X
تبلیغات
رایتل

دو گانه ی سیاه ، خاکستری اثر نیمه جدیوفسکی!

پنج‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 18:38

1-چند روزست طی یک کشف و شهود عارفانه ، فهمیده ام که چرا از ماه اسفند فراریم . چون اسفند ماه یاد آور این است که از عمر سالی گذشت و بینوا تو بی خبری . ماه کوبیده شدن مجدد علیا معوقگی و فراخ السلطنگی  توی صورتم.  راستش من الهه ی کارهای ناتمامم . اسفند ماه که می شود همه ی اینها بولد می شوند و  تمام مردمک چشمم را اشغال می کنند . به خاطر همین است که دلم نمی خواهد ماهی به نام اسفند وجود داشته باشد .اما خب وجود دارد. من هم کماکان یک علیا معوقه ی فراخ السلطنه ام.  

این شخص شخیص بعد از مدتها یکجا نشینی ، عدل گذاشته  اول اسفند آمده سفر کاری .  بعد هم تک و تنها توی شهر به این بزرگی که سگ صاحبش را نمی شناسد توی اتاق یک هتل قدیمی نشسته  و از خودش انتظار دارد حالش خوب باشد آن قدر که  بتواند فایل های مورد نیازش را خیلی خوب و دقیق منظم کنم . ...مغزم کار نمی کند اصلن.

2- توی این هاگیر واگیری که شرحش رفت یک سوال هم دارد اذیتم می کند . این که چرا رفاقت خانم ها با یکدگر نسبت به رفاقت بین آقایان کیفیت پایین تری دارد ؟ یعنی همه اش دارم به این فکر می کنم  که  توی جامعه پذیری  خانم هاو آقایان در مورد یادگیری منش رفیقانه و دوستانه چه تفاوتهایی وجود دارد که این همه نوع رفتارشان توی دوستی هایشان متفاوت است ؟

یک نتیجه هایی هم البته گرفته ام . شاید بعدن در موردش بنویسم . شما هم نظرتان را بگویید . آیا به نظر شما هم خانم ها کمتر از آقایان توی دوستی هایشان   اصطلاحن مایه می گذارند؟ مخالفت و موافقتتان با این موضوع را برایم بنویسید لطفن.( یک جوری حس برنامه ی "نوبت شما" را گرفته ام! ).


پی نوشت : باغبان جان ممنونم که اینجا رادقیق تر از خودم می خوانی. یعنی حالم خوش می شود با رفاقتت. طودی جانم تو هنرمند محبوبمی . عزیزی زیاد. دلم هم برای جزیره تنگ شده . 

خانوم گل آی خانوم گل برام سخته تحمل قدمات روی چشمام بیا به اینور پل!

چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 00:08

گاهی که  بارانکی آمده یا در کل هوا خوب است می زنم به چاک جعده برای راه رفتن و دویدن و این قسم لایف استایل مثبت. معمولن هم انتخابم پارکی است جنت نام . به عبارتی برای ساعاتی توی همین دنیا جنت مکان می شوم . پارک مذکور جایی دارد برای دو چرخه سواری . خیلی هم بزرگ نوشته اند مخصوص دو چرخه سوارها و پیاده ای وارد نشود. اما پرست از ملتی که جاگینگ و رانینگ می کنند و تک و توک دو چرخه  سواری هم که باشد گرفتار می شود بینوا. یعنی ما پیاده ها زل زل تو چشم تابلویی که ورود مان را ممنوع کرده نگاه می کنیم و بعد هم  به تمام دوچرخه سوارهایی که از کنارمان رد می شوند بد و بیراه می گوییم و از این که این همه بی ملاحظه اند ناراحت می شویم ... بگذریم . ...داشتم  در مورد لایف استایل سالم جنت مکانان می گفتم. عده ای با رفقا می آیند  و گپی می زنند و راهی هم می روند. عده ای  خیلی حرفه ای می دوند  و عد ه ای هم مانند من تکلیفشان با خودشان روشن نیست .نه رفیقی دارند و نه ورزشکارند . من که  از آن رهرو های گهی تند و گهی خسته هستم. یک وقتهایی مثل یک قهرمان دو  می شوم و   یک نفر باید دگمه ی استاپم را بزند بس که کوک و روبه راهم . یک وقتهایی هم هر کاری می کنم استارت نمی خورم و مثل یک پشه ی ام شی خورده توی گوشه موشه های راه لخ لخ می کنم و تلو تلو می خورم .

امروز میون دو حال بودم . نه خیلی کوک و نه خیلی وارفته . با خودم گفتم بهتر است اینتروال کار کنم . یعنی دقایقی تند و دقایقی معمولی . بیشتر به حال و روزم می خورد. دو ساعت تمام خودکشی کردم . آخرهای کار که دست از جان شسته می رفتم.  البته اکثر اوقات همین طورست . انتظارم از خودم بالاست . به کم قانع نیستم . برای هر کاری هم همین طورم . اگر  جدی شروع کنم تا مرز شهادت پیش می روم . دست آخر هم نتیجه خیلی چنگی به دلم نمی زند.

امروز حین جان کندن  جنت مکانانه ! متوجه یک خانم تپل مپل از تیره ی هلوسانان شدم . کاپشن قرمز جیگری را با رژ لبش ست کرده بود و خلاصه خیلی واویلا! خیلی هم آرام و متین راه می رفت . با گوشیش بازی می کرد . گاهی هم که سرعتش را بیشتر می کرد کف پاهایش روی زمین کشیده می شدند. انگار که جان و توان نداشته باشند این همه وزن را با سرعت حمل کنند ،به زمین چنگ می زدند . البته این حال خیلی کم پیش می آمد  و ایشان بیشتر توی کار پرشین کت واک بودند. مسلمن تا اینجای کار به من اصلن ربطی نداشت . اما وقتی موقع استفاده از وسایل ورزشی به بقیه گفت که معمولن پنج دور توی پارک می دود و امروز فقط چهار دور دویده  چشمهایم از حدقه زدند بیرون . خیلی دلم می خواست بدانم روی چه حسابی همچین خالی بندیی می کند؟ اصلن این همه رضایت توی چشمانش از کجا آمده است؟ یعنی آن پا بر زمین کشیدنهای گاه به گاه را دویدن حساب کرده ؟ هر دور پارک 2100 مترست . یعنی توی خیال خودش نزدیک 8 کیلومتر دویده ؟ خدایا پناه می برم به خودت. 

راستش را بخواهید ازوقتی برگشته ام خانه  مدام با خودم فکر می کنم که دلیل این همه تفاوت چیست ؟ یکی می شود مثل این خانم در همه حال از خویشتن خشنود یکی هم می شود مثل من یک کمالگرای مضمحل . همیشه ناآرام . همیشه شاکی .

لیلا در واکن مویوم پشت در واکن مویوم این چه در واکردنه این زاقبال منه*

سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:53

1-چند روز پیش کلیپ بانمکی دیدم  که طرف ساعت 5 صبح  با زنگ موبایلش بیدارشد و خیلی قبراق  و سرحال لباس های ورزشی اش را پوشید . کلاه و هدبند و دستکش  هم زد قدشان که یعنی می خواهد برود ورزش صبحگاهی . وقتی اساسی آماده شد خودش را پرت کرد توی رختخواب و لحاف را کشید روی سرش و خوابید!  حالا شده است ماجرای امروز صبح من. کلی تصمیم های ورزش کارانه ی جدی گرفتم  و برنامه ی جدید ریختم و وسایلم را آماد ه کردم که بروم باشگاه . اما نمی دانم چه اتفاقی توی جسم و جانم افتاد که یکهو احساس کردم ورزش که سهل است برای انجام کارهای پیش پا افتاده ای مثل خوردن یک لیوان آب هم باید خودم را با کاردک از مبل جدا کنم. در حال حاضر خوابم هم گرفته . تا حدودی سرم هم درد می کند. توهم سرماخوردگی و تب هم زده ام. همین طور پیش برود شک نکنید که کار به جاهای باریکی مثل  قطع نخاع هم می کشد! خدایا توی این روزهای عزیز همه ی  فراخ السلطنه ها را جانی دوباره ببخش. بلند بگو آمین.

2- نسبت به سه سال پیش حدود 10 کیلو وزن کم کرده ام. خیلی هم خوب . اما این روزها یک مشکل فلسفی اجتماعی سیاسی پیدا کرده ام . آن هم این که چطور کماکان لباس های سه سال پیشم را می پوشم و اصلن به نظرم گشاد نمی آیند. بحثم در موردمانتوهای اداره و اینها نیست که خب معمولن برای در خطر نیفتادن اسلام و مسلمین یکی دو سایز بزرگتربودند همیشه.  لباسهای چیتان فیتان مهمانی که چند سال پیش احساس فیت  و خوش تیپ بودن تویشان داشتم کماکان همان طور فیتند!الله اکبر!

 آیا آن وقت ها زیادی تنگ و ترش می پوشیده ام ؟ آیا لباسها قدرتی خدای عزوجل از زندگی آس و پاس کارمندیم مطلع بوده و زمان چاقیم منبسط و زمان لاغری منقبض می شوند؟ آیا ترازوها و باسکولها (مجدد قدرتی خدا) قصد روحیه بخشی به من بی روحیه را دارندو  تا مرا می بینند تنظیماتشان را دستکاری می کنند ؟ آیا معنا و مفهوم تنگی و گشادی اصالت معنایی خودش را در ذهن من از دست داده و من دچار کور تنگی و کور گشادی درونی شده ام ؟ پناه می برم به خود خدا.

3- اگر یک نفر بیاید و بگوید که اسفند و فروردین را دوست ندارد و هر کاری هم می کند ازین دو ماه خوشش نمی آید می شود یک آدم منفی مزخرف؟ مثلن یکی از فانتزی های فرد مذکور این باشد که بگوید اجی مجی لاترجی بعدبلافاصله بشود 20 فروردین . حالا 20 هم نشد جهنم ضرر 15 فروردین. حکم در مورد این آدم نه چندان فرضی چیست آیا؟ خودش هم نادم است البته و دلش اصلاح می خواهد اما سالها گذشته و همه ی تلاشش بی فایده بوده. آوخ ... که یک نوع روان نژندی نوروز گریزانه در من لانه کرده . بچه کرده . نوه دارو نبیره و ندیده دار هم شده حتی.

* عنوان یک جور همخوانی زیر پوستی با سه گانه ی فوق دارد. از لحاظ فاخر و عمیق بودن و اینها.  

کاش جا نماند از قطارش آرزویت *

پنج‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:00

کاش یک درمانی بود برای وقت هایی که آدم زیادی رقیق می شود. مثلن قرصی به اسم بالابرنده ی غلظت  قلب! اگر یک همچین دارویی بود مطمئن باشید امروز دو بسته ی کاملش را توی آب حل می کردم و سر می کشیدم. بعد چشمهایم را می بستم و منتظر می ماندم تا پیچ و مهره های شل شده ی قلبم را اساسی قوام دهد آن وقت با خیال راحت بروم رد کارم.

رفته بودم آرایشگاه سرکوچه مان . چند روز پیش تابلوی جدید الکوبش را دیدم. می دانید که دم عید شده و دوباره دوز جوگیری ملت بالا رفته. آدمها همه رقمه درگیر می شوند. درگیر پیرایش و آرایش خودشان و خانه شان . یک عده هم هم این وسط بچه زرنگند. بهمن که می شود سریع فروش پوشاک زنانه و بچگانه  راه می اندازند یا چند تا آینه به در و دیوار یکی از اتاقهای خانه شان می چسبانند و دو تا صندلی هم می گذارند و آرایشگاه زنانه افتتاح می کنند. کلن توی این دو سه ماه سگ می زند و گربه می رقصد . شیر تو شیر اساسی . خب همسایه ی بچه زرنگ ما هم یک اتاق دو در دو گیر آورده و اسمش را گذاشته سالن زیبایی . فراخ السلطنه ها و بی حال هایی مثل من هم که فقط به نزدیکی راه فکر می کنند نه سابقه و کیفیت کار،همیشه و همه جا موجودند . 

در را که باز کردم بوی کاغذ دیواری نو و صندلی و میز نو می آمد. دختر 19-20 ساله ای روپوش سفید پوش آمد به استقبال.گفت که شاگرد است و استادش برای کاری رفته بیرون . یعنی اگر خود استاد را می خواهی برو بعدن بیا یا منتظر بمان. از نظر من نبود استاد اصلن توفیری در اصل ماجرا نداشت.  کارم را گفتم و  خیلی  راحت و یله خودم را سپردم به دست دخترک .  راستش هیچ وقت وسواس این چیزها را نداشته ام که ای وای مویم ! ای وای ابرویم ! در نتیجه برعکس خیلی از خانم ها که اول کار  دفترچه ی راهنمای پوست و مویشان را برای آرایشگر شرح و بسط می دهند و کلی پیام های هشداردهنده صادر می کنند حتی یک کلمه هم حرف نزدم. آرام نشستم.

اما آرایشگر جوان انگار یک جایی توی بی مروتی روزگار، اعتماد به نفسش را جا گذاشته و به جایش یک کوله اضطراب برداشته  بود.  دست سردش روی پیشانیم می لرزید و  حساس ترین لرزه نگار جهان لحظه لحظه اش را ثبت می کرد و می فرستاد به قلب رقیق این روزهایم. بعد این قلب لعنتی آشوب می شد .  

دلم می خواست از روی صندلی بلند شوم ، دستهایش را بگیرم و بگویم آرام باش دوست جوانم . توی این دنیای لعنتی هیچ چیزی آن قدر ارزش ندارد که دستان تو را بلرزاند... نمی دانم چقدر کارم طول کشید برای من که انگار قرنی.  نفهمیدم چطور بی آن که توی چشمهایش نگاه کنم حساب کردم و زدم بیرون .

*از متن ترانه ی قطار چارتار

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>