X
تبلیغات
رایتل

نترسون بیدو از باد...

شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 16:27

دوستی می پرسید چرا این قدر کم می نویسی؟ نکند برگشته ای به روزانه نویسی توی سررسیدها ی زمخت با آن جلدهای مزخرف جدیشان؟ جوابی نداشتم . چون این روزها را هیچ جایی نمی نویسم . همین جور الکی می گذرانمشان . خوش خوشان البته . بی خیال.عاطل . حتی ذره ای هم غصه ی گذشتنشان را نمی خورم . منتظرم تا هوا خنک تر بشود و من خوشترو رقصان تر. البته که برگها رقصشان را خیلی زودتر شروع کرده اند. انگار که دارندخودشان را برای یک پاییزپر از رنگ و پر از خش خش ، گرم می کنند ... 

 وقتی این حال و هوای خودم را رصد می کنم یاد نوشته ای می افتم که چند وقت پیش خواندم . نوشته ای که درآن نویسنده ی جوانش، با تلخ ترین واژه ها مراتب انزجار و اجتناب و احتناق و اختلاف ! خودش را نسبت به میانسالهای الکی خوش ابراز کرده بود. زنان چهل ساله ای* که با یک بطری آب معدنی هر روز صبح توی پارک روبه روی خانه شان پیاده روی تند می کنند و با آن لبخند احمقانه و پیشانی های بوتاکسی و بی حرکتشان می خواهند بگویند که اتفاقی نیفتاده . که نیمه ی زیبا و با طراوت عمرشان تمام نشده . که یعنی هنوز جوانند  و سرحال. خب من همه اش را به خودم گرفتم و اخمهایم رفت توی هم...ناخودآگاه، به بیست و چهار سالگی اش حسودیم شد.  این که هنوز شانزده سال دیگرتا رسیدن به این آدمهای توصیف شده ، فرصت دارد . پیشانیش بوتاکس لازم نیست. هیچ تار سفیدی توی موهایش لانه نکرده... احتیاجی ندارد که به کسی نشان بدهد"هنوز" جوان است. " هنوز" همه ی انرژِیهای جوانی را دارد .یا حتی "هنوز" ور رویاباف ذهنش هر روز قبای جدیدی برایش می بافد . .. توی حیص و بیص حسادت و اندوه حاصل از مواجهه با واقعیت بی پرده و درد بی درمان کبرسن!  یاد بیست و چهار سالگی خودم افتادم. یاد حماقتها و اشتباهات و خامی هایم . یاد خیلی از ناگواریهای مخصوص این سن . بعد با فکر این که حاضر نیستم حتی یک لحظه دوباره به آن روزها برگردم ، توی اقصی نقاطم هلهله برپا شد ...بلند شدم، قمقمه ی آب را گذاشتم توی یخچال .باید یک ساعت دیگر طبق برنامه می رفتم و می دویدم...راستی یادم باشد از ندا وقت تمدید بوتاکسمان را هم بپرسم ....