X
تبلیغات
رایتل

لطفن عکس پرسنلی مرا توی کیف پولت بگذار

یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 02:26

دیروز بعد از سالها رفتم عکس پرسنلی گرفتم. آخرین عکسم را توی اداره ی گذرنامه گرفته بودم . از این فوریها که دست برقضا سر و شکلش هم  آن موقع خوب از آب در آمد. یعنی با خودم عکس برده بودم اما قبول نکردند گفتند که رژلب داری و کمی هم چیلت باز است. در نتیجه مجبور شدم یک عکس جدی و اخمو به صورت فوری و فوتی تهیه کنم. یادم هست روز اول سال نو میلادی بود و مثل کارتونهای کریسمسی برف هم می بارید .

خلاصه این که مدت مدیدی بود از ضیق عکس سه در چهار در رنج بودم و هی از کارتهای قدیمی عکس می کندم و برای الصاق به کارتها و اوراق جدید تحویل اداره جات مختلف می دادم. عکس هایی که خیلی وقتها دورشان را بریده بودند واز آن غیر از نام الله،  یک عدد صورت گرد و تپل با دوسوراخ منگنه درست روی چشمها چیزی باقی نمانده بود! راستش فراخ السلطنگی باعث شده بود که اصلن ازتحویل دادن این عکسهای دفرمه و نابود و دست دوم و نگاه های خفت بارانه ی کارمندها و مسولان مربوطه ابایی نداشته باشم . اما این هم زیاد طولی نکشید و کفگیر عکس های این طوری هم به تک دیگ خورد  و من دست آخر مجبور شدم  بروم عکاسی.

البته طبق معمول که دوست دارم نزدیک ترین مکان را برای انجام امور روزمره انتخاب کنم رفتم عکاسی سر کوچه . این عکاسی کلن نابود است. تجربه ی عکس های آتلیه ای هم تویش داشته ایم . یعنی چند سال پیش خیلی خوشحال و خندان می خواستیم برویم عروسی یکی از نزدیکان. آرا بیرا کردیم و عطر زدیم و از خودمان توی آینه خوشمان آمد. راه افتادیم خانوادگی رفتیم آتلیه ی سر کوچه تا قبل از عروسی از خودمان چیز قشنگی به یادگار بگذاریم. حالا این یادگاری برای چه کسی است الله اعلم . چون ما فرزند ندارها مسلمن و قطعن همین طور خالی خالی نوه و نتیجه هم نخواهیم داشت که عین توی فیلم ها بنشانیمشان روی پایمان و آلبوممان را برایشان ورق بزنیم و خودمان را در اوج جوانی نشانشان بدهیم و برایشان از نامردی و نامرادی دنیا داستان سرایی کنیم . آه جانسوزی بکشیم و بگوییم که آنجلینا جولی هم که باشی عاقبت چروک و نصیب گور می گردی ! در هر حال چشمتان روز بد نبیند برای دو تا عکسی که بعدن فهمیدم چقدر پیزوری و در ب و داغانند ،آنقدر زیر و رو بالا و پایینمان کردند که فاق شلوار یا  گلاب به رویتان همان خشتکمان از هم گسست! به نحوی که مجبور به بازگشت به منزل و تعویض لباس و دکوراسیون مرتبط با عروسی شدیم!

اما خب از آنجا که در قاموس فراخ السلطنگی اصلی  هست به نام نزدیک باشه کوفت باشه! یک فراخ السلطنه ممکن است  از یک سوراخ نزدیک هزاران بار گزیده شود. در نتیجه   دوباره مثل بز سرم را انداختم پایین و رفتم توی عکاسی فوق الاشاره.  صبح وقتی عکاس در پیت ! عکسم  را روی مانیتور دوربین نشانم داد حس خیلی بدی پیدا کردم .به گمانم عکاس مذکور ازنحوه ی تاباندن نور و ایجاد سایه و غیره توی عکس چیزی حالیش نمی شود چون انصافن عکسم قزمیت تر از خودم از آب د رآمده بود.  برای همین خیلی جدی بدون این که خودم را از تک و تا بیندازم  برای عکاس توضیح دادم که عکس رایک رتوش جانانه ای  بکند . گفتم هر چند روز هم که بخواهید صبر می کنم تا عکس غیر چروک و صاف و صوف و جلوی مهمان گذاردنی ! تحویل بگیرم . 

راستش توی آن لحظه اصلن و ابدن به کار اداریی که برایش عکس لازم شده بودم فکر نمی کردم . تمام ذهنم پر شده بود ازین که عکس سه در چهار زیبا و شکیلی تحویل بگیرم! اصل کار اهمیتش را برایم از دست داده بود .کاملن در گیر ابزارکارو کامل بودنش شده بودم .

توی راه برگشت به خانه با خودم فکر می کردم چه کار احمقانه ای ! بهتر بود به جای صرف این همه انرژی روی یک عکس پرسنلی، زودتر تحویلش می گرفتم و می رفتم اداره ی بیمه و کار عقب افتاده ام را تکمیل می کردم ... بعد همین طور آرام آرام به همه ی هدف هایی فکر کردم که زیر خروارها رتوش وسایل رسیدن به آنها، گم و یا به طور کلی فراموششان  کرده ام. بعد خیلی عمیق و فلسفی به خانه بازگشته و به زندگی نباتی خود ادامه دادم:)


*عنوان گیشه پسند بی ربط به موضوع پست انتخاب کردم تا در انتظار یک درام عاشقانه ی جانسوز جیگر شرحه شرحه کن همه ی نوشته را بخوانید!

 

 

تو طاقت پروانه را خواهی سرود، اما شمع، زیرکانه تر می میرد*

شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 22:12

روزهاست که هیچ کتابی نخوانده ام . هیچ چیزی ننوشته ام. ورزش نکرده ام.هیچ کدام از تمرین های زبانم را انجام نداده ام. آرایشگاه نرفته ام . غذای درستی نخورده ام. خوب نخوابیده ام... امروز توی آزمایشگاه با مسئول پذیرش دعوایم شد . توی بانک احساس می کردم یک نفر دستش را گذاشته روی  گلویم ....

دوباره شده ام هزار تکه. همان تکه هایی که یک روز به زور جمعشان کرده بودم دوباره از هم باز شده اند. ذهنم به پازلی یک میلیون قطعه ای می ماند که همه ی قطعه هایش به هم ریخته اند و چند تایی هم این وسط گم و گور شده  اند. درست مثل پنج سال پیش. که همه ی این سالها قطعه جمع می کردم  و می چیدم سر جایش . ..باز هم برگشته  ام سر خانه ی اول. این بار اما خسته تر و پیرتر . بی ایمان تر حتی...


فرشته ی آرزوها نوشت : می بینی فرشته جان نبودن و ننوشتنم به زبودن و نوشتن؟