X
تبلیغات
رایتل

میدل ایج کرایسیز یا هزار باده ی ناخورده در تن تاک است:)

پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 14:00

صداها و تصویرها توی ذهنم تاب می خورند. هزاران قاب از آدم ها و مکان هایی که انگار با فوتوشاپ پیرو فرسوده شان کرده باشند. چهره های آشنایی که نفهمیدم  کی این همه پیر شدند. همکلاسی های سرحال و شاداب سالهای دبیرستان که امروز یک باره میانسال های خسته ای شده اند با درد مفاصل و غصه ی کنکور بچه ها.  خانه هایی که یک روز پر بوده اند از شور عجیب زندگی ، امروز مخروبه هایی  شده اند پر از علف هرز و فضله ی گربه و سگ های ولگرد...

خدایا. ..من کجا بوده ام این همه سال؟ من که همین جا بودم. همین نزدیکی . چرا ندیدم؟ چرا نفهمیدم؟ چرا این بار، تصویر و صدای تک تکشان توی ذهنم قاب و ضبط شدند؟

می روم سراغ آلبوم عکس ها . به گمانم وقتش شده بگویم عکس های قدیمی. عکس های من و دوستان مدرسه . من و برادرهای کوچکم.  من و همکلاسی های دانشگاه.  گریه می کنم. انگار شبح سرگردانی شده  ام میان گذشته و حال. معلقم بین این دو زمان. به هیچ کدام تعلق ندارم . چشمانم را می بندم. ذهن همیشه تلخم انبوهی است از خاطره های تلخ . خاطره های  خاطر جر ده. دنبال شادمانی می گردم . لحظه ای شادانه و فارغانه . پیدا نمی کنم. به گمانم فیلتر تلخی و تیزی کار خودش را کرده . هیچ شیرینی را رد نکرده. خارچین کرده میان اتفاقات . گزنده ها و برنده هایش را انتخاب کرده . انگار چهل سال اندوه اندوخته ام فقط...گریه می کنم... دیوان حافظ را بر می دارم ... چهل سال رنج و غصه کشیدیم و تدبیر ما به دست شراب دوساله بود... یک لحظه به خودم می آیم . می گویم : کرمی!  رشحات بحران میانسالی دامنت آلوده انگار! دستت را بگذار روی زانوهایت،  بلند شو  و خودت را  بسپار به پیشنهاد حضرت حافظ...

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم...

چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 20:50

نمی دانم این چه سری است که هر وقت حجم کارهای معوقه ام از حد معمول بیشتر می شوند یاد وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می افتم. یک جور آب که از سر بگذرد چه یک وجب چه ده وجب طوری بی خیال می شوم و می روم سراغ یللی تللی .انگار از شدت اضطراب وارده به لحاظ روحی سر و لمس می شوم . درست مثل همین لحظه که مغزم هنگ کرد . لپ تاپم را زدم زیر بغلم و آمدم توی بالکن نقلی خانه نشستم . اول کمی به ماه نگاه کردم . بعد هم  گوش جان سپردم به نوای دلکش دختر بچه ی همسایه .( الله اکبر به این حرفی که این یک وجب بچه می زند. لاینقطع . صبح دهانش را با چشمهایش باز می کند و یکریز حرف میزند تا حوالی دو نصفه شب که توی حیاط بیهوش می افتد و دوباره صبح روز از نو و تکلم از نو . )

خلاصه این که کمی وبلاگ خواندم و بعد فکر کردم راجع به این دوماهی که چیزی ننوشته ام  برایتان بنویسم.  اما هیچ مورد قابل عرضی نیست انگار. من بودم و روزهای داغ و کشدار تابستان و البت صدای دختر بچه ی همسایه و کولر روغن کاری لازم یک همسایه ی دیگر. کل ماجرا همین بود. راستش را بخواهید گرما سروتونین و دوپامین بدنم را محو می کندو من افسرده تر و بی تابتر از همیشه می شوم. تنها امید زنده ماندنم  می شود فکر کردن به پاییز و باران های گاهی گداری شیراز. اینها را گفتم که بگویم حوصله ی حرف زدن از روزمرگی را نداشتم که نمی نوشتم. یعنی کلن دیدن روزمرگی های بقیه هم آزار دهنده شده بود. در نتیجه اینستاگرامم را هم تعطیل کردم. همین قدر بی اعصاب و جدی. سفرکی هم داشتیم اما خستگیش به فرح بخشیش می چربید. (جمله ی آخر را که نوشتم ور مذهبی و قضا و قدری ذهنم یقه ام را گرفت که داری ناشکری می کنی و قدر عافیت نمی دانی و اینها).

دست آخر این که قصدم از ننوشتن ، بی توجهی به نیمه جدی و نیمه تعطیل کردنش نبود بلکه دلم نمی خواست که تلخیم را به دوستان نیمه جدی منتقل کنم.