X
تبلیغات
رایتل

عیدنوشته ی یک محصول معیوب

یکشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 16:24

به گمانم شاد بودن بلدی می خواهدو البته باید ژنش را هم داشته باشی. مثل خیلی از کارهای دیگر آدمها آرام آرام یاد می گیرند که چطور خودشان را خوشحال نگه دارند. یاد می گیرند که به جای تمرکز روی نداشته ها و نکرده ها و فاکنده ها و چاکنده ها و... روی داشته ها و کرده ها و سازنده ها و الخ زوم کنند و به قول معروف مثبت باشند و مثبت فکر کنند و خیلی خودشان را  اذیت نکنند.

مثل همه ی چیزهای دیگر شاد و خجسته بودن هم  محصول ترکیبی ژن و وراثت و تربیت است . یک بار روانپزشکی از من پرسید توی  افراد خانواده سابقه ی افسردگی داشته اید ؟ برای پاسخ یک لحظه مردد شدم . هیچ آدم شادی را توی خانواده ام به یاد نمی آوردم. انگار از روز ازل گرد افسردگی روی همه ی منسوبین من پاشیده باشند ، نسل اندر نسل تکثیر شده و رسیده بود به من بینوا. اما خب هیج کدامشان مثل من درگیر این موضوع نشده بود . از محدوده ی جغرافیایی محل تولد خودش و فامیلش خارج نشده و در نتیجه افسردگی برایش یک چیز روزمره بود در کنار بقیه ی چیزها. با اندوه و غم و بی تفاوتی ازدواج کرده بودند و با همین حالت ها هم زاد و ولد و با هزار آه و واویلا به محصولات انسانیشان آب و دان داده وبا نیشگون و تو سری و ملامت و خستگی بزرگشان کرده بودند. من هم یکی از این دهها محصول و ثمره ی زندگی های این طوری هستم . همیشه خسته و همیشه ملول . با کلی فکرهای منفی . با کلی کاههای کوه شده ی ذهنی . یک محصول معیوب. 

در مورد خودم خیلی پرسیده و خوانده ام . در مورد ریشه ی تمام این خستگی های عجیب کاهنده . کلی دنبال درمانش بوده ام . اما تمام شدنی نیستند لامصبها . قبول دارم آدم متظاهری هستم . خیلی زیاد. تمام تلاشم را می کنم که از خودم چهره ی وارونه ای نشان دهم . یک آدم خوشحال و ترگل ورگل . این ترفند را سالها پیش یک روانشناس یادم داد . گفت برای ارتباط با آدم ها رویه ی کار و ظاهرت به دردشان می خورد و این که چه چیزی توی دلت می گذرد برای اکثرشان اهمیت ندارد. سعی کن کاری کنی که بقیه از تو فرار نکنند . یک جور تلقین مثبت برای خودت هم می شود و کمکت می کند تا خودت هم باورش کنی ... در مورد ارتباط با بقیه جواب داد اما در مورد باور خودم اتفاقی نیفتاد.  در نتیجه دیگر این روزها  به نظرم کار چرند و چرتی می آید .

دیروز یعنی دقیقن اولین روز 94 دل و روده ام به هم می پیچید. آنقدر که بارها بالا آوردم . انگار که این زندگی و تمام نکبت هایش ریخته باشند توی معده ام و من خسته شده باشم . می ریختند بیرون . چند بار جلوی چشمهایم سیاه شد .استخوان هایم تیر می کشیدند . از استخوان پیشانی تا نوک پا . دکتر گفت یکجور ویروس است که مدتی است شایع شده . جهاز هاضمه :) را بیشتر از همه جا درگیر می کند . می خواستم بگویم دکتر جان این ویروس 36 سال است با من بزرگ شده . توی تنم و ذهنم تکثیر شده. جهاز هاضمه ی من هیچ وقت نتوانست درست و حسابی ورودی هایش را هضم کند ....  کلی قرص و آمپول و سرم و این جور چیزها برایم نوشت . شب گیج درد و دارو های مسکن توی خواب و بیداری با خودم فکر کردم  گیرم که این بار هم جستی با رویش ناگزیر ویروس چه خواهی کرد ....