X
تبلیغات
رایتل

راحتی زیاد همیشه هم خوب نیست!

سه‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1393 ساعت 16:09

بعد از نود و بوقی فراغتی دست داده تا صبح ها کمی بیشتر بخوابم. اما خب انگار قسمت نیست چون از ساعت یک ربع به 7 صبح صدای بوق سرویس های مدرسه ،خواب که سهل است برق از سرم می پراند! 

عادت راننده سرویس های بچه های محلمان را می دانم. یعنی بارها در حال رفتن به سر کار با این عزیزان ، مسافران و البته بوقهایشان برخورد نزدیک داشته ام.  دو تا تک بوق برای دختر آقای رییسی . بعد هم ظاهر شدن دخترک با آن مقنعه ی سفید و کوله ی صورتی  که البته افتخار حملش تا سرویس را مادرجانشان بر عهده دار دارند. یک بوق ممتد و مرد افکن برای پسر آقای قانعی و دویدن پسرک چاق همسایه به طرف ماشین  . صدای بلند رادیو و جیغ های مجری رادیو فارس که دارد با گزارشگررادیو در شهرستان قیرکارزین صحبت می کند. گزارشگر تا آن جایی که می تواند نعره می زند و از حضور زنان و مردان ورزش کار و سحر خیز قیر و کارزین در پارک  اصلی شهر صحبت می کند. زنی از دم کردن برنج ساعت 5 صبح و اثرات ورزش صبحگاهی در این دل به کار دادن حرف می زند.   راننده ی مزبور زیادی انرژی دارد . برای پرایدش  هم بوق تریلی گذاشته . می شناسمش راننده سرویس پسر آقای تسلیمی است.  دستش را می گذارد  روی بوق . تا پسرک بیاید زن سحر خیز توی رادیوی ماشین  ، از تر و تازه بودن سیزیجات و میوه های میدان تره بار در صبح های زود و سایر کامروایی های صبحگاهیش می گوید. تسلیمی جونیور سوار می شود و ماشین حرکت می کند اما هم چنان از رادیو غریو کامروایی  افراد بلند است ....

اینها بخش هایی از آن چیزی است که پیشتر هر روزشاهدش بودم و این روزها سامعش شده ام. ماشین هایی که صبح ها چهار پنج تا بچه را از جلوی در خانه هایشان سوار  می کنند و ظهرها برشان می گردانند. بخشی از زندگی دانش اموزان امروزی . چیزی که با دوران ما تفاوت زیادی دارد. کلن  این روزها همه چیز فرق کرده . خانواده های دانش آموز دار انگار با بچه هایشان دوباره تحصیل می کنند . یعنی پابه پایشان مجبورند با درسها جلو بیایندو کمکشان کنند . رفت و آمدهای بچه ها  به مدرسه هم که کاملن ماشینی و برنامه ریزی شده انجام می شود. 

می گویند دوران فرزند سالاری است . همه چیز فدای راحتی و تامین خواسته های بچه . پدرو مادر هر دو کار می کنند تا فرزندشان راحت باشد. هر چه می خواهد در اختیارش می گذارند. گوشی موبایل و لپ تاپ و تبلت و کلی وسایل کمک آموزشی و بازی های دیجیتالی . فضای کوچک آپارتمان ها و شاغل بودن و خستگی والدین هم مزید بر علت شده تا بچه ها با کم ترین سر و صدای ممکن و البته بیشترین رضایت با این گجت ها مشغول باشند. وعده های غذایی و میان وعده های در طول روزشان هم که همیشه فراهم و آماده است . بچه ها فقط می خورند و می خوابند و با سرویس ،مدرسه می روند و با کمک پدر و مادر و معلم خصوصی درس و مشقشان را رتق و فتق می کنند و توی اوقات فراغت هم لمیده روی مبل یا تختشان،  بازی های دیجیتال می کنند و این برنامه گاهی تا اواسط دهه ی بیست  هم طول می کشد . یعنی تا لیسانسیه شدن بچه ها! 

چند وقت پیش یکی از همکارهایم از دست پسرش گله می کرد .این که دیگر بیست و خورده ای سن دارد، درسش هم تمام شده اما اصلن به فکر استقلال و راه انداختن کار و باری برای خودش نیست. می گفت پسرم عین خیالش هم نیست که ماه به ماه از من و مادرش پول تو جیبی می گیرد. می گفت اکثر اوقات شاکی هم هست که چرا نمی توانیم برایش ماشین بهتری بخریم و چرا آپارتمان مستقل ندارد و .... گفتم خب شاید عادت کرده همیشه همه ی چیزها را حاضر و آماده داشته باشد . یک جور بی مسئولیتی مطلق. همکارم با نگاهی درمانده  جواب داد خب ما می خواستیم کم و کسری نداشته باشد . راحت باشد و درسش را بخواند. ...

امروز که دوباره صدای بوق سرویس  بچه های همسایه را شنیدم  با خودم گفتم 10-15 سال دیگر شاید آقای قانعی ، آقای رییسی یا آقای تسلیمی  مکالمه ای شبیه آنچه بین من و همکارم رد وبدل شد را با یکی از اطرافیانشان داشته باشند و کاسه ی چه کنم چه کنم دست گرفته باشند. شاید بهتر باشد ، تا دیر نشده ، همین امروز کاسه ی مذکور را بردارند و ازیک مشاور کودک و نوجوان راه های درست تربیت فرزندی مسئولیت پذیر را یاد بگیرند یا اگر حال و فرصتش را دارند تو ی این زمینه کتاب و مقاله های مفید بخوانند. 


همزبونی ها اگه شیرین تره؛ اگه نداره هم چنان شیرین تره!

چهارشنبه 24 دی‌ماه سال 1393 ساعت 16:08

دوستان زیادی دارم که مانند من زبان مادریشان ترکی است. اکثرشان هم باز مانند من علاقه ی ویژه ای به ترکی استانبولی دارند. تنها شاخه ای از ترکی که به عنوان زبان رسمی یک ملت و یک کشور درآمده است. البته توی این جور چیزهاآدم متعصبی نیستم. می شود گفت حتی زیادی یوموشاگم*.  قابل توجه تمام پان ترکیست های جیگر باید عرض کنم ازین که زبان مادریم با زبان رسمی کشورم متفاوت است نه تنها ناراحت نیستم بلکه خیلی هم خوشحالم چون باعث شده بتوانم به دوزبان صحبت کنم. تعریف از خود نباشد به گواه شاعدان عینی در هر دو  هم خیلی  خبره و هوشمندم شاهد صادقم  در مورد زبان فارسی، همین محمدرضای خودمان . می تواند شهادت بدهد که در مواقع مختلف چقدر توی زبان مادریش به کمکش شتافته ام. بارها دهخدا طور ریشه ی کلمات فارسی و مشتقات و املای صحیحشان  را برایش گفته ام به طوری که فکش چسبیده کف زمین! اصلن یک جور دهخدا و معین ناطق به شمار می آیم برایش ( می دانم شما هم توی این لحظه از این همه تواضع من فکتان چسبیده کف زمین !)

بگذریم داشتم از علاقه ام به ترکی استانبولی و اعتماد به نفسی که روی زبان مادریم دارم برایتان می گفتم. اعتماد به نفسی که کار دستم داده و  باعث شده  فکر کنم با گفتن یک اجی مجی لاترجی ،می شوم دهخدای ترکی استانبولی !  یعنی فقط کافی است اراده کنم . اما دلبندان و قشنگانم کار به این راحتی ها هم که فکرش را می کردم نیست. اختلاف زبان مادری من با زبانی که در تنها کشور ترک زبان دنیا رایج است بیشتر از آن چیزی است که فکرش را می کردم . یادگیریش مثل خرمن کوفتن می ماند که کار هر بز نیست!  اما چند وقتیست که با استفاده از یک نرم افزار تلاش می کنم روی این اختلافات خط بطلان بکشم  و استانبولی یاد بگیرم.  پیشرفتم بد هم نبوده . یعنی من حیث المجموع  از خودم راضیم .

 اینها را نوشتم که بگویم اگر علاقمند به یادگیری زبان های دیگر هستید اما وقت رفت و آمد کردن به موسسه های زبان را ندارید ،ازنرم افزار زبان آموزی رزتا استون استفاده کنید . همین و هُشچاکالین!

* توی ترکی استانبولی یک g هست که رویش یک نیمدایره می گذارند و اسمش می شود یوموشاگ گ ،یعنی گِ نرم!نوشته می شود اما خیلی بی حال و نرم خوانده می شود ! عاشقش شده ام!

پ.ن. بروم پورسانتم را ازین رزیتا استونیها بستانم !

اوفی (به کسر ف)

یکشنبه 21 دی‌ماه سال 1393 ساعت 03:57

تا جایی که  می دانم شش ماهه به دنیا نیامده ام . اما نمی دانم چرا طاقت صبر کردن و آرام آرام پیش رفتن توی هیچ کاری را ندارم. دلم می خواهد هر کاری را که شروع می کنم زود به انتهایش برسم. همه چیز را هم کامل و بی کم و کاست می خواهم. این عادت مسخره خیلی وقت ها کار دستم می دهد . چون با عجله پیش رفتن احتمال خطا را بالا می برد. در نتیجه خطاهایم بیش از حدیست که باید .  

با این حال و احوالی که دارم ، فکرش را بکنید چقدر سریال دیدن می تواند برایم آزار دهنده باشد یا خواندن یک رمان طولانی . حوصله ام سر می رود.  هر چقدر هم که جذاب باشد باز هم سرکی به ته کار می کشم. آخرش چه می شود. چه بلایی سر قهرمان ها می آید . کتابها را معمولن یک نفس می خوانم. عادت به نصفه گذاشتنشان ندارم. خب معلوم است از وسطهای کار کیفیت افت می کند اساسی. اما من آدم کمیتم. تمام کردن این یکی و شروع دیگری. سریال های در حال پخش از شبکه های معلوم الحال و خیلی وقت ها بسیار سطحی و مسخره ی جم و ریور و روبیکس را همان اول کار ته و تویش را درمی آورم. می گردم داستانشان را پیدا می کنم و بعد یک نفس راحتی می کشم. نمی توانم روزها در انتظار بمانم . سریال های معروف خارجی را هم صبر می کنم تا همه ی فصلهایش تمام شود و بعد می روم سراغشان. تا جایی که چشمم یاری کند و زخم بستر نگیرم چندین و چند قسمت را با هم می بینم . بی کم و کاست. بارها برای این کار تا صبح بیدار مانده ام . درست مثل امشب که به گواه ساعت حوالی 4 صبح است و من بالاخره همه ی قسمت های موجود سریال بازی تاج و تخت را دیدم . اوفی( به کسر ف) راحت شدم! البته این سریال هنوز تمام نشده و گویا قرارست توی فروردین فصل پنجمش بیاید . یعنی این بار ناپرهیزی کردم و باید انتظار بکشم . آن هم ماهها. در هر حال مجدد اوفی به کسر ف!

...

پنج‌شنبه 18 دی‌ماه سال 1393 ساعت 19:37

هر از چندگاهی دچار یک نوع احساسات پروانه ای  می شوم و با خودم عهدهای لطیف  می بندم. مثلن با خودم عهد کرده بودم تا وقتی دوباره باران نبارد سراغی از وبلاگم نگیرم.  توی این چند وقت هم ابر و باد و مه و خورشید درکار بودند تا من اینجا چیزی ننویسم. اما امروز بالاخره بعد از مدتها باران داشتیم . زیاد نبود اما خب کاچی به از هیچی . من به همین هم راضیم. 


ببار ای بارون 

باران که می بارد تو می آیی

باران تویی