیاط نزدیک تر  دانسته و پیچیدگی ِ صددرصد ی را لازم و دافع جمیع بلیات می دانند.در این روایات اشاره ای نیز به چشم ها شده و وعده داده شده که اگر کسی از جماعت نسوان بتواند چشم هایش را هم بپوشاند فبهاالمراد.حتی برخی پای از این فراتر گذاشته و به کنج پستو خزیدن زنان را توصیه کرده اند و برای جایزه نیز،پنت هاوسی مبله  در بهترین نقطه ی بهشت همراه با تمام امکانات در نظر گرفته اند.

 و اما فرزندان من !در این زمانه ما با سه قسم از اناث سرو کار داریم:

قسم اول را "خوب حجاب" نامند ،چون حجابشان برتر و خودشان  نیزنزد خلق و خالق جایگاه ویژه ای دارند. اندکی از  چشم ها پیداست با بر جستگی  بینی هایشان. البته برخی را عقیده بر این  است که این زنان حس تخیل مردان را تقویت می کنند  و باعث می شوندتا ذکور بی نوا به هوای آنجلینایی،جنیفری چپانده شده در صدف بیایند، سراغشان! 

اینکه شاعر در جایی فرموده : "حسن جمال به تبی بنده ، و اسه ی همینه ،مهربونیتو دوس دارم ، خانومیتو دوس دارم !" نشان ازفرافکنیِ فرسنگ ها فاصله ای دارد که میان خیال و واقعیت وجود داشته است. اما بشارت بادبر شما که  این نسوان ، بی شوی نخواهندماند.

قسم دوم را "میانه حجاب" خوانده اند،اینان نه به مدد قماشِ *رنگ ِعشق ِاجنبی ( ژاپنی و چینی ) زنگی زنگند و نه پر و پاچه و گَل و گردن بلورین نمایان می کنند تا بروند داخل رومی ها. بهتر این باشد که خود را به طرف گونه ی اول ! گِرد کنند ! تا رستگار شوند ! در غیر این صورت ،هر آینه احتمال سقوطشان داخل گونه ی سوم  وجود دارد. 

قسم سوم را "بد حجاب" گویند که همه جا ،همه کس از پذیرفتنشان معذورند! در روایت است که نسبشان به قوم یاجوج و ماجوج بر می گردد با چارقدی به اندازه دو انگشت ، موی الوان از پس و پیش بیرون ریخته با تُنُکه ها و بالاپوش هایی بر جستگی نمایان ساز! ذکور با دیدنشان فحل می شوند و ابرها عقیم! زمین از هم می شکافد و رودخانه ها طغیان می کنند.

 وا مصیبتا! هر چه می کشیم زیر سر این حیاقورت داده های دِریده است!

چون شیخ این را بگفت از شدت تالم و تاثر دهانش کف آورد و از هوش برفت!



*پارچه



( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>