X
تبلیغات
رایتل

در برابر باد***

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 13:03

دخترک قصه ی مایک روزی که منطق زبر زمین زیادی اذیتش می کرد و روحش را مدام می خراشید، تصمیم گرفت تا می تواند تمرین تنهایی کند . تمرین سر به زیری و سختی . هر روز سخت تر شد و تنهاتر . آن قدر سخت شد که از همه ی تستهای  تغییر شکل و   فرو رفتگی و خراش  سربلند بیرون آمد. اما زیر این پوسته ی سخت چیزی نبود جز یک مشت خاک نرم. خاکی که هیچ وقت  هیچ شکلی نگرفت . برای همین هم همیشه دلش گرفتار طوفان شن بود ، طوفانی که دنیایش و چشمهایش را پر کرده بود از غباری چند ساله . بی آن که کسی ببیند و بداند . خواستم بدانی.


***   

آوارِپریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟*

یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 00:33

یادت هست یک روز  برایت از جاهای خالی قلبم می گفتم ؟ از ابرهای عقیم محبت . از نزدیکترین هایی که همیشه برایم دور ترینند و غریبه ترین. خواستم  بدانی که دیگر توی آسمانم ابر محبتی نمانده که بارور باشد یا عقیم و من هر روز دست و دلم خالی تر از دیروز می شود. 

نمی دانم شاید یادت مانده باشد حسرت هایی که داشتم و زخم هایی که آزارم می دادند. خواستم بدانی  دیگر حسرت و زخمی نمانده . همه جایشان را به اندوهی یکپارچه داده اند .  اندوهی خاکستری که مثل غباری غلیظ و گردن کلفت روی همه چیزرا پوشانده. اندوهی که نه امان نشستن باطلم می دهد و نه رفتنم به راه بادیه. 

چه مرگی طلبکارم از زندگی*

سه‌شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 13:13

حرف هایمان  را زده بودیم . همه چیز تمام شده به نظر می رسید. انگار که  توی خلوتمان ، فرشته ی وحی  با یک مشت انذار و تبشیر به سراغمان آمده باشد ، همه ی سود و زیانهای کار برایمان روشن شده بود. دیگر هیچ چیز مبهمی وجود نداشت .  انگار که یک نفر از خواب بیدارمان کرده باشد ،  کاملن هوشیار و بیدار شده بودیم . عقل و منطق حکمی قطعی صادر کرده بود. زیر حکم من نوشته شده بود : پایان ، بدون تجدید نظر. حکم تورا نمی دانم اما همان قدر قطعی و محکم به نظر می رسید .

روز موعود رسید . حکم عقل  را بوسیدم  و راه افتادم ... تو اما انگار مردد شده بودی ...دهانت خشک شده بود و چشمانت خیس.... نگاهم را از گونه ی خیست دزدیدم و  به دوستیمان پشت کردم . دلی د رکار نبود . سنگ شده بودم آن روزها.  

 همه ی اینها را خودت هم می دانی اما شاید ندانی که چطور همان روز ، نگاه خیست توی مردمک چشمهایم قاب شد ، ماند برای همیشه . ماند تا با هر پلک زدنی ، دلم را آتش بزند. خواستم بدانی .   

آسمانی به سرم نیست

چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 15:43

نمی دانم یادت هست ؟دوستیمان که یادت نرفته ؟ .... روزهایی که شعر ارغوان سایه را بارها با هم یک نفس  می خواندیم. آنجا که می گوید "این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید "...صدای هر دویمان می لرزید. آن روزها لرزش صدایمان از آن اندوههای بی دلیل بود. از آن بی دلیل ها که با دیدن یک دشت ، خواندن یک شعر ، گوش کردن به صدای باران و یا دیدن ماه در آسمان بر دلت می نشیند. از همان ها .

نه من و نه تو هیچ وقت فکرش را نمی کردیم، سالهایی خواهند آمد با بهارهایی از همان جنس که سایه گفته است. جنس واقعیش. خواستم بدانی که دلم چه حالی دارد. 



+++ فرشته جانم...

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>