X
تبلیغات
رایتل

سراب

شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 15:42

اگر همین یک سال پیش ،خواننده ی متنی مشابه این پست می شدم توی دلم پوزخند  می زدم به نویسنده اش. می گفتم قاطی کرده . حالش خوش نیست . اما شده ام همان نویسنده. همانی که پوزخند خورش ملس است. همان که قاطی کرده و حالش خوش نیست: 

به گمانم همه ی ما خودمان را با کلمه ی عشق گول زده ایم و می زنیم. یک جور مداوا برای درد بی درمان تنهایی .  یک جور افسون برای تحمل شرایط بذری زندگی.

 عشق فقط  یک واژه ی انتزاعی است. مصداق بیرونی ندارد. یعنی عشق فقط کلمه ی قشنگیست برای توجیه یک مشت هوس. یک مشت فعل و انفعلات برخاسته از غریزه . برخاسته از خودخواهی. بعد همان طوری که برای درمان ناتوانی ها وترس  هایمان دست به دامن آسمان و خدا می شویم و عشق آسمانی می سازیم ، برای همین ترس ها و رنج ها  و خواستن ها عشق زمینی را وارد ماجرا می کنیم تا ملموس تر باشد . تا توجیهمان زیادی دست نیافتنی به نظر نرسد. اما همه اش توجیه است. یک نوع مخدر و افیون برای از کار انداختن مغزمان. برای مخملی کردن هر چه بیشتر گوشهایمان. یک جور خوش خیالی .  خانه بر آب ساختن. آشیان در مسیر طوفان کاشتن ....

برای من نتیجه ی خیلی خیلی تلخی است .زهر کاهنده ای که هر روز جرعه جرعه سر می کشم و زندگی سخت تر شده  این روزها. خیلی سخت تر. 

مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان

دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:08

دیشب فیس بوکم را دی اکتیو کردم. واتساپ و تلگرام را هم از روی  گوشیم پاک کردم. اینستاگرام  هم که اواخر  اسفند کارش را ساخته بودم. احساس سبکی و آزادی می کنم.  قفس آهنین تکنولوژی! داشت خفه  ام می کرد. چند وقت پیش ترها هم مقاله ای خواندم در باب این که چقدر این خیل عظیم اخبار و اطلاعات کوتاه و لحظه ای  ذهن را تنبل می کنند و چطور سلول های مسئول حافظه ی درازمدت را می فرستند پی یللی تللی و تعطیلات همیشگی. همان طوری که همه می دانیم حافظه ی درازمدت و اطلاعات موجود در آن اصلی ترین مواد تفکر عمیقند. وقتی هیچ کدام از مطالبی که می خوانید ( به دلیل پاره پاره بودن و حجم زیادشان) توی این حافظه  نرود کم کم مواد خام تفکر ته می کشد و درست و منطقی فکر کردن جای خودش را به هیاهوهای لحظه ای و جوگیری های رایج سایبری می دهد.

علاوه بر این تحلیل رفتن آرام حافظه و قدرت تعقل ، به گمانم شبکه های رایج اجتماعی ، یک جورهایی رابطه های عاطفی و دوستی را صوری تر از قبل می کند.  پیشتراگر نمی توانستیم رفیقمان را ببینیم لااقل با تماسی تلفنی احوالش را می پرسیدیم. رنگ رخسارش را اگر نمی دیدیم گاهی زنگ صدایش خبر از سر درونش می داد و تا حدودی می فهمیدیم که پشت این سوال و جواب کلیشه ای " چطوری ؟ خوبم." آیا رفیقمان واقعن خوب است یا نه. اما این چند وقت احساس می کردم کم کم خودم را سپرده ام به سیل پیشرفت ارتباطات و احوالپرسی هایم همه تکستی و عکسی و شکلکی شده اند. بی که بفهمم آن طرف این خطوط نامرئی چه می گذرد بر دل و جان کسانی که دوستشان دارم.

در هر حال که خودم را ازین جنگولک بازی ها به طور کامل کشیدم کنار. خیر و شرش را با هم از زندگیم دیلیت کردم. نه به روز بودنش را می خواهم و نه غرق شدن توی مشتی نوشته و عکس و اطلاعات زود گذرش را. 

 اینجا را هم نگه می دارم صرفن به عنوان جایی برای  نوشتن. یعنی برای تمرین همواره و همواره ی نوشتن. برای دیدن سیر تغییراتم. برای خیلی چیزها که هنوز برایم مهمند. نه این که خواننده هایم برایم مهم نیستند. که خیلی هم مهمند. اما خب اصلن نمی شناسمشان. یعنی اکثرشان را نمی شناسم. غیر از دوسه نفر دوستی که می دانم گاهی به اینجا سر می زنند باقی خواننده ها را نه می شناسم و نه انگار آنها دلشان می خواهد بشناسمشان. با همه ی این احوال نیمه جدی به  عنوان تنها جایی که هنوز دوستش دارم و هنوز بهترین  و آرام ترین جا برای تمرین نوشتن می دانمش سر پا خواهد ماند. 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم*

یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 15:37

به گمانم اواخر خرداد سال گذشته بود. اضطراب یک سری کار نیمه تمام امانم را بریده بود. کلن مشت بر دیوار می کوفتم و پاچه ی خود و خلایق می دریدم . طوری که یک شب جان بر لبم رسید و نشستم  با خویشتن تامل کردم و گفتم زینهار! زینهار ! نیمه جدی ! این طوری نمی شود که ! پس بجنب و  دست به کاری بزن که غصه سرآید .

خلاصه بعد ازین زینهار آبگوشتی بودکه متحول شده و به خود آمدم .  آستین همت و پاشنه ی کفش غیرت !را بالا کشیدم و رفتم برای تمام کردن کارهای نیمه تمام. همه ی تیرماه را  درگیر بودم. کلی به خودم سختی دادم. اما بالاخره تمام شدند و رفتند پی کارشان. یعنی دلم می خواست تمام شدن کارم را ببینم حالا به هر شکلی . این که چه تجربه ای بعد از تمام شدنش سراغم می آید و منتهی الیه این تجربه چه چیزی یا بهتر بگویم چه جایی خواهد بود. خب دیدم. تجربه های جدیدی هم داشتم. تهش را هم می توانم پیش بینی کنم و می توانم بگویم که خیلی راضیم نمی کند. شما بگو گرفتار  کمال گرایی یا هر چیزی. در هر حال این آن چیزی نیست که دلم بخواهد بقیه ی عمرم  صرفش کنم. البت که از عمر هم خیلی چیز زیادی نمانده! اما برای همین اندک و مختصر باقیمانده برنامه دارم . برنامه های جدید. حوزه ی جدید فکری و کاری که بیشتر کاربردی باشد . دلم نتایج ملموس و مشهود می خواهد. از افتادن توی چرخه ای که خیلی از رفقایم افتاده اند می ترسم. چرخه ی منورالفکری و نوشتن و حرف زدن و انجام تحقیقات - با همه ی  احترامم به محققانشان- دوزاری . بعد امتیاز و ارتقا گرفتن برای این نوشته ها و حرفها و کلن  برای در پیت ها.

شاید به نظر کمی خنده دار برسد و مانند تمام کردن دوران کارمندیم برای بعضی ها شگفت انگیز باشد. اما این بار هم دلم می خواهد این کار بکنم .به جای زور زدن الکی برای  تکمیل و رسمی کردن تجربه ای که  تویش هستم و آخرش را می توانم پیش بینی کنم و این که دوستش نخواهم داشت. یعنی هر چقدر هم زور بزنم دست آخر یک روزی مثل همان روزهای اداره ی کوفتی حالم از خودم به هم خواهد خورد.

البته که نافم را بریده اند  با بی قراری . اما خیلی هم ازین وضعیت ناراضی نیستم. با بیقراری و ذهن هر دم به یک شاخه بپر خودم کنار آمده ام. هر چند علی الظاهر توی قافله ی پیشرفتهای شغلی و مالی و کلن هر آنچه نامش توی دنیای امروز موفقیت است جامانده ی همیشگی منم. تحمل این جاماندگی  هم کار راحتی نیست اصلن. من که توی یک غار یا توی یک جنگل تک و تنها زندگی نمی کنم. آدم های دور وبر و برداشتشان از من و منش و کار و زندگیم رویم تاثیر می گذارد. خیلی وقتها کلافه ام می کند. حتی خیلی وقتها از ترس این کلافگی  همرنگی با جماعت را انتخاب کرده ام. اما راستش چند وقتی است در حال تمرین تکنیک دایورتم. شاید حدود سی درصدهم پیشرفت داشته ام. همین سی درصد را مغتنم می شمرم و برای بقیه ی زندگیم آن هم تقریبن توی چهل سالگی برنامه ی جدیدی می چینم.

پیش بینی نوشت : این طور که پیش می رود بیست سال آینده اگر عمری باقی بود یعنی از تصادف رانندگی و سرطان و سکته ی قلبی و مغزی جان سالم به در برده بودم ، توی سن شصت سالگی هم پستی توی نیمه جدی می گذارم و می گویم پیشرفت دایورت کردنم به صد درصد رسیده و با بیکینی پریده ام توی خلیج فارس و گشت محسوس و نامحسوس در حال نزدیک شدن هستند اما من بسیار شادم برای این لایف استایل جدید! خداوند همه ی مرضای اسلام را شفا عنایت کناد و نگاه ویژه ای هم به من داشته باشاد!

* این را خودم به خودم گفتم!

که دریا در شب طوفان شکوه دیگری دارد

شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 13:16

دیروز طی یک عملیات انتحاری و ضربتی انباری خانه را مرتب کردیم. کار سخت و عجیبی بود. پاکسازی و دور ریختن و نظافت جایی که همیشه هر چیزی را فعلن لازم نداشته ای انداخته ای  گوشه اش و هی جمع شده و هی جمع شده... به گمانم تنها امتیاز اجاره نشینی و حرکت هرساله از یک خانه به خانه ای دیگر پاکسازی سالیانه ی وسایل باشد . برای ما یک جانشین ها که حاضریم بمیریم اما محل زندگیمان را عوض نکنیم، انباری خانه می شود نقطه ی کور. پر از شیشه های خالی خیارشور و ظرف های پلاستیکی ماست( برای روز مبادایی که هیچ وقت نمی رسد) و پیچ و مهره و چارپایه ی سه پایه شده و دفتر و سر رسید و مجله و توضیح المسائل های مراجع!  کارتن  های خالی دستگاه بخور و دستگاه تصفیه آب و آبمیوه گیری و گوشی های قدیمی و ....

خلاصه که دیروز همه را ریختیم دور . جارو زدیم و تی کشیدیم و البت که رسمان هم کشیده شد. کمر و دست و زانو کلن از کار افتاد. پس از واقعه ! من که خودم را سینه خیز به حمام رساندم و محمدرضا هم به دلیل ناتوانی از هر نوع حرکتی از من خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و همان جا از ناحیه ی پهلو دچار آسیب دیدگی شدید شد و بر روی زمین درغلطید!

همه ی اینها را گفتم که بگویم امسال اردیبشهت ماه ،زندگی ما توی این خانه  و این شهر وارد سال هفتمش شدو تمیز کردن انباری این حسن را داشت که مرا یاد سالهای گذشته بیندازد. این که هر چه بود گذشت. شش سال گذشت. نیش و نوشش . زهر و قندش . بعد ازین هم می گذرد . لامصب زندگی برای هیچ کداممان صبر نمی کند. برای "باشد سر فرصت" های ما تره هم خرد نمی کند. همین طور آرام و زیر پوستی و در عین حال تند و چابک  وروپوستی می گذرد . روزی می رسد که از رویمان رد می شود و ککش هم نمی گزد .

یعنی در حالیکه ما فرتوت و بی جان و  پر از چروک و بی دندان و کلی پنبه توی دهان و سواراخ های گوش و اقصی نقاط بدنمان  منتظریم تا ببینیم مورچه ها و حیوانات زیر خاکی هوس کدامیک از اعضایمان را کرده اند ، دو تا پسر و دختر نوزده ساله تر گل و ورگل دست در دست هم به بستنی هایشان گاز می زنند و دنبال "مکان" می گردند. پسر بیست ساله ای سربازیش تمام شده و توی راه برگشت به یک شب مستی توووپ با رفقا فکر می کند و این که آیا دوست دخترش را هم خبر کند یا نه. دو دلداده برای باشکوه تر شدن سفره ی عقدشان خاک شمال و جنوب ایران را به توبره می کشند . از زنجان ظرفهای نقره ی ملیله کاری می خرند و از اصفهان آینه و شمعدان مینا. ازبازار گل تهران یک وانت گل می خرند و همه ی میزها و صندلی های مهمانان و سفره ی عقدشان را می کنند گلستان! پسر سی ساله ای به مدیر شدن توی شرکتشان فکر می کتد و دختر سی و دوساله ای به این که نکند برای بچه دار شدنش دیر بشود و تخمک هایش ضعیف بشوند!...

یعنی زندگی بعد از ما مثل تمام سالهای قبل از ما خواهد گذشت. یعنی  فرصتی که منتظرش هستیم تا دمی آرام بگیریم تا دمی سرخوش باشیم تا دمی برویم پی رسیدگی به پرونده های غبار گرفته ی   رویاها و آرزوها ممکن است هیچ وقت نیاید... اصلن شاید همین الان سر همان فرصت مذکور معهود ! باشد...

 برای من مثلن شاید فرصتی باشد برای دیوانگی.

مصداق این ابیات از حضرت مولانا: 

 ایمنی بگذار و جای خوف باش

بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>