X
تبلیغات
رایتل

ای که نامت دوا و ذکرت شفاست...

پنج‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 01:08

حدود دو هفته پیش سرمای سختی خوردم و افتادم توی خانه . قشنگ یک هفته ای تعطیل شده بودم . نه کاری می توانستم بکنم و نه این که جایی بروم . ساکت و صامت افتاده بودم گوشه ی خانه. البته خدا خیرش بدهد محمدرضا این جور وقتها بی نهایت آدم توی جان رسی است . یعنی هر کاری از دستش بربیاید انجام می دهد تا پرستار خوبی باشد.

 انصافن با وجودی که خودش هم توی این اثنی سرما خورد از هیچ پرستاریی دریغ نکرد. به اندازه ی همه ی زندگیم آب پرتقال و لیموشیرین و شیر بادام و ... اینها  به خوردم داد. البته زحمت خرید و شست وشو و پخت و پز و کلن همه ی کارهارا هم می کشید. از وسط کارش مرخصی می گرفت و می آمد خانه سوپ می پخت و می رفت . هر چقدر هم می گفتم که خودم درست می کنم یا توی یخچال غذا داریم گوشش بدهکار نبود و کار خودش را می کرد. یادم هست چند سال پیش که هنوز ساکن شیراز نشده بودم با شنیدن هر خبری در مورد مریضی من کارهایش را ول می کرد و خودش را می رساند تهران. انصافن توی این زمینه ها اساسی مرام  می گذارد. بی منت .

خلاصه این که بعد از یک هفته با کلی مراقبت و درمان ها ی شیمیایی و گیاهی  رفته رفته توانستم از حالت افقی به صورت عمودی و نیمه عمودی در بیایم . دو سه روز پیش هم احساس کردم خیلی حالم خوب است و دیگر اثری از ویروسهای لعین نیست. یک جوری قدر عافیت دانسته، خوشحال و خندان می چرخیدم  تا دیروز عصر. بیرون بودم و هوا سرد بود. البته خودم را حسابی پوشانده بودم اما انگار ویروسهای نیمه جانی توی سر و کله ام زیست می کرده اند که با هوای سرد قوت گرفتند و چشمتان روز بد نبیند شب دوباره گلودرد و سردرد و درد مفاصل امانم را برید.

امروز تمام مدت کلافه و عصبی بودم . یعنی غیر از درد جسمی یک جوری تحت فشار روحی بودم. به قدری که با هر سرفه هزار تا فحش آب نکشیده حواله ی یک موجود فرضی می کردم . محمدرضا هم اواسط روز دوباره مرخصی گرفته و با کلی خرید آمده بود خانه که مواظبم باشد. او هم اعصاب درستی نداشت. موقع شستن میوه ها غر می زد که چرا مواظب خودت نیستی و چرا توی سرمای غروب بیرون رفته ای و چرا خودت را درست نپوشانده ای و ...همه ی کارهای پرستارانه را این بار با غیظ و عصبانیت انجام می داد.

با خودم گفتم مارا چه شده ؟! چرا این قدر کلافه ایم ؟ نتیجه ای که گرفتم باعث شد از خودم خجالت بکشم. یعنی فهمیدم چون تازه احساس سلامت و بهبودی کرده بودم ، حالا انگار امیدم ناامید شده . برای همین هم کلافه ام. احساس می کنم همه ی استراحت ها و درمانها هدر رفته اند. محمدرضا هم مسلمن توی ناخودآگاهش همین حس را دارد که باعث شده غرولند کند. بعد دلم را بردم پیش دلهای مریضها  و مریض دارانی که مثلن مدتها توی نوبت پیوند کلیه یا کبد بوده اند. بعد از جراحی و پیوند هم فکر می کردند قرار است اوضاع به سامان شود . همه ی درد و رنج و مصیبتش را تحمل می کنند . آن وقت بدن مریض پیوند را پس می زند . یا بیمارهای سرطانی که جراحی می کنند ، شیمی درمانی می کنند با همه ی سختی هایش با امید سلامتی  آن وقت  غده  یا هر کوفت دیگری دوباره رشد می کند. اینها چه حالی می توانند داشته باشند؟ به گمانم آدمهای نازک نارنجیی مثل من هیچ وقت نمی فهمیمشان. 

"ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه"*

دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 00:00

بعد از این همه وقت آمدم تا چیزی بنویسم و اینجارا از سوت و کور بودن دربیاورم اماحواسم پرت این شد که اگر آبانماه امسال پستی ننوشته ام  پس یعنی بر آبان های گذشته چه گذشته؟!!  بعد هم مثال یک شترمرغ عنان اختیار از کف برفته ! شروع کردم به خواندن آرشیو. همه ی آبانها تا آخر. با خواندن هر پستی هم می رفتم توی حال  و هوای آن روزها. گاهی دلم می گرفت. گاهی می خندیدم و گاهی هم بغض می کردم. آن قدر دچار تغیر حالات شدم که در حال حاضر سرم در حال ترکیدن است و حافظه های فعال و درازمدتم هم به ملکوت اعلی پیوسته اند.  یعنی اصلن نمی دانم ، در مورد چه چیزی  می خواستم بنویسم.

اما دلم می خواهد توی این شب عزیز پاییزی بیانیه ای! صادر کنم با این مضمون که : دوستان و سروران عزیز که کماکان با کلیک رنجه هایتان برمن و نیمه جدی  منت  می گذارید ، بدانید و آگاه باشید که " اینجا چراغی روشنه" و همیشه هم روشن خواهد ماند. همین .