X
تبلیغات
رایتل

نزدیک بی ملاحظه

یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 19:42

داشتم لیموشیرین می خوردم  .کمی پوستش خشک شده بود باعث شد یاد خاطره ای  بیفتم . 

در زمان هایی نه چندان دور من فقیرتر و بی پول تر از این روزهایم بودم. (صدای گریه ی حضار) یعنی باید برای همه چیز حساب و کتاب می کردم تا حتی یک هزار تومانی هم این ور و آن ور نشود. کار می کردم  امادرآمدم آن قدرها زیاد نبود . دانشجو هم بودم. اجاره خانه و کرایه ماشین و پول خورد و خوراک و اقساط وام تحصیلی و غیره کمر درآمد کمم را می شکست.(صدای خنج انداختن حضار روی صورت)

توی این آه و واویلا فقط می توانستم روی کمتر خوردنم حساب کنم. چون اجاره خانه و اقساط که خب گریز ناپذیر بودند. لباس هم افتاده بودم روی شستن و اتو کردن مداوم یکی دومانتوی بدبخت. کفش هایم که میرزا نوروزی شده بودند. با اتوبوس رفت و امد می کردم. می ماند شکمیجات که شعب ابیطالب طوری راه انداخته بودم . در نتیجه میوه و این طور چیزها دیگر زیادی لاکچری بودند!

 یک روز که سرما خورده و فین فین کنان از سرکار برمی گشتم ناگزیر رفتم سراغ میوه فروشی. یک کیلو پرتقال و یک کیلو لیموشیرین خریدم. حدودن از هر کدام چهار پنج تا. بعد با خودم حساب کردم که اگر قناعت کنم! تا سه چهار روز آینده می توانم ویتامین ث بدنم را  تامین کنم . 

دو روز ازین ماجرا گذشت و من هنوز سه تا پرتقال و سه تا لیمو شیرین دیگر توی یخچال داشتم  که از قضا یکی از نزدیکان آمد دیدنم. من هم محض آبروداری و صورت با سیلی سرخ کنی ! هر شش میوه ای را که داشتم  گذاشتم توی ظرف و آوردم برای نزدیک مذکور( مفرد نزدیکان می شود نزدیک دیگر!) 

میوه ها بعد از دوروز کمی تازگیشان را از دست داده بودند و پوست لیموشیرین ها مثل  لیمو شیرین امروزی کمی خشک شده بود. در نتیجه  آن نزدیک عزیز تند و تند  همه شان را قاچ کرد و به نیش کشید و حین خوردنشان هم تاکید کرد که  من شده ام پوست و استخوان و درست غذا نمی خورم و نتوانسته ام از پس خوردن دوتا میوه بر بیایم و گذاشته ام حیف شوند و پوستشان خشک شود. خلاصه که همه ی شش میوه ام را برای این که به من لطفی کرده باشد خورد. 

آن  روز به قدری از بی ملاحظگی این نزدیک ناراحت شدم که بعد از پانزده سال هر لیموشیرین پوست خشک شده ای  گلویم را می سوزاند . مثل قلقلک دادن یک بغض کهنه می ماند انگار. 

نتیجه ی اخلاقی  این که اگر یکی از نزدیکان دانشجوی تنهای کم پولی هستید چندکیلو پرتقال و نارنگی  و لیمو شیرین بخرید و برایش ببرید. اگر هم برایتان میوه شست و آورد به بهانه ی حساسیت و هزار جور ناراحتی امعا و احشایی،  سنگ به شکمتان ببندید و دست به آن نزنید. 

تو با من چی کار کردی جولیا؟!

یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 18:15

خیلی وقت پیش که هنوز فیلی در چنته داشتم تا یاد هندوستان و تحصیل در ممالک فرنگ کند هی زرت و زرت می رفتم توی سایت دانشگاه های در جه ی یک دنیا و صفحه ی مخصوص بر و بچز بین المللی را باز می کردم و شرایطش را می خواندم و خیلی شرتی شپروتی شروع می کردم به نوشتن این که به نام خدا فلانی هستم از دیار معطر ایران با سابقه ی درخشان دو هزار و پانصد ساله . بعد هم ایمیل و باقی قضایا که جان مادرتان مرا به غلامیتان بپذیرید. بعد بلافاصله سرم می خورد به سنگ نقاط حساسی مانند نمره ی آیلتست را وارد کن وبا سر و دلی شکسته صفحه را می بستم . البته که خودم را از تک و تا نمی انداختم و خیلی جدی تنبلیم را موجه و معذور و ممهور به این مهر می کردم که :  "ای بابا ! شورش را ذرآورده اند !همه چیز که توی آیلتس هفت و نیم خلاصه نمی شود. من کمالاتی دارم که این دانشگاه ها با نپذیرفتنم فقط لگد به بخت خودشان می زنند !"

این ماجرا تا وقت زنده بودن فیل مذکور ادامه داشت تا این که فیل به علت کهولت سن به صورت ناکام  جان به جان آفرین تسلیم کرد و بالتبع من هم سراغ پذیرش  هیچ دانشگاه خارجیی نرفتم و به دلیل سندروم پیشرفته ی  فراخ  السلطنگی  رنگ نمره ی هفت و نیم آیلتس را  ندید ه  و به گواه شاهدان عینی نخواهم هم دید!  تا اینجای کار مشکلی نیست و با این درد هم مانند بی شمار ارداد خدادادی و مادر زادی دیگر می سازم اما اخیرن درد جدیدی اضافه شده که غیر قابل تحمل است !

جانم برایتان بگوید که یکی ازین دانشگاههای دیار کفر نمی دانم  چه بلایی سرش آمده که بعد از این همه سال  مسئول پذیرشش جولیا نام!  رفته ایمیل مرا از از خاک و خل بایگانیشان بیرون کشیده  و هر از چند گاهی به مناسبت های مختلف  ایمیل می دهد و یک جورهایی دان می پاشد  و دلبری می کند . البته  حدسهایی هم می شود زد. شاید مانند دانشگاه آزاد خودمان  همه جوره به پیسی خورده اند و شرایطشان را تسهیل کرده اند و می خواهند به صورت اسهالی افراد مدرک تحصیلی دار بیرون بدهند. یا شاید فهمیده اند چه گنجی را توی این سالها از دست داده اندو می خواهند از تجارب و تراوشات سلوهای خاکستری من سود استفاده را ببرند و مغزم را از وطنم پاره ی تنم ،جان و جیگرم، مرز پر گهرم  و سرچشمه ی هنرم جدا کنند .

 احتمالاتی ازین دست زیاد است که خب ازین استعمارچی های کافر همه چیز بر می اید . اما آنچه قلب مرا به درد آورده اینها نیست که. آنچه چون نیشتری بر قلبم نشسته ورای این حرفهاست. مشکلم اینجاست که اینها با ایمیل های مختلف قصد دلبری دارند اما نمی  دانند که چه کینه ای را در قلب من مسلمان متشیع افزون می کنند . این کارها را می کنند که بر و بچز خونشان به جوش می آید و خودشان و انها را با هم می ترکانند  دیگر. شما قضاوت کنید توی این هاگیر واگیر محرم که من دنبال لباس سیاه و کجا بریم تکیه تباکی کنیم  و نذری کجا گوشتت بیشتره  و قس علیهذا هستم،  برایم ایمیل زده اند:" سال نوت مبارک" . قلب و گل و ستاره! ...خواهر من! جولیای عزیز!  لطفن کمی در مورد کسی که می خواهی از او دلبری کنی و برای دانشگاهت دنبال سرمایه های مادی و معنویش  هستی تحقیق کن! شعورت کجا رفته ؟ محرم ؟ تبریک ؟ ای وای بر تو !

 خواستم برایش لینک صوتی با زاین چه شورش است که در اهل عالم است را بفرستم و چند تا هم بد و بیراه نثارش کنم، گفتم برای مملکتمان بد می شود . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان دلم هم  نمی خواهد وجهه ی سرمایه دار فرهیخته  و دانش پژوهم را پیشش خراب کنم !اما برای شما که می توانم بگویم: این ها دین ندارند! مسلمان نیستند! محرم را نمی شناسند. نمی دانند که همین محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته ...    

کافی شاپه سیب زمینی شاپ که نیست که آخه؟

چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 08:00

نزدیکی های محل کار قبلیم کافی شاپی بود که صبح ها همان اول وقت یک آقایی کتاب و دفترش را می گذاشت روی میز جلوی پنجره. بعد شروع می کرد به نوشتن و خواندن. حسودیم می شد . دلم می خواست به جای  اتاق  نمور و تاریک اداره من هم بروم توی همچین جایی بنشینم واجازه بدهم تا پرنده ی خیالم به هر کجا که می خواهد پر بکشد. بعد از استعفا از آن اداره چند باری گذرم افتاد به کافه ی مذکور. اما نمی دانم چرا این بار که فرصتش را داشتم دیگر دوستش نداشتم.به گمانم به خاطر سر و صدا .شاید هم بوی غذا.  

راستش را بخواهید به طور کل  با کافی شاپ رفتن  و یا آنچه این روزها بین آدمهای جینگیلی مستان شهرهای بزرگ کافه گردی اسم گرفته کنار نمی آیم. یعنی یک جور روحیه ی بدوی  و غیر قابل انعطافِ منتقد طوری توی وجودم هست که احساس می کنم سود و هزینه ی این کار به هیچ عنوان با هم همخوانی ندارند. احساس می کنم پول زور می گیرند. یا لااقل خرجی است که به برج آدمهایی مثل من نمی خورد. بعد هم اکثر کافه ها  صندلی های ناراحت و سفتی دارند و ملت  هم توی هم چپیده اند و بلند بلند دیالوگ می کنند!باور کنید  کنار جدول خیابان بنشینند صدای همدیگر را بهتر می شنوند تا توی همهمه و هیاهوی کافه نشینان!یعنی به درد حرف زدن و درد دل کردن و مناظره و مباحثه و مکاشفه که نمی خورند. مراوده و معانقه ومغازله و  مرافقه هم  که گفت و شنود  زیادی نمی خواهد بنکل توی مملکت ما ممنوع است . پس ملت برای چه کرور کرور می روند توی این مکانها؟

نمی دانم این کافه هایی که کافکا و هرابال توی پراگ می رفتندو قهوه می خوردند و کلی مغزشان جلا می خورده هم همین طوری بوده اند آیا؟ یعنی همین طور شلوغ ؟ همین طور گران؟ پر  از بوی سیب زمینی و سوسیس سرخ کرده حتی؟ ( چرا اکثر کافی شاپ ها توی شیراز رستوران طور شده اند؟)

خلاصه که مرا قدم زدن و گوشه ی چمنی و فراغتی بس. درختی و گلی و بلبلی و فلاسک چای و خرما و مویزی چنان سرحالم می آورد که هیچ هات چاکلت و کافه موکایی توی کافی شاپی لوکس ! توانش را ندارد. این سوسول بازی ها به من نیامده اصلا و ابدا .(با این نوشته شده ام شبیه آن بنده خدایی که می رود خیاطی و بعد خودش خودش را عصبانی می کند و دست آخرهم به خیاط  می گوید اصلن نمی خواهم چیزی بدوزی پارچه ام را بده ببرم!  خداوند شفای عاجل عنایت کناد!)

به چشماتم خیلی میاد!

سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 17:06

هر موقع  که یاد نوشتن توی وبلاگم می افتم ،  به تاسی از سیره ی بزرگانی که در روزگارانی نه چندان دور  همراه با قر کمر  فرموده اند " فکر کردن اصلن نمیخواد ، شعر باید خودش بیاد" منتظر می نشینم تا مطلب جدید خودش بیاید. حتی امروز بلند شدم حرکات موزونی هم انجام دادم و مانند وردی جادویی تکرار کردم : "فکر کردن اصلن نمیخواد پست جدید خودت بیا دوست دارم خیلی زیاد" اما باز هم آب از آب تکان نخورد.

 یعنی  این طور درگیرم واین طور برای سرپا نگه داشتن اینجا به پیسی افتاده ام. بعد یاد یک سری تکنیک های روانشناسی افتادم که می گوید خودت را توی فضا قرار بده . مستغرق کن در امر مربوطه تا خلاقیت در بزند! گفتم جهت این مهم بروم سراغ لینکهای نیمه جدی و کمی وبلاگ خوانی کنم. روی هر کدام که کلیک کردم دیدم جا تر است و کودک کیدنپینگ شده! ( کودک استعاره از نویسنده ی فقید وبلاگ مورد نظر است) . این بار هم سرم خورد به دیوار. یا به نوعی به بن بست رسیدم( احساس بامزگی دارد خفه ام می کند).

گفتم بزنم توی جاده خاکی حال و احوال کردن و نوشتن از امور روزمره. دیدم هیچ چیز کیبوردگیری پیدا نمی کنم.یعنی کلی دوست و آشنا اینجا را می خوانند... شاعر می فرماید چه کنم که بسته پایم.به نوعی بسته زبانم حتی !  یعنی سخت شده نوشتن از خویشتن.  بعد فکر کردم بروم  توی کار نوشتن از اخبار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دیدم توییتر و فیس بوک و اینستاگرام کلن فلان فلان قضایا را درآورده اند. لکن صلاح دیدم بی خیال این بلندگو بشوم! راستش خیلی هم حوصله اش را ندارم. روزمره نویسی به نظر من نزدیک تر است که آن هم گفتم چه بر سرش آمده.

گفتم بروم توی کار عشقولانه نوشتن و یاد ایام و تین ایجر طور به چشم و ابرو و دست و پای بلورین محبوب اشاراتی کنم که دریاست و اقیانوس است . شارپ دایوینگ توی اقیانوس مذکور و  هارد هاگینگ و لایت کیسینگ وتاف میسینگ و قس علیهذا!   دیدم زیادی زمخت شده ام برای این مسائل پروانه ای. یعنی کلن چند وقتی است یک جور آهوی خزیده به شکاف سنگ طوری شده ام که می ترسم از خرامیدن. شاید اسمش ترس هم نیست. فعلن این گدار را ترجیح می دهم. یا همین شکاف سنگ را. خودم را هم که تشبیه کردم به آهو و خیالم راحت شد از بابت ارضای حس خود شیفتگی.

خلاصه که همین.

 جان؟ لابد انتظار نتیجه گیری هم ازین دری وری ها دارید:))

پ.ن. روی گوشیم تقویم باد صبا را دارم و مدتی است آلارم اذانش را فعال کرده ام. حالا کل روز توهم می زنم که از یک جایی دارد صدای ربنا وهب لی من لدنک رحمه شجریان ... می آید .