X
تبلیغات
رایتل

خدا دم بدهد و غم را ببرد*

جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:03

بعضی از جمله ها را زیاد می شنویم و می خوانیم. د رنتیجه انگار معنا و مفهوم اصلیشان را ازدست می دهند. مثلن آدم هر روز  با خواندن نقل قول های گرانبها ی بزرگان و جملات حکیمانه  توی گروههای مختلف شبکه های اجتماعی  دچار خفقان و مشت بر دیوار کوبیدن می شود. " قشنگ باش تا دنیا قشنگ باشد دیالیزا پاپورا ". بذر در چشمهای تو خانه دارد وگرنه زندگی آن قدرها هم بذری نیست . مونالیزا بذرافشان" . "من و تو آدمیم . ما و شما و ایشان نیز . ظهیرالدین آدمیت " .... گذشته از شوخی،  هجمه ی روزانه ی جملات قصار ،  از مخاطب تمرکز روی معنایشان را  می گیرد. همان طوری که تکرار یک عمل زشت قبحش را می ریزد ، تکرار حرفهای زیبا هم ارزششان را کم و گوش و ذهن را نسب بهشان بی اعتنا می کند. یکی ازین  جمله های کلیشه شده جمله ی "فرصت را دریاب" است . همان که معلم فیلم انجمن شاعران مرده هم می گفت . "seize the day" . دم را غنیمت بشمار. بس که شنیده ایم و خوانده ایم خیلی وقتها یادمان می رود که یعنی چه. به گمانم یعنی این که اگر دلتان برای شنیدن صدای دوستتان ، خواهرتان، برادرتان و ... تنگ شده تلفن را بردارید و بی توجه به زمان و مکان و فضای آفتابی یا غبارآلود رابطه به او زنگ بزنید و بگویید که فقط دلتان خواست صدایش رابشنوید . یعنی این که تا جایی که می شود و شئونات اجازه می دهد و متهم به بی اخلاقی و غیره نمی شوید احساسات خوبتان را نشان بدهید. نگذارید حسرتی بماند...

یعنی این  که فقط علم نیست که زکات نشر  دارد . همه ی احوال خوب همه ی مهربانی ها باید هزار باره منتشر شوند. نباید از " خوب بودن " خجالت کشید. عیبی ندارد اگر فکر کنند که ابله و ساده لوحیم . فکر کنند که پوست کلفت و بی خیالیم . حتی اتهام خجستگی و فرخندگی را هم به جان بخریم . به گمانم زندگی نباید چیزی جز اینها باشد. لحظه ای حال خوب . لحظه ای دلتنگی برای یک عزیز. لحظه ای مهربانی . لحظه ای تماشای زیبایی و ... کاش هیچ کداممان اینها را توی چرخه ی روزمره جات  تکراریمان فراموش نکنیم. حواسمان به لحظه ها و دم ها باشد . همسایه ای داشتیم که می گفت دعا می کنم خدا دم بدهد و غم را ببرد. حتمن منظورش همین دمها و لحظه های خوب بوده .

   

یادم آمد زخم خوردن کار ماست *

پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 23:10

 امشب می خواهم در باره ی   تاثیر گذارترین نویسنده ی زندگیم حرف بزنم .  هاروکی موراکامی. راستش را بخواهید من از داستان های این نویسنده درس می گیرم . درس انضباط  و سختکوشی. کتاب از "دو که حرف می زنم ... "برایم  حکم کتاب مقدس را دارد. صبح به صبح بعضی از صفحاتش را برای بار هزارم می خوانم و جان می گیرم. "سوکورو تازاکی بیرنگ " انگار همزادم بوده توی توکیو و کافکا در کرانه باعث شده که مدام با خودم تکرار کنم که قرارست پوست کلفت ترین سی و چند ساله ی دنیا باشم و نباید این را فراموش کنم.

می دانم به نظر خیلی هایتان عجیب و شاید مضحک برسد اما من همه ی جمله ها ی این نویسنده را زندگی می کنم. جایی خواندم که موراکامی موقع نوشتن رمان کافکا در کرانه در حال ترجمه ی ناطور دشت سلینجر  به زبان ژاپنی بوده و خب تاثیراتی هم از شخصیت هولدن گرفته . اما به نظرم سلینجر و موراکامی از دو دنیای کاملن متفاوتند همان طور که هولدن و کافکا . 

تاثیر زندگی در کشوری مانند ژاپن انگار انضباط و سخت بودن را برده است توی پوست و گوشت موراکامی و اوهم در قالب های مختلف ارائه اش می کند. هر وقت زیادی درگیر این فکرها می شوم سریع ذهنم می رود سراغ تاثیری که مذهب و آیین می تواند توی زندگی آدم ها ی یک کشور داشته باشد . این که چطور آرام آرام، اعتقاد به رنج دنیا و تلاش برای رهایی ازین رنج از طریق انضباط و سختکوشی را در ناخودآگاه آدمها فرو می کند. شینتوییسم و بودیسم هیچ وقت با پدیده ای مثل بنیادگرایی روبرو نشده اند و تشویق به نظم در آنها ، قانونمندی را به یکی ابعاد شخصیتی افراد تبدیل کرده است ... بعد یاد کشورهای مسلمان می افتم. جامعه شناسی کشورهای مسلمان. ظهور طالبان ، بوکو حرام و داعش وبعد ...یادم آمد زخم خوردن کار ماست ...

با تو حالم حال خوبیه*

سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:37

ظرفها ی خشک را از توی سبد جمع کردم و ظرفهای کثیف توی سینک را شستم . زیر کتری را روشن کردم. همه ی حوله ها را جمع کردم و ریختم توی لباسشویی .  به گلدانها آب دادم و با اسپری رویشان آب پاشیدم . اسپری را برگرداندم طرف صورت خودم . چشمهایم را بستم و چند بار فشارش دادم .  آب از صورتم سرازیر شد روی گردنم و  یقه ی لباسم را خیس کرد. رفتم توی بالکن و برای صبحانه ام کمی ریحان و برگ تربچه چیدم . شستمشان و بعد با پنیر و گردو و نان و سبزی تازه  دلی  ازعزا درآوردم  . بعد هم دو لیوان چای پرر نگ و خرما پشت سرهم. ظرفهای صبحانه را شستم و لباسهای خشک را از روی بند جمع کردم و اتو لازم ها را چیدم روی میز اتو و بدون لحظه ای تامل شروع کردم به اتو کردن . اول مانتو خودم را برداشتم که خوش اتو تر و راحت تر است. بعد هم یکی از پیراهن های محمدرضا. طبق معمول این جور وقتها باز هم یاد صحنه ی اتو کشیدن صبا کمالی  در سریال کیف انگلیسی می افتم. حس خوشایندی ندارد . سوییچ ذهنم را می چرخانم تا بتوانم به چیزهای خوب فکر کنم. 

ناخودآگاه یاد این دو سه ماه گذشته می افتم واین که تمام وقت مشغول کار یدی بودم. شده بودم آچار فرانسه ی زندگی خودم. همه کاری کردم . از دویدن دنبال کارهای فارغ التحصیلی بگیر تا همیاری برای راست و ریست کردن خانه ی کوچکی که مستاجر بی انصاف تویش بمب ترکانده و درها و دیوارها را هم جویده بود. خانه ای که ورای متراژ پایین و محله ی شلوغش همیشه برایم پر بوده از شعف های عجیب. بماند ابرهای اندوه هم توی آسمان خاطراتم در مورد این خانه زیادند اما آفتاب شادی هایش درخشان تر ازین حرفهابوده و هست. در نتیجه تا آن جایی که  می شد همه کاری برای سامان گرفتنش کردم . توی همین اثنی البته همیاری برای خرید و چیدمان خانه ی عروس ودامادی که اتصالی ابدی با روح و جانم دارند هم بود. مهممانداری و دنگ وفنگ رسیدگی به اوضاع قاراشمیش بدون برنامه ی زندگی روزانه هم بود...

 بعد هم که برگشتم شیراز. خب چند وقتی نبودم و وضعیت از کنترل خارج شده. یک خانه تکانی دیگر شروع شد. همه جا احتیاج به رسیدگی دارد. راستش  این روزها یک جور عجیبی از بام تا شام  درگیرم و شبها از درد دست و پا خوابم نمی برد اما هنوز خیلی کار برای انجام دارم. اما حالم حال خوبیه!( با صدای شماعی زاده بخوانیدش) احساس می کنم یک جورهایی دارم به استقبال چیز خوبی که قرار است اتفاق بیفتد ، می روم. کمی ساده دلانه است می دانم . اما هر  روز که بیدار می شوم و یک جایی از خانه را سر و سامان می دهم انگار یک روز به آن اتفاق خوب نزدیک تر می شوم و الکی توی د لم بزن و بکوب راه می اندازم. البته قانع تر از آنم که فکرش را بکنید. چیز شیرین و نازی که انتظارش را می کشم می تواند رسیدن مهرماه باشد . رسیدن پاییز آرامش بخش و خلاصی ازین گرمای فلج کننده. راه رفتن و نفس عمیق کشیدن زیر باران نم نم پاییزی . دراز کشیدن روی زیباترین فرش جهان . فرشی از برگهای رنگ و وارنگ باران خورده ی پاییزی. آن اتفاق خوب که برایش خانه  و خودم را آماده می کنم می تواند دویدن باشد توی خنکای یک صبح یا عصر پاییزی. بلی . پاییز جان یک عدد سانتی مانتال الکی خوش این روزها را برای رسیدنت می شمارد. زودتر بیا. 


* با عرض شرمندگی باید بگویم که ویدئو کلیپ این آهنگ کر خنده است فقط!

اگر از احوالات ما خواسته باشید!

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:00

آدم جمعیت و شلوغی هم نیستم. توی جمع بودنم مدت زمان مشخص و معینی  دارد.   از حدش که بگذرد، مغزم آلارم می دهد.  می ریزم به هم و تمرکزم را از دست می دهم... روزهای گذشته انگار بیش از توانم از خودم کار کشیده ام و زیادی خودم را انداخته ام توی جمعیت! نقاهتش دست از سرم بر نمی دارد. کماکان گیجم و پریشان حواس و اگر این منگی ادامه دار شود مع الاسف دوباره به لقب علیا معوقه مفتخرخواهم شد. 

( تعداد کل: 11 )
   1       2       3    >>