X
تبلیغات
رایتل

گل باقالی خانوم

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 10:56

به گمانم می رود جزو قوانین مورفی!  این که هر وقت تصمیم کبرایی برای روزتان می گیرید همان روز همه چیز دست به دست هم می دهند تا بشوید "گل باقالی خانوم  خونه ی مادربزرگه". به همان عاطلی و باطلی. لااقل در مورد من که همین طور است. امروز از صبح نشسته ام سر یک عدد کاری که بسیار برایم مهم است. اما  تمرکز رفته است گل بچیند با این صدای بنایی و سنگبری توی حیاط.

لکن گل باقالی خانوم  قصه ی ما  از سر استیصال گلدانها را آب داد . سینک ظرفشویی را سابید. رومیزی را عوض کرد. کمد لباسهایش را مرتب کرد. کف آشپزخانه را تی کشید و صبحانه ی شایان توجهی لمباند. ده لیوان چایی پر رنگ سر کشید. تلوزیون را روشن کرد و با دیدن تصاویر دو تن از هنرمندان این مرز و بوم  ور پوپولیستی و نوشته های زرد پسندش به کار افتاد و سن و سال حسن جوهرچی و هدیه تهرانی را سرچ کرد! لیستی از فیلم هایی که باید از بچه محل فیلمی اش بگیرد را از این ور و آن رو درآورد و روی کاغذ نوشت. راه رفت. با خودش حرف زد. به بناها فحش داد و...

 ساعت شد 11 و در یغ از یک جمله برای کار مهم مذکور. خدایا این گل باقالی را از جمیع آفات و بلیات خویش محفوظ بدار تا کماکان به این شرایط گل مرغیش ادامه داده و جهان را از فیض وجودش مستفیض نماید . لال از دنیا نری بگو آمین. 


پی نوشت: گل باقالی خانوم  هزار تا قصه داره!  شادی و غصه داره ! حرفای تازه داره! دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه !خوشبختی از رو دیوار سر می کشه تو خونه ! بله.

فرد مذکور روزش را چگونه گذراند

پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 00:08

یک منبع آگاه که نخواست اسمش فاش شود دیشب از سر حواس پرتی به جای یک قرص آرامبخش دو قرص مصرف کرد. بدین صورت که قبل از مسواک زدن و آماده شدن برای خواب طبق معمول همیشه قرصش را خورد اما  در همان حیص و بیص قورت دادن  قرص مذکور تلفنش زنگ خورد و حواسش پرت شد . حواس پرتی به گونه ای رخ نمود که ایشان بعد از مکالمه ی تلفنی و مسواک زدن  ، مجدد یک عدد  از همان قرص را انداخت بالا و خیلی زود خواب او را درربود . صبح با صدای آلارم همیشگی گوشی چشمهایش را باز کرد . اما احساس کرد چند عدد دمبل ده کیلویی روی پیشانی و پلک هایش سنگینی می کند . با اولین تکانی که به دستش داد دید اصلن وضع وخیم تر از آنست که بتواند از رختخواب جدا شود. با هر ضرب و زوری بود سرپا شد و آبی به سر و رویش زد و رفت توی آشپزخانه . به نظرش رسید دو عدد مغز پسته همین طور عاطل و باطل روی کابینت افتاده اند. هر دوتایشان را به طرفه العینی انداخت توی دهانش . خدا رحم کرد خیلی زود و قبل از شکستن دندانش متوجه شد که دو عدد لپه را جای مغز پسته روانه ی دهان مبارک کرده.

کتری راپر از آب کردتا  شاید با دم کردن چای و خوردنش کافیین هوشیارش کند. کتری را گذاشت روی گاز و خودش را پرت کرد سمت مبل. وزنه ها هی پلک هایش را به سمت پایین می کشیدند . انگار صدکیلویی به جرم حجمیش اضافه شده بود. هر چقدر منتظر ماند خبری از صدای سوت کتری و جوشیدن آب نشد . سینه خیز خود را به آشپزخانه رساند. در کتری را برداشت . دید آب  از جایش تکان نخورده. با زهم متوجه چیز غریبی نشد فقط خواست زیر شعله را زیاد کند که دید ای دل غافل اصلن شعله ای وجود ندارد و نامبرده  از بدو امر کتری را روی  اجاق گاز خاموش گذاشته. یک لبخند شیرین نثار شیرین کاری خودش کرد و در دم برای بار یک ملیاردم احساس کرد که چقدر عاشق وجود ذیجودش  است و کاش اسپندی چیزی برای در امان ماندن از گزند روزگار برای خودش دود بنماید.

تا جوش آمدن کتری لپ تاپش را روشن کرد به نیت این که کارش را استارت بزند . دیشب کلی مطلب آماده کرده بود که بخواند و نت بردارد و قس علیهذا. صدای سوت کتری که بلند شد یک نگاه به صفحه ی لپ تاپ کرد و بسیار شگفت زده شد چون  دید در حال پاسخ دادن به سوالات آزمون تعیین سطح دوره ی آنلاین ترکی استانبولی است . نکته اینجاست که آزمون گیرنده ی دیجیتال زبان نفهم متوجه حال وخیم نامبرده نشده و نوشته بود که شما کلن توی زمینه ی استانبولی بیلمز هستید و باید از پایه شروع کنید. این که چرا ایشان به جای درس و مشق سر از این صفحه ی کذایی درآورده بودند و همه ی جوابها هم غلط بودند تا این لحظه بر احدی معلوم نشده.

وی به هوای چای دم کردن دوباره رفت توی آشپزخانه و تا غروب انواع و اقسام کارهای عجیب و غریب را انجام داد . یک بطری عرق کیالک رابه جای آب اشتباهی خورد. وقتی ظرف خالی شده ی مویز را دید اصلن یادش نمی آمد که چطورآن همه مویز را خورده است. در حالیکه که تصمیم داشت لباسش را اتو کند اتو را روشن کرد اما خودش را در میان زلم زیمبوهای توی کمد و در حال امتحان کردن یکی یکیشان یافت. می خواست قبض تلفن را با استفاده از 1818 بدهد دید حدود یک ساعت است که با استفاده از وسیله ای به نام خلال دندان در حال پاک کرذن خلال دکمه های گوشی تلفن است و اصلن نمی داند کارت بانکی اش کجاست و ....

ساعت را که نگاه کرد دید شده شش عصرو هر چقدر فکر کرد متوجه شد اصلن یادش نمی آید از صبح چه کار کرده . تازه به خودش مشکوک شد و فهمید که اوردوز کرده گویا. ماشین را برداشت و رفت دوساعت بی وقفه دوید در حالی که توی گوشش موسیقی سرشار از غنای ادبی می گفت... با هم میریم خارج من کار می کنم تو میری کالج ... خوشگلی دردسر داره....

نتیجه ی اخلاقی این که دوستان اگر جنبه ندارید حواستان به تعداد قرصهای مصرفیتان باشد تا به روز این منبع آگاه نیفتید و یک روز کامل ،سرتان با تهتان بازی نکند . یا به قول قدیمی ها بچه ها مواظب باشید.