X
تبلیغات
رایتل

چه مرگی طلبکارم از زندگی*

سه‌شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 13:13

حرف هایمان  را زده بودیم . همه چیز تمام شده به نظر می رسید. انگار که  توی خلوتمان ، فرشته ی وحی  با یک مشت انذار و تبشیر به سراغمان آمده باشد ، همه ی سود و زیانهای کار برایمان روشن شده بود. دیگر هیچ چیز مبهمی وجود نداشت .  انگار که یک نفر از خواب بیدارمان کرده باشد ،  کاملن هوشیار و بیدار شده بودیم . عقل و منطق حکمی قطعی صادر کرده بود. زیر حکم من نوشته شده بود : پایان ، بدون تجدید نظر. حکم تورا نمی دانم اما همان قدر قطعی و محکم به نظر می رسید .

روز موعود رسید . حکم عقل  را بوسیدم  و راه افتادم ... تو اما انگار مردد شده بودی ...دهانت خشک شده بود و چشمانت خیس.... نگاهم را از گونه ی خیست دزدیدم و  به دوستیمان پشت کردم . دلی د رکار نبود . سنگ شده بودم آن روزها.  

 همه ی اینها را خودت هم می دانی اما شاید ندانی که چطور همان روز ، نگاه خیست توی مردمک چشمهایم قاب شد ، ماند برای همیشه . ماند تا با هر پلک زدنی ، دلم را آتش بزند. خواستم بدانی .   

از آتشم و زبانه‌ام گم شده است از بادم و آشیانه‌ام گم شده است*

دوشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 15:13

وقتی پای  تلفن به مادرم گفتم "خدا بهتون طول عمر و سلامتی بده" و به پدرم گفتم "سایتون مستدام و سفرتون پر برکت"،فهمیدم دوری  و فرار از گذشته کار خودش را کرده واز من یک آدم غریبه و تعارفی  ساخته است حتی در مقابل ننه بابایم.  کاری کرده که دیگر جایی برای یکی به دو کردن هاو  مزه پراکنی های همیشگی باقی نماند.

  وقتی در مقابل گله ی مادرم از پدر که حرفش را گوش نمی کند و نقاشی خانه را عقب می اندازد ، به جای سناریوی همیشگی عصبانی شدن و تلفن کردن به پدرم و گوشزد کردن نقاشی لازم بودن دیوارهای خانه ، با خونسردی گفتم "عیبی  نداره... حتمن حوصله نداره ...  مهمم نیست زیاد. خودتو ناراحت نکن " . فهمیدم که  گویا معترض کوتوله و ناتوان وجودم بالاخره ریق رحمت را سر کشیده و  من افتاده ام روی موج محافظه کاری های حال به هم زن . روی موج  خواستن همزمان خدا و خرما .

این روزها کلی ازین مثال ها دارم که برایتان بزنم . میانسالی و نزدیکی  چلچلگی  خفتم کرده بدجور. به قول پیرزن همسایه ، خدا همه را عابقت! به خیر کند من هم بینشان . 

*جلیل صفربیگی 

زخم نهان و مجال آه

سه‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:42

نمی دانم حکایت پیرمرد ی که ریش بلندی داشت را شنیده اید یا نه. اگر نشنیده اید ،جانم برایتان بگوید که در ازمنه ی نه چندان دور پیرمردی زندگی می کرده که ریش بسیار بلندی داشته و  گویا خیلی هم با ریشش کیف می کرده. خضاب و شانه و آینه و قس علیهذا. یک روز جوانکی جلوی راهش را می گیرد و می پرسد پدر جان شما هنگام خسبیدن ریشتان را زیر لحاف قرار می دهید یا رویش ؟ به عبارت دیگر موقع خواب چطور این بلند عنبر افشان را مدیریت می کنید ؟ پیرمرد که تا آن روز اصلن به چنین چیزی فکر نکرده بوده سوال جوانک را بی پاسخ گذاشته و می رود. شب که توی رختخوابش دراز می کشد، به فکر ریش و جایابی و جانماییش می افتد. اول خیلی با دقت هدایتش می کند زیر لحاف بعد احساس خفگی می آید سراغش  و می بیند که نمی تواند بخوابد. در نتیجه  می گذاردش روی لحاف. باز هم احساس راحتی نمی کند و خلاصه  آنشب و شبهای پس از آن  پیرمرد دیگر هیچ وقت نمی تواند بخوابد چون جای مناسب ریشش را پیدا نمی کند! پزشکی قانونی نیز علت فوت وی را بیخوابی ناشی از کشیدگی عضلات محل رویش ریش اعلام می کند!

حالا من شده ام مصداق این حکایت . یعنی از  وقتی  شروع کرده ام به مطالعه ی جدی  و عمیق  نظریه پردازان مکتب فرانکفورت   و فکر کردن در مورد صنعت فرهنگ بودن شبکه های اجتماعی و بلایی که بر سر فکر و مغز آدمی می آورد، جای ریشم را گم کرده ام .یعنی  نه می توانم مثل قبل از این شبکه ها لذت ببرم و نه به این راحتی ها ، رهایشان کنم. رفیق محمدرضا(به سکون قاف) هم طبق معمول این وسط مانند دانای کل وارد شده و می گوید یادت هست که  چند سال پیش گفتم اینها همه اش برای تحمیق آدمی است و به جای ساعت ها چرخیدن تو این فضاها و خواندن  پراکنده نویسی های ملت و دری وری نوشتن ، بهترست کتاب بخوانی؟  یعنی یک جوری  به سان نمک پاش زخم  عمل می کند . البته  واقعن همیشه همین را می گفت و می گوید  و خودش  هم عضو هیچ کدام از این شبکه ها نیست. حتی وبلاگی را که با اصرار من ساخت ، رها کرد به امان خدا. 

به سان عنتری که لوطیش مرده باشد!

دوشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:43

چند وقت پیش  قول انجام کاری را به دوستی دادم. این که گزارشی را برایش آماده کنم . کلن قول از این قول خرکی های جوگیرانه ی مرامی بود .  بدون فکر حرف زده بودم و بعد مانده بودم توی گل  آن هم چه در گل ماندنی! به این شکل که بعضی از روزها ساعت ها می نشستم پایش اما لامصب یک خط هم جلو نمی رفت . نمی دانستم چه کارش کنم. کلن قوه ی تعقل و تدبر برا ی امور روزمره را هم از من گرفته بود. یعنی صد درصد مغزم شده بود انجام کار و چاره جویی برای ناتوانی موجود. 

یک وضع وخیمی پیش آمده بود. پاک قاطی می کردم و روانم می ریخت به هم . همه جا همراهم بود و تمام مدت داشتم به روش انجامش فکر می کردم. این که گره ی کار کجاست و من باید چه کار کنم تا شرمنده ی این دوست نشوم. خلاصه چه بد بختی ها که نکشیدم برایش. بعد توی هاگیرواگیر تمام این بینوایی ها هی به خودم وعده و وعید می دادم و می گفتم اگر تمام شود ال می کنم و بل می کنم و دیدن فلان سریال را شروع  می کنم و فلان کتاب را می خوانم و ...تا این که بالاخره امروز تمام شدو من تمام روز مشغول حک و اصلاح  و ادیت بودم. 

 دو سه ساعت پیش دکمه ی سند ایمیل را زدم، لپ تاپ را خاموش کردم و از اتاق رفتم بیرون. یک کمی به دیوار روبه رو نگاه کردم بدون این که به چیز خاصی فکر کنم. بعد نشستم و شروع به تماشای دیوار این طرفی کردم . بعد یکهو فکر کردم بروم دست و صورتم را بشویم . شستم و بعدش مسواک و نخ دندان مفصلی هم زدم. بعد بلافاصله رفتم توی آشپزخانه و سه تا ساقه طلایی را یک نفس خوردم . دو باره برگشتم به تماشای دیوار. تمام هفته های گدشته ، کتاب کافکا در کرانه روی  میز بود و این چند وقت هی به خودم وعده داده بودم که بعد از تمام شدن این کار ، شروعش می کنم .برداشتم گذاشتمش توی قفسه ی  کتابها. دوباره من و مبل ودیوار... 

راستش بعد از تمام شدن این گزارش ، همه چیز به نظرم بی معنی می آید . دچار پوچی شده ام. حوصله ام از تمام کارهای جهان سر می رود انگار . کمی هم بغضم گرفته. کاش می شد بروم کمی بدوم . 

خداوکیلی من  اگر  روزی هزار بار هم شیفته و واله ی خودم بشوم و قربان خودم بروم باز هم کم است:))

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>