X
تبلیغات
رایتل

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 12:04

چند هفته ای می شود که نرم افزار اینستاگرام را از روی گوشیم پاک کرده ام. توی کلی کانال تلگرامی هم عضو بودم که از همه شان زدم بیرون. این که به اپلیکیشنش رحم کردم و گذاشتم بماند به خاطر ارتباط گاه به گاه عکسی و حرفی با یکی دونفر آدمی بود که به لحاظ مسافتی از هم فاصله داریم و دلم می خواهد هنوز توی برنامه ی روزمره شان باشم. حتی اگر شده با یک پیغام یا یک عکس تلگرامی.

روزهای اول این اقدام ضربتی ، احساس بی قراری می کردم . احساس کمبود شدید. دلم می خواست مثل همیشه توی عکسها و کانال های مختلف خودم را غرق کنم اما هیچ چیزی نبود. یکی دوبارهم تقلب کردم و از روی تبلت محمدرضا به صفحه ی اینستاگرامم سر زدم . اما بالاخره عادت کردم به حضور کمتر توی فضای مجازیی که برای من بیشتر با گشتن توی صفحه های اینستاگرام و کانال های تلگرام معنا پیدا می کرد.

 دیشب متوجه شدم گاهی از روی اعتیاد شدید گوشیم را بر می دارم و چون نمی دانم باید چه کار کنم می روم توی سایتی که بلیطهای ارزان قیمت هواپیما دارد و چند ماهیست مشتریش شده ام. بعد هی چک می کنم ببینم از شیراز به تهران و کرمان و مشهد برای فردا بلیط با قیمت مناسب گیر می آید یانه؟!! اگر باشد خوشحال می شوم و اگر نباشد روزهای بعدی را هم چک می کنم ! گاهی هم می روم سراغ بلیط های استانبول و کابل ! هر دفعه هم نیم ساعتی گرفتار پیدا کردن بلیط زیر فی می شوم به مقصدهای مختلف.همین طور بی دلیل!

امروز با خودم فکر کردم باید گوگل کروم گوشیم را هم امحاء کنم! تا دیگر الکی توی این سایت ها چرخ گل نزنم! بعد به یک گوشی بی امکانات مثل نوکیا یازده دو صفر فکر کردم . این که تنها آپشنش چراغ قوه اش باشد و خلاصم کند ازین همه داده های بی هدف و بی نتیجه ای که وارد ذهن بینوایم می کنم.


پ.ن. لامصب وبلاگ برایم حکم قالی کرمان را دارد . هنوز هم دوستش دارم و احساس بطالت نمی کنم از خواندن وبلاگ های خوب و نوشتن توی نیمه جدی. شاید یک روزی برای نشان دادن میزان ارادتم به وبلاگ خوانی و نویسی یک کانال تلگرامی راه بیندازم مشابه کانال فیسبوک گردی ، به اسم وبلاگ گردی. آن وقت نوشته های خوب دوستان  این صفحات را آنجا به اشتراک بگذارم. البته مسلمن با یازده دوصفر این امکان را نخواهم داشت:)

اعتراف می کنم

پنج‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 23:25

از یک نوع بیماری  روانی  شناخته نشده رنج می برم.  اسمش را هم می شود گذاشت سندروم مشعوف شدن از رنجوری سلبریتی ها . یا یک همچین چیزی.  مهم ترین و اصلی ترین نشانه ی این سندروم هم علاقمندی دیوانه وار به دانستن در مورد  لحظات خصوصی کسانی است که آدم های تاثیر گذاری توی دنیا بوده و هستند. 

بله شما درست می گویید این فقط مشکل من نیست و ستون گسیپ مجلات زرد  و خیلی از برنامه های کانال های تلوزیونی  برای رفع این عطش روحی تود ه ی مردم به وجود آمده اند.  اما مورد من یک فرق اساسی با بقیه دارد آن هم این که دلم می خواهد از رنج ها و اندوهها و دردهای روحی آدم های مهم سر در بیاورم.  نویسنده  ها و دانشمندهایی که کارهای بزرگی توی  زندگیشان کرده اند  همیشه مرکز توجهم بوده اند.

 دلم می خواهد یک روزی بروم توی دفتر کارشان و یادداشت های  روزانه شان را بدزدم. یک گوشه ی دنج گیر بیاورم و واو به واوش را چند باره بخوانم. دلم می خواهد توی این دفترچه ها بخش های تاریک روحشان را بشناسم . این که چه چیزهایی رنجشان می داده . برای کمتر کردن رنج ها و اندوههای روزمره شان چه تکنیک های شخصیی داشته اند. کی گریه می کرده اند؟ کی عذاب می کشیده اند؟ کی شرمگین می شدند؟ کی ناامید می شدند؟ کی بر دیوار مشت می کوبیدند؟ و...

 خلاصه دلم می خواهد همه ی آن چیزهایی را  که توی هیچ بیوگرافی نوشته نمی شود، توی هیچ مصاحبه ای گفته نمی شود ، بدانم ، بخوانم .توی مصاحبه ها از پشتکار و هدفمندیشان می گویند از این که بارها شکست خورده اند اما نامید نشده اند. اما مگر می شود حتی شده برای یک شب  از اندوه و شرم  و ناامیدی بی خواب نشده باشند؟ من شرح این بی خوابی ها و بد خوابی ها  و شرم ها و آهها و ناامیدی ها را دوست دارم ...

دوستی دارم که مانند خودم جزو طبقه ی آسیب پذیر و بی پول این مملکت است. یک بار می گفت حالا که پول خرید هیچ نوع ماشینی را نداریم فرقی نمی کند که این ماشین پراید باشد یا بنز . در نتیجه بهتر است بگوییم پول نداریم که بنز دو هزار شانزده بخریم تا این که بگوییم  پول نداریم تا پراید نودو پنج بخریم ! لابد کمال همنشین در من اثر کرده و به تاسی ازین دوست بزرگوار توی ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده ام  که اگر نمی توانم مثل آدم های معروف و بزرگ  کارهای  تاثیر گذاری انجام بدهم لااقل بگویم مانند  آنها دچار تحمل ناپذیری بار هستی هستم !لابد به همین دلیل است که شرح رنج هایشان را دوست دارم نه تلاشهایشان را!


غم مخور از دوری و دیری...

چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 14:30

همه اش فکر می کنم نمی شود. همه اش فکر می کنم تا اینجا همه چیز از بخت یاری و افبالم بوده . مثل ماهیی که از یک تنگ کوچولو موچولو! پرتابم کرده باشند توی بزرگترین اقیانوس جهان. یک همچین حالتی دارد ذهن بینوایم. مهارت های قبلیم دیگر به کار نمی آید . باید این بار خودم را برای زنده ماندن توی اقیانوس بسازم . 

من خود آن جلبکم کز همه عالم به درم:)

جمعه 13 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 18:41

خب عزیزان دل. تعطیلات هم تمام شد و رفت پی کارش. سیزده روز گدشت از سالی که این همه شور آمدنش را می زدیم . سالی که برای آمدنش توی اسفند نفس بند می آمد از این همه شتاب و هیجان مردم توی خیابان ها ، پیاده روها ، مراکز خرید و ....

راستش را بخواهید آن قدرها آدم مثبت زیبا بین و قشنگ اندیشی نیستم که بگویم  از دیدن شلوغی و ازدحام و شور همشهری ها به وجد می آیم و من هم پا به پایشان خرید می کنم و خانه را می تکانم و از رنگ و صدا و همهمه کیفور می شوم. اصلن و ابدن. اتفاقا بر عکس .اسفندها را دوست ندارم به هیچ عنوان و اوایل فروردین هم از این همه تعلیق و تعطیلی کلافه  می شوم. حوصله ام از دست خودم سر می رود. نه سفرش را دوست دارم و نه حضرش را. 

سفرش که کلن تفرج با اعمال شاقه است  مخصوصن برای من که فوبیای شلوغی و ازدحام و به ریختگی را  دارم. البته اسمش را نمی شود گذاشت ترس . بیشتر تحملش را ندارم . حضرش هم یک جور دیگر خوشحالی اجباری نمودن است. مرتب  و منظم و چیتان فیتان برو و بیا و بنشین و بخور و لبخندهای الکی بزن  و دنبال نگاه و کلام مهربان بگرد که نایاب شده این روزها . خلاصه این که  آرزو دارم اجی مجی ترجی کنم همه ی این پیشا و پسا نوروزها به سرعت بگذرند و زندگی نباتی من به شکل سابقش برگردد.

یکی از بلاهت های مکرر این کاتب احقر! این است که هرسال فکر می کند تعطیلات نوروزی می تواند به کارهای عقب مانده ی نوشتنی و خواندنیش برسد. برنامه ریزی روزی ده ساعت کار بی وقفه هم می کند. امروز وقتی به لیستم نگاه کردم و دیدم نه تنها به امور درس و مشقیجاتیم   نیم نگاهی هم نکرده ام ، حتی رمان نیمه تمامی که قبل از عید شروعش کرده بودم را هم تمام نکرده ام . یعنی بنکل کتا ب و دفتر دست نگرفته ام درست  مثل همه ی نوروزهای نیم قرنی که از خدا عمر گرفته ام. دیده ی عبرت بین هم ندارم که نوروز هر سال از تجربه ی تعطیلات مشابه قبلی درس عبرت بگیرم  و دوباره خیلی سبک و به شکلی بلیهانه! برای دانش اندوزی در این ایام میمون برنامه ریزی نکنم. خداوند به همه ی مرضای این چنینی نیز شفا عنایت کناد!


اوفِی نوشت :خدارا شکر هر چه بود تمام شد. زندگی نباتی قشنگم آغوش بگشا که جلبکت دارد به دامان تو بازمی گردد.