X
تبلیغات
رایتل

دام و دانه ی مصرف گرایی

پنج‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 15:55

بنابر روایات علمی یکی از نیازهای بسیار حیاتی بشر نیاز به احترام و قدر و منزلت است. مثلن جمله ی  " احترام خودتو نیگر دار" که معمولن توی وضعیت های قرمزارتباطی به صورت هشدار و تهدید استفاده می شود، انگشت گذاشتن روی این نیاز حیاتی بنی بشر است. یعنی این که  خودت هوای کارت را داشته باش وگرنه باید  پیه هر نوع بی احترامیی را به تن بمالی و دستی دستی خودت را خاکستر بر سر کنی. البته این که ما از احتراممان حفط و حراست کنیم یک طرف ماجراست.  طرف دیگر ماجرا کسب آن است.  یعنی هر کسی تا جایی که می تواند ،به هر حشیشی متوسل می شود تا درچشم بقیه محترم شمرده شود.

 وقتی ارزشهای اجتماعی یک جامعه سمت وسوی مادی و مصرفی پیدا کنند خودبه خود بر خورداری هر چه بیشتر از  مواهب مادی می شود مساوی با کسب احترام و قدر و قرب و منزلت بیشتر. زندگی در خانه ای بزرگ در یکی از محلات اعیان نشین ، داشتن ماشین و وسایل لوکس ، پوشیدن کفش و لباسهای مارک های معروف و .... همه اش می شوند ابزار و وسایل رسیدن به جایگاهی در خور احترام در چشم بقیه.

راستش را بخواهید نمی شود آدمیزاد معمولی  بود و توی چنین فضایی زندگی کرد و درگیر مسائل مذکور نشد. در نتیجه معمولی هایی مثل من و محمدرضا هم گرفتاریم. فقط این وسط آمده ایم با خودمان حساب و کتاب کرده ایم و دیده ایم امکان داشتن خانه و ماشین و وسایل آن چنانی به هیچ عنوان برایمان فراهم نیست در نتیجه شاید بتوانیم از راه پوشاک مارکدار این هیجان و خلجان و عطش موجود را فرو بنشانیم. 

الحمد الله و المنه در مورد پوشاک خانمها و برندهای معروفش در ایران چنان اغتشاشی برپاست که شناخت سره از ناسره کار حضرت فیل است. این که آیا مثلن  پیراهن لویی ویتونی که  از فلان فروشگاه اسم و رسم دار، خداتومن می خری، توی کارگاههای پشت ناصرخسرو تهران دوخته شده  یا واقعن از فرانسه آمده ؟ ...اما در مورد پوشاک آقایان از کت و شلوار گرفته تا پیراهن و کفش و دکمه سردست حتی ! کمی اوضاع متفاوت است. یعنی چند برند معروف ایرانی با سابقه وجود دارد و خب اسم یکیشان هم از همه معروفتر و پر طمطراق تر.

به گمانم اکثر آقایانی که مجبورند توی با لباس رسمی و کت و شلوار بروند سرکار عاشق آ رم معروف این مارکند که روی شلوارهایش می زند.( یادم هست توی دانشگاه استادی داشتیم که هر چند دقیقه یک بار کتش را عقب می کشید تا مارک شلوارش دیده شود).با این تواصیف طبعن محمدرضا هم می رود توی دارو دسته ی علاقمندان به این برند. چند باری هم از آن خرید کرده و کارت اشتراک دارد و  روزهای تولد و سالگرد ازدواج و عید نوروز هم کارت تبریکی می آید جلوی در خانه که مشترک جان خیلی همه چیز مبارک است و هدیه دارید و بیایید هدیه تان را الساعه تقدیم کنیم . مثلن این آخری به مناسبت تولد محمدرضا بود.  هدیه ی  چهار صد هزارتومانی  داری بدو بیا بگیر. دام خوبی است برای جلب مشتری های بینوا. راه افتادیم هلک و هلک ( به کسر ه و لام و سکون کاف!)رفتیم فروشگاه مربوطه . مثل همیشه هدیه در صورتی تعلق می گرفت که جنسی با قیمت دوبرابرش خریداری شود. یعنی محمدرضا باید یک لباس هشتصد تومنی انتخاب می کرد . خب کت و شلوارها و کت تک ها ی موجود برای خرید یک کارمند آن هم اواخر ماه زیادی گران بودند . یعنی تخفیف چهار صدتومانی، پول دکمه هایشان هم نمی شد...

  در حالی که حرفهای اغواگرانه ی فرشندگان امان محمدرضا را بریده بود، یک لحظه مثل یک قهرمان وسط کارزار  و چکاچک  شمشیرهای مارک پوشی و جلب احترام و توجه بیشتر و چهار صد هزار تومان هدیه ی تولد  و... از اتاق پرو بیرون آمد و بی هیچ حرفی کت را به فروشنده ای که هاج و واج نگاه می کرد پس داد و بعد با قدمهای بلند و سریع از در فروشگاه زد بیرون و خلاص.

توی راه برگشت گفت حیف شد الکی چهار صد هزار تومن ضرر کردم .هدیه ام سوخت . گفتم ذهنت کاملن مسموم تبلیغات شده. درست بر عکس .  اتفاقن چهار صدتومنت ماند توی جیبت. یعنی خیلی بیشتر ازین حرفها ماند توی جیبت.  هدیه ا ی  در کار نبود . اینها همه اش یک مشت دانه اند برای اغوای مشتری مصرف گرا و به دام انداختنش  که متاسفانه همگیمان چونان نیازمندانی بی نوا ، به  این دانه ها نوک می زنیم و گیر می افتیم. اما این بار تو جستی. برو خوش باش. 

پاکباخته

جمعه 24 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 21:17

کسی که خانه ی ما را می ساخته زرنگ بازی در آورده و بر خلاف مقررات برای راه پله پنجره گذاشته . یعنی وقتی پنجره  را باز می کنی تا فیها خالدون خانه ی همسایه هویدا می شود. البته ما آدمهای نجیب و سر در گریبانی هستیم . در نتیجه خیلی سراغ باز کردن این پنجره  نمی رویم. راستش وقنی تازه به این خانه آمده بودیم ، چند باری این پنجره را باز کردم. خیلی ملتفت اوضاع نبودم . تا این که یک روز مرد غیوری مشت بر درمان کوبید که ای داد با این پنجره ناموسم پایمال شده و غیرتم خاکمال. نامبرده برادر خانمی بود که گویا به تنهایی توی خانه ی روبرویی به عنوان مستاجر زندگی می کرد. تازه دوزاریم افتاد و موقع برگشتن از جدال ناموسی !با دقت از پنجره نگاه کردم و دیدم ای وای بر من کلهم اجمعین زندگیشان روی دایره است. در شیشه ای بزرگی که به ناچار بخشی از پرده اش برای سهولت در عبور و مرور کنار بود  و دست بر قضا همان بخش هم ناموس بر باد ده . سریع پنجره را بستم  و استغفار کردم.

سالها ازین واقعه گذشته و خانه ی روبرویی مستاجرهای زیادی عوض کرده اما ما با باز نکردن پنجره از فیها خالدونشان محافظت کرده ایم. تا این که چند وقت پیش در راستای زندگی سبز و مثبت اندیشی و روحیه بخش کردن فضا ! چند تا گلدان بی زبان را گذاشتم توی راه پله. بی زبان ها زنده اند و هوا و نور لازم دارند. به همین خاطر گاهگاهی با چشم های درویش پنجره ی مذکور را چند ساعتی نیمه باز می گذارم. 

دوسه روز پیش داشتم گلدانها را آب می دادم و بادپنجره را از نیمه باز به  تمام بازتبدیل کرده بود. خیلی عفیفه و نجیبه و ستار طور تلاش کردم از پنجره نگاه نکنم . اما خب یکهو چشمم افتاد . چشم است دیگر گاهی بی هوا می افتد! پیرزن خسته ای توی ایوان جلوی خانه فرش انداخته بود و تکیه بر بالش مرا نگاه می کرد. چشم توی چشم شدیم اما اصلن تکان نخورد . مثل این یوگیها آرام نشسته بود و داشت ناموس خانه ی ما را دید می زد! بی خیال هواخوری گلدانها شدم و سریع پنجره ی کذایی را بستم. دیروز غروب دوباره داستان تکرار شد. پیرزن همان جای قبلی نششسته بود و زل زده بود به راه پله ی ما. خوب که نگاه کردم دیدم در شیشه ای پشت سرش اصلن پرده ندارد. خانه سرتاسر فرش بود و دورتادور هال هم پر بود از بالشهایی تکیه داده شده به دیوار... پیرزن تنهای همسایه ی ما چیزی برای باختن ندارد...