X
تبلیغات
رایتل

لحظه ی تثبیت

دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 11:06

امروز رفتم تو پیوندهای وبلاگ تا هم سری به دوستان بزنم و هم کمی حال و هوا عوض کنم. اما جل الخالق والمخلوق حدود هشتاد درصدشان توی لحظه ای در اسفند یا قبل از آن مانده اند و تکان نخورده اند.

 این پست های لایتغیر تثبیت شده،  آزار دهنده ترین سرنوشت  خیلی از وبلاگها بوده و گویا کماکان در حال دامنگیرتر و فراگیرترشدن است... توی یک لحظه از تاریخ انتشارشان ایستاده اند و جلوتر نرفته اند.... 

 البته که نویسندگانشان حق دارند. وبلاگ در مقابل این همه فضاهای جذاب و پر مخاطب و از همه مهم تر قابل رصد و کنترل  مجازی، هیچ حرفی برای گفتن ندارد. 

من اما انگار این جا توی این فضا تثبیت شده ام. هنوز هم روزها و شب های زیادی به این فکر می کنم که اگر کمی سرم خلوت تر شد هر روز اینجا بنویسم.هنوز هم درگیرم که روزمره نویسی کنم یا نه...هنوز هم هیجان این را دارم که لبخندی روی لب خواننده ی اینجا بنشیند. هنوز هم موقع زدن دکمه ی انتشار دست و دلم می لرزد که مبادا پرت و پلا نوشته باشم . مبادا غلط املایی و انشایی نوشته را ندیده باشم....درست مثل پانزده سال پیش .

به گمانم من تثبیت شده ترو خاک خورده ترم از پستهای قدیمی وبلاگ های قدیمی....


زان پیش که روزگار خونت ریزد

سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 12:48

هر بار که یک مریضی سخت را پشت سر می گذارم انگار که جانی دوباره گرفته باشم سرخوش و خوشحال می شوم. 

چند روزی مریض بودم و گیج. احساس می کردم دنیا به انتهای خودش رسیده و همه ی روزها سیزدهی شده اند که باید بدر شوند. باید از نحسیشان فرار کنم. 

امروز  همان روز فرار است. سردرد و معده دردی در کار نیست. یا آن قدر کم است که می شود تحملش کرد. در نتیجه خب خوشحالم و آمده ام تا این شادی گذرا را با شما قسمت کنم. 

سال نود و شیشتان مبارک باشد. برایتان لحظه های شیش و هشتی شادی را آرزو می کنم . هر چند می دانم شادید:)

در این لحظه که اینها را می خوانید حتمن  با شکوفه های صورتی و سفید عکس های بی شماری گرفته اید و جوجه کباب و شیرینی و آجیل فراوانی هم خورده اید. نوش جانتان. گوشت بشود به تنتان انشالله. 

و اما اندر احوالات سال جدید. راستش  برای من  که سال خیلی مهمی است. سال ورود خیلی جدیم به کلوپ چلچلی های جیگر. یعنی اسفند که بیاید یک نفر باید پیدا شود تا من بحران زده ی گرفتار را نجات دهد. بحران چهل  سالگی را می گویم ! 

...و این یعنی هیولای مرگ غیر تصادفی و حاصل پیری بدن هم  نزدیک تر شده .... اوووف ! کلی کار دارم. کلی برنامه. کلی فکر. 

یک روز سر فرصت،  برایتان مفصل می نویسمشان.  فعلن علی الحساب  یک ماچ بدهید به خاله و بروید رد کارتان.