X
تبلیغات
رایتل

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم...

چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 14:08

صبح با تلخ ترین حال ممکن بیدار شدم. البته برای کسانی که مرا از نزدیک می شناسند این چیز عجیب و غریبی نیست اصلن. نود درصد وجود مرا با تلخ ترین ماده ی ممکن سرشته اند و من تمام عمرم تلاش کرده ام تا این تلخی،  دامن کس دیگری جز خودم را نگیرد و با ده درصد باقیمانده -به قول دوستان - خود را به هنر شادی  بیارایم! 

اما چند وقتی است دوباره غلظت زهر زیاد شده و دلیلش را هم خوب می دانم.

 اسفند لعنتی سال گذشته و مهمان مریض این روزهایش. مهمانی که توی غریب ترین شب سال در غریب ترین جایی که فکرش را می کرد چشمهایش را برای همیشه بست . شاید فکرش را هم نمی کرد که نگاه های مضطرب ساعتهای آخرش چطور آتشی دایم به جانم خواهد انداخت. اما انداخت. آتشی که این روزها حرارتش زیاد شده ...

آن وقت دقیقن توی همین روزهای تلخ تر از زهر می خوانم که باز یک نفر از تبار آبی عشق و ترانه ناغافل اسیر مرگ شده و چشم هایش را برای همیشه بسته. ضربه ازین کاری تر؟ 

توی دلم آشوب تر می شود و  چشم هایم را می بندم و با خودم زمزمه می کنم  سلام ای طلوع سحرگاه رفتن... سلام ای همه لحظه های جدایی...وسطش می زنم زیر گریه و های های گریه می کنم. 

همه ی تلخی وجودم می شود چنگ و روی دلم کشیده می شود. به دنیایی فکر می کنم که هیولای مرگش  انگار بزرگتر از همیشه شده و توی قهقهه های مستانه اش  پوچی و هیچی زندگی را به رخم می کشد. هیچ در هیچ. 

بعد با خودم می گویم  حالا که اسیر هیچیم ،دلم نمی خواهد طعمه ی راحتی برای این هیولا باشم. دلم می خواهد وقتی به سراغم آمد کمی مکث کند. کمی با هم جدال کنیم. می دانم تا به حال کسی حریفش نشده اما دلم می خواهد لااقل حریف سرسختی برایش باشم. ..تصمیم خودم را می گیرم. 

امروز به جای هفت کیلومتر دویدن همیشگی، ده کیلومتر می دوم. به جای هفت ساعت کار همیشگی ، ده ساعت کار می کنم. باید برای هیولای مرگ حریف سرسختی باشم. باید ازین هیچی انتقام خودم را بگیرم.

می دانم خنده دار است. اما شما راه دیگری می شناسید؟ 

نظرات (1)
چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 16:52
سلام. بی ذره ای تردید بهترین بود
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد