X
تبلیغات
رایتل

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

یکشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 23:14

کمی عصبانیم . کمی هم غمگین و  البته  بیشتر از همه ی اینها درمانده. دلیلش هم تلفن چند دقیقه پیش دوستم است. گویا این بار هم  خواستگارش رفته و توی افق محو شده... رفته اند و یک هفته است  نه زنگی زده اند ونه خبری داده اند. موضوع تازه ای نیست البته .

این داستان همیشگی اکثر خانواده های سنتی دختر دار است. قهرمان های اصلی داستان هم اینها هستند : یک عدد دختری  که ویژگی هایش با تعریف متداول جامعه از نجابت و متانت و وقار زنانه ، جور در می آید. به دلیل متانت و نجابت و حضور نداشتن در انواع و اقسام مهمانی ها و پاساژها و خیابان ها و چت روم ها ،  تا به حال خودش با هیچ پسری آشنا نشده .حتی محل کارش را هم زنانه انتخاب کرده. به خاطر همین هم  همیشه شاهزاده ی سوار بر اسب سفید آینده اش را شمسی خانم و اقدس خانم و کبری خانم  و عمه بتول معرفی کرده اند. شخصیت اصلی بعدی یک عدد پسر است که دنبال آفتاب و مهتاب ندیده ای ترگل و ورگل می گردد و البته باز هم دست شمسی خانم و دارو دسته توی کارست. 

 نقطه ی طلایی داستان هم اینجاست که انتخاب کننده همیشه و از ازل تا ابد  پسر بوده و  هست و دختر در نقش انتخاب شونده باز هم نجیبانه باید منتظر بماند. خیلی از وقتها انتخاب کننده می رود و پشت سرش را هم دیگر نگاه نمی کند. چرا؟ چون دنبال دختری با قد 175 سانت با چشمهایی سبز و موهایی خرمایی و پوستی بلوری بوده است. تعاریف شمسی خانم اینها از بر و رو  و لنگ و پاچه ی دختر با خودش همخوانی ندارد در نتیجه بی صدا رفتم که رفتم. شعور دختر و طرز فکر و انسانیتش ؟ این چیزها را که نمی شود به این راحتی ها توی یک با دو جلسه تشخیص داد. اصلن اهمیتی  ندارد. می فرماد : زن باید خوشگل باشه سفید و کمی چاق! باقی چیزها حرف الکی است. اصلن ازدواج مثل هندوانه ی در بسته می ماند. ظاهر رادریاب . باقی امور شانسکی و کشککی و پشمکی ردیف می شوند... فلش، نتیجه :  دماغم را عمل کنم . گونه بکارم و لبهایم را قلوه ای کنم و دستی هم به سر ور وی باسن و سینه ام بکشم. دارم مقبول می شوم :) چاره ای ندارد انگار اگر این کارها را نکند تعداد آدم هایی که آواز رفتم که رفتم برایش می خوانند بیشتر می شوند.

متاسفانه یا خوشبختانه دوست من به خودش به عنوان یک شی نگاه نکرده . نمی دانم پای سنت در میان است یا مذهب یا منطق و فکر .  در هر حال کلن همه چیزش را ویرجین نگه داشته از رنگ موی سر بگیر تا قس علیهذا. بیشتر دنبال این بوده که برای آدم  بهتری بودن باید  چه کار کرد. کتاب می خوانده .توی مدرسه و دانشگاه شاگرد اول بوده . توی محل کارهم روی سرش قسم می خورند بس که دقیق و کاریست. خلاصه برای خودش کسی شده. اما متاسفانه به خاطر همین ظاهر بینی آدم ها هنوز نتوانسته ازدواج کند...

این روضه را با قسمتی از مقدمه ی کتاب ضیافت افلاطون تمام می کنم . (یک جورهایی چراغ ها را خاموش می کنم تا اگر کسی خواست روی صورتش خنج هم بیندازد، راحت باشد) : "در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟- چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن  انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند".

 

 

که این بیقراری نشان اواسط بهارست:))

چهارشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 13:51

گوشه ی اتاق خواب میز و صندلی گذاشته ام برای این که از این توی خانه بودن به نحو احسن استفاده کنم و جای مشخصی برای کار داشته باشم. یک جوری هم اوضاع را جدی را گرفته ام که حتی برای کارهایی مثل وبلاگ نوشتن و خواندن هم از آن میز استفاده نمی کنم. که یعنی  مرز بین کار و زمان های استراحتم مشخص باشد.( برای نوشتن  این پست هم لپ تاپ را زدم زیر بغلم و آمدم نشستم پشت میز ناهارخوری. با این صندلی ناراحت و مزخرفش) .

راستش این روزها همه چیز خوب است فقط چند هفته ای است که دوباره به شدت رقیق شده ام . هر چیزی اشکم را در می آورد. مثلن چند بیتی که محمدرضا توی کامنتهای پست قبل نوشته باعث شد بغض کنم و اشکم سرازیر بشود. یا همین دیروز عصر وقتی کارگر جوان خسته ای را دیده ام که با پای مشکل دار به سختی سر ساختمان کار می کرد مجبور شدم بروم یک گوشه بنشینم و پشت سرهم نفس عمیق بکشم.... ازین ماجراهای اشک دم مشک زیاد دارم این روزها. ...بعد ازروزی که آپارات فیلم کوتاهی پخش کردبه اسم "بور بی جاده رنگ"* مدام یاد مادرم می افتم و جنس عجیب تنهاییش. می دانید تنهایی انواع دارد. بعضی از آدم ها تنها به دنیا می آیند و همین طور آرام توی تنهاییشان زندگی می کنند.مهم نیست که چقدر دورشان شلوغ باشد و چند نفر کنارشان باشند مهم این است که آنها هیچ وقت کنار هیچ کسی احساس امنیت نکرده اند . احساس نکرده اند که آرامند. جنس تنهایی مادرمن ازین نوع است و همین دلم را به آتش می کشاند ....وقتی شروع به نوشتن کردم قصدم گفتن این حرفها نبود. بی راهه رفتنم تقصیر این صندلی ناراحت است به گمانم :)در نتیجه بهترست همین جا این روضه را تمام  کنم وتا بیشتر از این حالتان را بد نکرده ام ،  بروم  پی کارم. 

 

*به کارگردانی بایک خرم دین. اطلاعات بیشتررا می توانید توی سایت بی بی سی فارسی ببینید.  

 

خنده جنس ماه دی بود من نشستم قصه گفتم

دوشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 00:24

نمی دانم برایتان گفته ام یا نه. این که دیگر کارمند نیستم و این که  یک روز عطای همه ی آب باریکه های جهان را به لقایشان بخشیدم و بی صدا از اداره ای که دوستش نداشتم زدم بیرون . دوازده سال کاری را کردم و جایی رفتم که هیچ تعلقی به آن نداشتم. آدمیزاد بنده ی عادت است. خرق عادتی دوازده ساله یک دل قرص و محکم می خواهد و من آن روزها یک بریو هارت واقعی بودم.  بعد از استعفا و تمام شدن کارهای  تصفیه حساب ، تصمیم گرفتم ماشینم را همان جا بگذارم و پیاده راه بروم. کمی گیج بودم.نمی دانستم بهتر است چه سمتی بروم. هوای دیماه شیراز مثل فروردینش بود. آفتابی آفتابی. اما من سردم بود. چانه ام می لرزید. بله این اتفاق برای بریو هارتها هم می افتد. کار راحتی نبود شکستن این طلسم ناگزیر. شیشه ی عمر غولم را شکسته بودم و از زندانم فرار کرده بودم اما خب جایی را نمی شناختم. همه چیز انگار تازه بود و البته غریب . ... دستهایم را گذاشته بودم توی جیبم و مارتیک توی گوشم می خواند:

کلبه ها فکر حصارن باغچه ها فکر بهارن
باغبونا فکر بارن من به فکر قصه گفتن

رفتم توی پارک آزادی نشستم  مغزم خالی خالی بودو سرم سبک فقط صدای تو گوشم تکرار می کرد :

 من چه کردم جز نشستن گریه دیدن گریه کردن
وقتی باغ قصه میسوخت من چه بودم جز یه خرمن

خیلی وقت است که کلی آهنگ رو حوضی و لب باغچه ای و قر تو کمرریز ریخته ام توی واکمن ورزشی ام. برای وقتهایی که می خواهم بدوم. البته همگی سلکشن شخص شخیص خودم هستند. یعنی بعد از صرف ساعت ها وقت،  از بین کلی دامبولی دیمبو یک چندده تایی را انتخاب کرده ام . حالم را خوش می کنند.  آن روز اما نه می دویدم و نه تند راه می رفتم و نه توی باشگاه زیر دستگاه ها در حال تسلیم جان به جان آفرین بودم. اما یک جوری بود که باید قر می افتادم توی کمرم . باید باور می کردم که هنوز سر پا هستم. لامصب دوازده سال کم نیست ها. آن   هم وقتی احساس کنی ورشکسته ی به تقصیری. این که یک دهه و اندی را به فنا داده ای در ازای هیچ . حالا شاید هیچ هم نه . ولی در تفریق سود و زیان قطعن عدد زیان صدها برابر بیشتر است. با خودم فکر می کردم طفلک بیچاره . اگر همه ی این سالها سر چهار راه زند نخودچی فروخته بودی الان یک عدد متخصص نخودچی مرغوب  بودی . اما حالا چه ؟ چه داری توی چنته و بقچه ی دهساله ات؟ مارتیک اما همچنان می خواند:

کار من تقدیس آبه ناله از دست سرابه
کار تو اما قشنگه ساختن باغ از یه سنگه

قلب چوپون توی نی بود دست سرما رنگ می بود
خنده جنس ماه دی بود من نشستم قصه گفتم

نمی دانم چقدر روی آن صندلی نشستم و چند ساعت راه رفتم ولی فقط این را  می دانم که آن شب بعد از سالها دوباره  به خودم افتخار کردم . این افتخار هر روز بیشتر و بیشتر می شود و من توی این چندماه حتی یک بار ، حتی برای یک لحظه هم از استعفایم پشیمان نشده ام.


***ارادتمند همه ی دوستان عزیزم هم هستم و قسمت آخر ترانه را هم  خیلی جدی تقدیم  می کنم به وجود منور و ذیجود تک تک خواننده های نیمه جدی :

خسته از خفتن تو بودی عاشق رستن تو بودی
شاعر و روشن تو بودی من فقط از غصه گفتم

آسمانی به سرم نیست

چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 15:43

نمی دانم یادت هست ؟دوستیمان که یادت نرفته ؟ .... روزهایی که شعر ارغوان سایه را بارها با هم یک نفس  می خواندیم. آنجا که می گوید "این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید "...صدای هر دویمان می لرزید. آن روزها لرزش صدایمان از آن اندوههای بی دلیل بود. از آن بی دلیل ها که با دیدن یک دشت ، خواندن یک شعر ، گوش کردن به صدای باران و یا دیدن ماه در آسمان بر دلت می نشیند. از همان ها .

نه من و نه تو هیچ وقت فکرش را نمی کردیم، سالهایی خواهند آمد با بهارهایی از همان جنس که سایه گفته است. جنس واقعیش. خواستم بدانی که دلم چه حالی دارد. 



+++ فرشته جانم...