X
تبلیغات
رایتل

خواستم بدانی(2)

دوشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 18:40

تمام این سالها را بی وقفه دویدم. حتی نفس هم نخوردم  .تو می دانستی . یعنی می دیدی.  آن قدر بی وقفه و شتابان  که هیچ وقت فرصت نکردم چیزی را درست ببینم...ساده ترین چیزها را در مورد خودم  نفهمیدم. ساده ترین ها را . یعنی حتی هیچ وقت نفهمیدم چه لباس و کفشی را دوست دارم. چه رنگی واقعن رنگ من است . چه مدل مو و چه رنگیش را دوست دارم ...اصلن چه کسی هستم و چه می کنم و چه می خواهم .

همیشه انگار هراسی نگفتنی همراهم بود. یک جور ناامنی . بی درکجایی مطلق. آنچه پیش آمده بود برای ذهن ساده ی من زیاد بود. خیلی بیشتر از توان پردازشش . فقط می توانستم خودم را سرپا و محکم نشان بدهم . همه ی انرژیم صرف این می شد که کم نیاورم ، که کسی متوجه این همه آشفتگی نشود...  تو گیر افتادنم را می دیدی . حتی یک بار برایم از جایی جمله ای را نقل قول کردی :آدم هایی معمولی با مشکلاتی غیر معمول. درست می گفتی . من یک آدم معمولی  گرفتار بودم که  نمی فهمیدم چه می خورم و چه می پوشم و چطور می گردم و حتی یک وقت هایی چه می گویم.  انگار یک روح سرگردان ؛هم بودم وهم نبودم. فرسنگ ها راه را می رفتم . درد پای زخمی را می کشیدم، همه ی خار مغیلان ها توی چشمم بود، بی آن که شوق کعبه ای در کار باشد. 

برای همین است که دلم نمی خواهد حتی برای مرور خاطرات به ظاهر خوب هم که شده به  فضاهای  گذشته برگردم. ازهمه ی  این مکان ها و آدم هایشان گریزانم چون سرگردانی هایم را می کوبند توی صورتم. حتی فکرشان را که می کنم دلم می خواهد بروم یک جایی جیغ بزنم . آن قدر که تارهای صوتیم پاره شوند. ...به گمانم این آخری را نمی دانستی، خواستم بدانی. 

تو ی بچیگیات دو چرخه داشتی؟

شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 18:57

نویسنده ی نوشته ی بالابلند پایینی من نیستم. محمدرضا خاطره نویسی کرده ومنم گفتم شاید بد نباشه اینجا بذارمش. این شما و این هم طولانی ترین نوشته ی وبلاگ نیمه جدی : 

 

 توی بچگیات دوچرخه داشتی؟ من از روی خوش شانسی و برخی جریانات دیگه تو دوران زندگیم، از این قسم وسایل (دوچرخه و موتورسیکلت و ماشین و اینا ) زیاد داشتم.اولین دوچرخه ام رو توی دوران حدودا دوسالگی واسم خریدن که سه چرخه بود و چیزی از سوار شدنش یادم نیست، فقط بعدها که بزرگتر شدم و یه چیزایی حالیم شد بهم گفتن این سه چرخه ی اون دورانت بوده.

خلاصه این سه چرخه به دوچرخه تبدیل شد و هی من بزرگتر شدم و دوچرخه هم بزرگتر شد تا اینکه رسیدم به دوران اول راهنمایی. این دوره دوچرخه من مجهز به یک دینام برقی بود که می تونستم باهاش یه لامپ روی دوچرخه ام روشن کنم.روزها و شبها و مخصوصا شبها من با عشق روشن شدن این لامپ هی زور می زدم و پا می زدم آخه وقتی دینام رو کار می ندازی باید سفت تر و خرکی تر پا بزنی.تا اینکه یکی از دوستام گفت من یه دوچرخه دیدم که لامپش بجای اینکه رنگ سفید باشه زرد رنگه و خیلی قشنگه،تو هم اگه می تونستی یه لامپ رنگی گیر بیاری و بزاری جای این لامپ فعلی، دوچرخه ات خیلی قشنگ تر می شد.خلاصه گفتن این رفیق همانا و افتادن عشق لامپ رنگی در دل ما همان. درست روز بعد از گفتمانمان بود که لامپ سفید  رو از روی دوچرخه برداشتم و دینام رو هم دیگه بکار ننداختم و سخت به فکر خرید لامپ رنگی افتادم. چندتا مغازه اطرافمون که حدس میزدم داشته باشن رفتم و هیچکدوم نداشتن. به بابام گفتم،روزای اول هی گفت نمی فهمم چی میخوای و بعد هم هی قول داد و نخرید تا اینکه ماجرا همانی شد که هومنز میگه و ما از بس از داشتن یک لامپ رنگی محروم شدیم به داشتنتش مشتاق و مشتاقتر و مشتاقتر و مشتاقتر شدیم. خلاصه روزها و شبها در آرزوی داشتن یک لامپ رنگی حسرت به دل به سر بردیم و دیگه آروم آروم از دوچرخه هم سیر شده بودیم تا اینکه روزی یک اتفاق، ماجرا را به سمت و سویی نو کشاند.

همسایه ما دوستی داشت که پسر جوانی بود موتوردار، و یک روز با موتورسیکلتش به خانه همسایه آمده بود.من هم که طبق معمول عشق موتور بودم و هی دور و بر موتور کذایی می پلکیدم که ناگهان چشمم به لامپ زردی به همان شکل و قواره ای که دنبالش بودم افتاد. آره خودش بود.کاور چراغ ترمز موتورسیکلت شکسته بود و لامپش پیدا بود از قضا لامپ زرد بود.درست همونی بود که می خواستم. تمام بدنم داغ شده بود و سرم می چرخید می دونید که چه چیزی توی ذهنم می گشت.باید اون لامپ رو حتما برمی داشتم ولی چطور؟ اسمش می شد دزدی؟نه من اینکاره نبودم. وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. راه افتادم و سعی کردم هرچی می تونم از موتور دور بشم.  


  

ادامه مطلب ...

نمره ی انضباط و پیگیری صفر تمام!

جمعه 22 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 22:36

دنیایی کار دارم . کارهایی که واقعن دلم نمی خواست دامن سال جدید را هم بیالایند... چه شاعرانه شد . به گمانم از اثرات خواندن کتاب لولیتا باشد که پر بود از استعاره و تشبیه و کنایه . راستش این چند وقت چند تا کتاب خوب خواندم  که یک جورهایی هم حالم را خوش کردند و هم ناخوش.  خوش ازین بابت که خوب بودند و ناخوش ازین بابت که باعث شدند کارهای نیمه تمامم هم چنان ماستشان را یک گوشه بخورند .

 این طوری نمی شود . یعنی این طور بی دیسیپلین و بی قاعده بخواهم ادامه بدهم ممکن است کارم به  تیمارستان بکشد . مغزم در برابر هر نوع برنامه ریزی و دد لاینی مقاومت می کند . یک جایی می خواندم که انسان باید خودش را جوری بار بیاورد که حتی بدون انگیزه هم بتواند یک سری از کارها را انجام بدهد .  یعنی گفته بود که  معمولن آدمهای بی دیسیپلین دنبال حس وحال مناسب و انگیزه داشتن می گردند ...من که واقعن از دست خودم کلافه و خسته ام و البته پذیرای راهنمایی ها ،پیشنهادها، نصایح و هر گونه سرزنش و ملامتی  هم هستم. بی نصیبم نگذارید لطفن.  

پنجه می سایم بر پنجره ها ...*

شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 01:12

می دانید بعضی از حسها را نمی شود توضیح داد . درست مثل حسی که آخر شهریور 15 سال پیش توی اتاق 421 خوابگاه فاطمیه 3داشتم. یکراست از ترمینال آمده بودم خوابگاه .بعد از انجام یک سری مراحل اداری توی  ساختمان مدیریت ،  وسایل محقرم را از انبار تحویل گرفتم و کشان کشان خودم را به طبقه ی 4 رساندم. روی گونی و کارتن، اسمم را بزرگ نوشته بودم . عرق از سر و رویم می ریخت. در زدم و رفتم تو . دو تا دختری که نمی شناختمشان توی اتاق بودند.  همان اول کار بعد از معرفی خودمان به یکدیگر ،  فهمیدم که  سال چهارم مدیریتند و سه سال است با هم رفیقند و البته هم اتاقی خوابگاه. 

قسمت دخترانه ی کوی دانشگاه 5 ساختمان داشت . که با فاطمیه های یک تا پنج نامگذاری شده بودند. هر فاطمیه هم چهار طبقه . توی اتاق های طبقات دو تا تخت دو طبقه بود که خب طبق معمول طبقه ی پایینشان قسمت بهتری بود برای استراحت و خواب .  در واقع برای من که فوبیای ارتفاع دارم تخت طبقه دوم معنی خود جهنم را می داد .دیر رسیده بودم و تخت های پایینی اشغال شده بودند. همیشه همین طور بود. هر چقدر هم زودتر از موعد می آمدم هر چقدر هم که فکر می کردم دیگر این بار آخر بچه زرنگ های روزگارم ،عده ای  جلوتر بودند. با اختلاف فاحشی هم جلوتر بودند.  گونی و کارتن و ساک لباسهایم را گذاشتم گوشه ی اتاق. دو  هم اتاقیم رفتند سراغ کار خودشان. کلی حرف و تعریف داشتند باهم . پرده ی تخت را هم کشیدند و شروع کردند به آرام حرف زدن و ریز ریز خندیدن و آجیل خوردن.

همان جا روی موکت کثیف اتاق نشستم و تکیه دادم به دیوار. احساس می کردم حالم خوب نیست . انگار یک لحظه خالی خالی شده باشم . بی قرار و دلتنگ شده بودم. اما هیچ کسی یا هیچ جایی بهانه ی این بی قراری و دلتنگی نبود. بیرون هوا داشت تاریک می شد و انگار یک نفر دور چشم و دهان و قلب من پارچه ی سیاه می کشید. خسته بودم . شب قبل درست نخوابیده و  از صبح هم چیزی نخورده بودم. اما حسی که داشتم خستگی و بی خوابی و گرسنگی نبود . اضطراب  و بی قراری  عجیب و کلافه کننده ای بود که  یکهو ریخته بود توی جانم  . که نمی توانستم و نمی توانم  توضیحش بدهم . کتابی را از توی کارتن برداشتم گفتم کمی کتاب بخوانم شاید این حس برود . اما چشمهایم انگار نمی دیدند. توی آن لحظات مغزم تهی ترین مغز دنیا و دلم بی قرار ترین بود. دستهایم یخ کرده بودند و سرم گیج می رفت . یک نفر هم مسئول کوبیدن چکشی بود توی سرم.  دلم می خواست گریه کنم اما گریه ام نمی گرفت.  انگار از چیزی ناراحت و عصبانی بودم اما نمی دانستم از چه چیزی ....

این حالت عجیب چند بار دیگر هم سراغم آمده و من هربار یاد اولین تجربه اش توی آن اتاق کذایی افتاده ام.با این تفاوت که  آن روز  و آن شب ساعتها بال بال زدم تا بگذرد و تمام شود . اماشبی مثل امشب به جای تمام آن مشت بر دیوار کوبیدن های بیهوده همه ی  نیرویم را جمع کردم تا درباره اش بنویسم  و .... کمی بهترم انگار.  

 

*استاد فریدون مشیری

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>