X
تبلیغات
رایتل

لوس نگاری

یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 15:10

بس که این روزها احساس می کنم حرف ها و فکرهایم لوس است نمی نویسمشان. می گویم اقتضای زمان و مکان فعلی است و من  خود به خود دوباره برمی گردم به دنیای غیر لوس همیشگی خودم . بعد آن وقت می توانم  بروم پای منبر. اما خب نمی شود انگار و این لوسی تمام شدنی نیست. در نتیجه   آمدم کمی لوس نگاری کنم و بروم پی کارم!

خب جانم برایتان بگوید که  منِ جمع گریز منزوی طور یک تغییر صد و هشتاد درجه ای که نه، ولی صد درجه ای کرده ام. یعنی جمع حالم را خوب می کند. حرفهای صد من یه غاز زدن و غیبت کردن و به فکر رخت و لباس و تغییردکوراسیون خانه بودن و اینها ، همه اش حالم را بهتر می کند. پیشتر حوصله شان را نداشتم اصلن. احساس می کردم دون شان آدمیت  است و اینها. اما این روزها خیلی به شان انسانیت فکر نمی کنم. ایده آلیستی و کمال گراییم بی نهایت افت کرده. افکار کمال گرایانه ی ذهنم با پتک و چکش ریز ریز می شوند و خرده هایش می شوند همین چیزهای ریز و درشت زندگی روزمره. 

بی خیالم. از آن وسواسهای عجیب و غریب دیگر خبری نیست. این بی خیالی  طیف وسیعی از وسواس های  شدیدم به نظم و ترتیب و هارمونی و پاکیزگی و اینها را شامل می شود تا پاسخم به این سوال فلسفی که  زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و ...  یک جور یلخی و عاطل و باطل خوبی به زندگی ادامه می دهم .

یعنی میانسالی هر بدیی داشته باشد این یک خوبی را برایم داشته  که با رگ و پی و مغز استخوانم بفهمم که زندگی با این  قیافه و فیگور  خیلی جدیش ، کماکان  بذری تر ازین حرفهاست که خلق خودمان را برایش تنگ کنیم. 

البته هنوز هم اندوه های بی دلیل و خشم های با دلیل،  اوقاتم را مثل زهر می کنند اما  چندان دوامی ندارند.مثلن  چند وقت پیش با خودم فکر کردم یک قلکی بخرم بعد به طور سنتی پس انداز کنم  و برای خودم  طلا بخرم . بعد توی مجالس چند تا گردنبند طلا روی هم بیندازم ببینم چه حالی دارد؟ حتی به این هم فکر کردم که زینت آلات فعلیم را که نه  تنها ارزش ریالی ندارند بلکه بویی شبیه میله ی مینی بوس ها و اتوبوس ها را می دهند بریزمشان دور:) یعنی سطح دغدغه هایم  در این حد و حدود است  و خیلی هم  راضیم. جدی. 

حالا انشالله  اگر عمری بود باز هم ازین احوالات در پیتم برایتان می نویسم:))


اعتراف می کنم

پنج‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 23:25

از یک نوع بیماری  روانی  شناخته نشده رنج می برم.  اسمش را هم می شود گذاشت سندروم مشعوف شدن از رنجوری سلبریتی ها . یا یک همچین چیزی.  مهم ترین و اصلی ترین نشانه ی این سندروم هم علاقمندی دیوانه وار به دانستن در مورد  لحظات خصوصی کسانی است که آدم های تاثیر گذاری توی دنیا بوده و هستند. 

بله شما درست می گویید این فقط مشکل من نیست و ستون گسیپ مجلات زرد  و خیلی از برنامه های کانال های تلوزیونی  برای رفع این عطش روحی تود ه ی مردم به وجود آمده اند.  اما مورد من یک فرق اساسی با بقیه دارد آن هم این که دلم می خواهد از رنج ها و اندوهها و دردهای روحی آدم های مهم سر در بیاورم.  نویسنده  ها و دانشمندهایی که کارهای بزرگی توی  زندگیشان کرده اند  همیشه مرکز توجهم بوده اند.

 دلم می خواهد یک روزی بروم توی دفتر کارشان و یادداشت های  روزانه شان را بدزدم. یک گوشه ی دنج گیر بیاورم و واو به واوش را چند باره بخوانم. دلم می خواهد توی این دفترچه ها بخش های تاریک روحشان را بشناسم . این که چه چیزهایی رنجشان می داده . برای کمتر کردن رنج ها و اندوههای روزمره شان چه تکنیک های شخصیی داشته اند. کی گریه می کرده اند؟ کی عذاب می کشیده اند؟ کی شرمگین می شدند؟ کی ناامید می شدند؟ کی بر دیوار مشت می کوبیدند؟ و...

 خلاصه دلم می خواهد همه ی آن چیزهایی را  که توی هیچ بیوگرافی نوشته نمی شود، توی هیچ مصاحبه ای گفته نمی شود ، بدانم ، بخوانم .توی مصاحبه ها از پشتکار و هدفمندیشان می گویند از این که بارها شکست خورده اند اما نامید نشده اند. اما مگر می شود حتی شده برای یک شب  از اندوه و شرم  و ناامیدی بی خواب نشده باشند؟ من شرح این بی خوابی ها و بد خوابی ها  و شرم ها و آهها و ناامیدی ها را دوست دارم ...

دوستی دارم که مانند خودم جزو طبقه ی آسیب پذیر و بی پول این مملکت است. یک بار می گفت حالا که پول خرید هیچ نوع ماشینی را نداریم فرقی نمی کند که این ماشین پراید باشد یا بنز . در نتیجه بهتر است بگوییم پول نداریم که بنز دو هزار شانزده بخریم تا این که بگوییم  پول نداریم تا پراید نودو پنج بخریم ! لابد کمال همنشین در من اثر کرده و به تاسی ازین دوست بزرگوار توی ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده ام  که اگر نمی توانم مثل آدم های معروف و بزرگ  کارهای  تاثیر گذاری انجام بدهم لااقل بگویم مانند  آنها دچار تحمل ناپذیری بار هستی هستم !لابد به همین دلیل است که شرح رنج هایشان را دوست دارم نه تلاشهایشان را!


با تو حالم حال خوبیه*

سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:37

ظرفها ی خشک را از توی سبد جمع کردم و ظرفهای کثیف توی سینک را شستم . زیر کتری را روشن کردم. همه ی حوله ها را جمع کردم و ریختم توی لباسشویی .  به گلدانها آب دادم و با اسپری رویشان آب پاشیدم . اسپری را برگرداندم طرف صورت خودم . چشمهایم را بستم و چند بار فشارش دادم .  آب از صورتم سرازیر شد روی گردنم و  یقه ی لباسم را خیس کرد. رفتم توی بالکن و برای صبحانه ام کمی ریحان و برگ تربچه چیدم . شستمشان و بعد با پنیر و گردو و نان و سبزی تازه  دلی  ازعزا درآوردم  . بعد هم دو لیوان چای پرر نگ و خرما پشت سرهم. ظرفهای صبحانه را شستم و لباسهای خشک را از روی بند جمع کردم و اتو لازم ها را چیدم روی میز اتو و بدون لحظه ای تامل شروع کردم به اتو کردن . اول مانتو خودم را برداشتم که خوش اتو تر و راحت تر است. بعد هم یکی از پیراهن های محمدرضا. طبق معمول این جور وقتها باز هم یاد صحنه ی اتو کشیدن صبا کمالی  در سریال کیف انگلیسی می افتم. حس خوشایندی ندارد . سوییچ ذهنم را می چرخانم تا بتوانم به چیزهای خوب فکر کنم. 

ناخودآگاه یاد این دو سه ماه گذشته می افتم واین که تمام وقت مشغول کار یدی بودم. شده بودم آچار فرانسه ی زندگی خودم. همه کاری کردم . از دویدن دنبال کارهای فارغ التحصیلی بگیر تا همیاری برای راست و ریست کردن خانه ی کوچکی که مستاجر بی انصاف تویش بمب ترکانده و درها و دیوارها را هم جویده بود. خانه ای که ورای متراژ پایین و محله ی شلوغش همیشه برایم پر بوده از شعف های عجیب. بماند ابرهای اندوه هم توی آسمان خاطراتم در مورد این خانه زیادند اما آفتاب شادی هایش درخشان تر ازین حرفهابوده و هست. در نتیجه تا آن جایی که  می شد همه کاری برای سامان گرفتنش کردم . توی همین اثنی البته همیاری برای خرید و چیدمان خانه ی عروس ودامادی که اتصالی ابدی با روح و جانم دارند هم بود. مهممانداری و دنگ وفنگ رسیدگی به اوضاع قاراشمیش بدون برنامه ی زندگی روزانه هم بود...

 بعد هم که برگشتم شیراز. خب چند وقتی نبودم و وضعیت از کنترل خارج شده. یک خانه تکانی دیگر شروع شد. همه جا احتیاج به رسیدگی دارد. راستش  این روزها یک جور عجیبی از بام تا شام  درگیرم و شبها از درد دست و پا خوابم نمی برد اما هنوز خیلی کار برای انجام دارم. اما حالم حال خوبیه!( با صدای شماعی زاده بخوانیدش) احساس می کنم یک جورهایی دارم به استقبال چیز خوبی که قرار است اتفاق بیفتد ، می روم. کمی ساده دلانه است می دانم . اما هر  روز که بیدار می شوم و یک جایی از خانه را سر و سامان می دهم انگار یک روز به آن اتفاق خوب نزدیک تر می شوم و الکی توی د لم بزن و بکوب راه می اندازم. البته قانع تر از آنم که فکرش را بکنید. چیز شیرین و نازی که انتظارش را می کشم می تواند رسیدن مهرماه باشد . رسیدن پاییز آرامش بخش و خلاصی ازین گرمای فلج کننده. راه رفتن و نفس عمیق کشیدن زیر باران نم نم پاییزی . دراز کشیدن روی زیباترین فرش جهان . فرشی از برگهای رنگ و وارنگ باران خورده ی پاییزی. آن اتفاق خوب که برایش خانه  و خودم را آماده می کنم می تواند دویدن باشد توی خنکای یک صبح یا عصر پاییزی. بلی . پاییز جان یک عدد سانتی مانتال الکی خوش این روزها را برای رسیدنت می شمارد. زودتر بیا. 


* با عرض شرمندگی باید بگویم که ویدئو کلیپ این آهنگ کر خنده است فقط!

اگر از احوالات ما خواسته باشید!

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:00

آدم جمعیت و شلوغی هم نیستم. توی جمع بودنم مدت زمان مشخص و معینی  دارد.   از حدش که بگذرد، مغزم آلارم می دهد.  می ریزم به هم و تمرکزم را از دست می دهم... روزهای گذشته انگار بیش از توانم از خودم کار کشیده ام و زیادی خودم را انداخته ام توی جمعیت! نقاهتش دست از سرم بر نمی دارد. کماکان گیجم و پریشان حواس و اگر این منگی ادامه دار شود مع الاسف دوباره به لقب علیا معوقه مفتخرخواهم شد.