X
تبلیغات
رایتل

بذار قسمت کنیم تنهاییمونو*

پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 08:29

یکی از محاسن وبلاگ خوانی این است که عضویت جایی را لازم ندارد. یعنی اگر قصد نوشتن نداشته باشی ، لازم نیست بروی ثبت نام کنی و برای خودت نام کاربری و این جور داستان ها ردیف کنی . کافی است روی آدرس وبلاگ دلخواهت کلیک کنی و تمام. اما شرط ورود به اینستاگرام و فیس بوک عضویت است . یعنی حتی اگر نخواهی خوانده ، دیده و شنیده شوی ، برای خواندن و دیدن و شنیدن دیگران باید برای خودت یک هویتی دست و پا کنی .

خب راستش را بخواهید من چه در دنیای مجازی  و چه در دنیای غیر مجازی به طرز رقت انگیزی جزو دسته ی میان مایه ها ، متوسط الحال ها و به اشد وضع معمولی ها هستم. یعنی ترکیب فراخ السلطنگی با چند ویژگی دیگر می دهد آدمی مثل من ،معمولیِ معمولی. به همین  دلیل میانگین بازدیدهای وبلاگم هیچ وقت از 100 نفر بیشتر نشده و تعداد فالوئرهای ایستاگرامم هم در یک حد متوسط رو به پایینی با قی مانده است.

از صد نفری که صفحه ی این وبلاگ را باز می کنند باز هم به طور میانگین حدود 9-10 نفر، همیشه توی کامنتدانی ردی از خودشان می گذارند و من می فهمم که نوشته ام را خوانده اند . بقیه اصطلاحن چراغ خاموش می آیند و هیچ ردی هم از خودشان جز توی آمار بازدیدکنندگان نمی گذارند. تا این جای کار هیچ مشکلی نیست . یعنی واقعن با همه گیر شدن گوشی های هوشمند و تبلت ها ، نوشتن کامنت برای وبلاگ  خیلی حوصله می خواهد.در ضمن من اصلن نمی فهمم چه کسی بوده که نوشته ام را خوانده .  اما وضعیت توی  جایی مثل اینستاگرام متفاوت است . همان طوری که گفتم شرط دیدن عکس های بقیه و خواندن توضیحاتشان ، عضویت و داشتن نام کاربری است. یعنی حتی همان خاموش ها و بی حوصله ها هم مجبورند یک اسمی برای خودشان دست و پا کنند .در نتیجه من می فهمم که چه کسانی عکس هایم را می بینند .

چند روز پیش دیدم چند نفر فالوئر جدید پیدا کرده ام . معمولن ترتیب کارم این طوری است که اگر صفحه ی فالوئر، پرایوت نباشد، یک دوری توی عکسهایش می زنم و اگر دوستشان داشتم خودم هم ایشان را فالو می کنم . اما این بار با دیدن صفحه های پرایوت آدم هایی به نام لونلی پوپولی (lonelypopoly) ،بیوتی نازگلک،استانتمن (stuntmen) و...با صفر عدد عکس و صفر نفرفالوئر و 33456 عدد فالوینگ، اضطراب مبهمی ریخت توی جانم  .

با خودم فکر کردم مگر فلسفه ی وجودی این شبکه ها این نیست که با استفاده از آنها برخی از اندوه های دنیای مدرن را فراموش کنیم و تنگی و فشار قفس آهنین عقلانیتی که تویش گرفتار شده ایم را کمتر کنیم ؟ تا کمی از دنیا و شر و ورش بیاساییم و تنهایی هایمان را با یکدیگر قسمت کنیم؟ این بی سر و صدا سرک کشیدن ها و اتصال یک طرفه به آدم های دیگر و راه را بر هر نوع ارتباط دو طرفه ای بستن چه فایده ای دارد واقعن ؟ این غریبه های نقابدار بی نشان، دنبال چه چیزی هستند و چرا این قدر استتار و اختفا می کنند ؟

* بخشی از ترانه ی زیبای پل به خوانندگی خانم گوگوش.

با شال گردن از همه زیباتری حق داری دنیارو زمستونی کنی*

چهارشنبه 12 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:46

شهرهای ایران به لحاظ آب و هوا تفاوت های زیادی با هم دارند. یعنی زمستان که می شود بعضی از شهرها می روند زیر برف و یخبندان  اما بعضی دیگر از اصلن روی برف و سرما را آن چنان که باید و شاید  نمی بینند . شیراز توی دسته ی شهرهای دوم قرار دارد. نه این که برف و سرما نداشته باشد. دارد. اما خب قابل مقایسه با سرمای شهری مثل  اردبیل یا حتی همان تهران هم نیست. سرمایش خیلی ملو وقابل تحمل و حتی  در بعضی اوقات  نامحسوس! است. یک جوری که مثلن آدم رویش نمی شود شال گردن استفاده کند . این برای آدمی مثل من که توی بافت ها فقط شال گردن دوست دارد و کل هنرش توی بافتنی هم خلاصه می شود به بافتن یک نوار طویل القامه به نام شال گردن کم مصیبتی نیست.

 جانم برایتان بگوید، در حال حاضر حدود 10  رشته ! شال گردن حاصل عرق جبین و کد یمین این بنده ی احقر، تو ی کمد خاک می خورد . چه کار کنم ، دست خودم نیست . هر جا کاموا می بینم  خون جلوی چشمهایم را می گیرد و خیلی سریع تکامل یافته اش  را توی ذهنم مجسم می کنم که یعنی اگر بشود شال گردن چه چیز توپی  می شود و آخ جون . بعد با کلی کلاف رنگی بر می گردم  خانه و می با فم دانه دانه. اما مع الاسف به همان دلیلی که گفتم هیچ وقت فرصت پوشیدن و خوشگل شدن و مثل یک دسته ی گل شدن پیش نمی آید . در نتیجه می رود توی کمد کنار مابقی آثار هنری قد بلندم!

 اینها را نوشتم که به صورت مکتوب و مستند و مستدل ،  مسخره و عبث بودن کارم جلوی چشمم باشد . تا دیگر نه کاموا بخرم و نه شال ببافم. 

* رستاک آهنگی دارد به نام دانشگاه. غیر از کلمه ی شال گردن ربط دیگری به این پست ندارد!

من نباید کارمند می شدم!

چهارشنبه 5 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:39

امروز صبح با خودم فکر می کردم  آدمهای سرشب، سر راحت بالین گذار و سحر خیز چقدر پتانسیل تبدیل شدن به کارمندهایی خوشبخت را دارند. بر عکسش یکی می شود مثل من که دلش می خواهد شبها همین طور بی خودی کش بیایند و تمام نشوندو صبح ها موقع بیداری به روزی می افتد که مسلمان نشنود و کافر نبیند. از این حال یعجوج و معجوع هر روزه ی صبحگاهی که بگذریم ،  دیدن برگه ی حضور و غیاب و کسر کارهای بی شمار و حال و روز بعدش ، خود حدیث مفصلی است که درین مجمل نگنجد !

سنس آو دایرکشن ضعیف و حشره شناسی

سه‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 11:21

دوست با کلاسی دارم که بیشتر از معادل  انگلیسی کلمه ها استفاده می کند. خیلی خانم دوست داشتنی و باحال و معتمد به نفسی است.( بعدن باهات حساب می کنم منصوره جان!) یک بارچند سال پیش  به من گفت " فاطمه جون، دقت کردم دیدم سنس آو دایرکشن تو خیلی ضعیفه! البته ناراحت نباش دیر( به کسر ی!) خیلی ها اینجورین!"  اولش فکر کردم  این سنس و اینهایی که اشاره کرد مربوط به بینایی می شود و خب من هم عینکی و چش و چال خراب. گفتم: "ها خب نمره ی یکیش یک و نیمه و اون یکی نزدیک سه! آستیگماتم هستم البته". بنده ی خدا در حالی که از این همه خنگولی دوستش شگفت زده شده بود جواب داد : نه مای فرند! منظورم اینه که کمی تو جهت یابی وآدرس دادن  و اینها مشکل داری " . درست می گفت. البته از یک کمی بیشتر. یعنی این سنسی که دوستم می گفت را اصلن ندارم. ده بار ممکن است یک آدرسی را بروم  اما هیچ تضمینی وجود ندارد که برای بار یازدهم اشتباه نکنم! کوچه های تنگ و تو در تو ، خیابان های پر از تقاطع ، راهروهای پاساژها و اداره ها ، نیم طبقه های مسخره ی شمالی و جنوبی بعضی از ساختمان ها ، بلایی به سرم می آورند که به قول بچه دوستم مرغان آسمان به حالم پرپر می زنند!  خدا می داند توی این اداره ی فزرتی و سوراخ موش چند بار به جای اتاق خودمان سر از پشت بام و انباری و اتاق بقیه ی همکارها درآورده ام.

صدای انقلاب درونیتان را شنیدم! لازم نیست خودتان را اذیت کنید. بله می دانم که اکثر  نوابغ و عرفا مشکلاتی مشابه من داشته اند. یعنی بارها به اطرافیانم هم گفتم بابا مرا درگیر این جزییات کوچه و پلاک و جهت های جغرافیایی نکنید ذهن من درگیر مسائل بزرگتری چون استحاله در معبود واجب الوجود است. اصلن من ملک بودم و فردوس برین جایم بود . نمی دانم می دانید یانه توی فردوسی که من بودم آدرس و جهت معنا ندارد. ای دیر خراب آبادی ها دست از سرم بردارید. اما کو گوش شنوا؟!

ازین غربتم در این عالم خاکی که بگذریم ، می رسیم به غریبی تو شهری که ساکنش شده ام. خب اوایل توی شیراز کارم خیلی سخت بود. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان بارها و بارها  به جای کوچه ی خودمان سر از جاهای عجیب و غریب ناشناسی در می آوردم . یعنی محله ی ما پرست از کوچه . هر کوچه ای هم از چهار جهت به کوچه های راست و چپش راه دارد . کلن طراح شهری محله انگار یک دشمنی ریشه ای و بنیانی با مرغ های  باغ ملکوتی چون من داشته و می خواسته عذابمان بدهد. البته من از آن باغ ملکوتی هایی هستم که موقع گم شدن در این قفس خاکی به هیچ عنوان خودشان را از تک و تا نمی اندازند.

همان اوایلی که تازه به شیرازآمده بودیم ، یک روز  خانه ی مادر محمدرضا بودم و قرار بود برایشان مهمان بیاید . ایشان دست تنها بودند و از من خواهش کردند که کمی برایشان خرید کنم. من هم خیلی استوار و محکم گفتم چشم لیستتان را بدهید. راه افتادم و رفتم دنبال خریدها. متاسفانه توی نزدیکی های خانه  خیلی از اقلام لیست شده موجود نبود و مجبور شدم کمی دور تر بروم. موقع برگشتن دوباره حساب کوچه ها از دستم در رفت. لامصب شماره های کوچه ها کار را خراب تر می کردند. حدود یک ساعتی برای خودم ازین کوچه به آن کوچه می رفتم و خانه را پیدا نمی کردم. می دانستم که خیلی دیر شده  اما خب واقعن کاری از دستم بر نمی آمد اضطراب دیر شدن و دیر شدن سفارش های آدمی در کسوت مادر شوی ! همان رشحات سنس آو دایرکشن را هم خشکانده بود! گیج و منگ و خسته بعد صد بار چرخیدن بالاخره رسیدم خانه. رویم نمی شد بگویم گم شده بودم . البته مادر محمدرضا که بی نهایت خانم آرام و مهربانی هستند اصلن به رویم هم نیاوردند که چرا دیر کرده ای و اینها.

مشغول کمک رسانی برای آماده کردن ناهار مهمان ها شدم . همه چیز داشت خوب پیش می رفت که مادرجان با یک بیلبیلک پلاستیکی دسته شکسته ، وارد آشپزخانه شدند و  گفتند :"چند تا پشه تو پذیرایی هست  ببین میتونی  با این بکشیشون یا بیرونشون کنی ؟"  آمدم مزه بریزم و بگویم :" حاج خانوم پشه ها که روزا آفتابی نمیشن!هیچ کسیم نمیدونه روزا کجا میرن !  اصلن شما چطور تونستین پشه ها رو ببینین ؟ چرا نرفتین خلبان شین با این چشمای ده دهم؟!  والله من میز ناهارخوری راهم درست تشخیص نمیدم چه برسه به چند تا پشه؟!" اما دیدم با آن گندی که زده ام و کلی منتظر مایحتاج ناهارشان گذاشته ام، بهترست زبان در کام بگیرم و بروم دنبال پشه کشی! اصلن شاید این یک جور جریمه ی ملو باشد برای یک عروس سر به هوا و  بچه ی فردوس برین و مرغ باغ ملکوت!

وارد کارزار شدم . شروع کردم توی دلم برای پشه ها رجز و کری رزم خوندن! که یعنی هر چقدر هم ریز باشید نمی توانید مرا جلوی مادر شوی شرمنده کنید ! دخلتان را می آورم . اینها را با خودم می گفتم و مگس کش دسته شکسته را توی هوا می چرخاندم و نزدیک دیوار  می شدم تا پشه ها را ببینم! توی همین حیص و بیص سرم خورد به دیوار! یعنی فاصله ی  دیوار را تا پیشانم تشخیص نداده بودم!  پیش خودم فکر کردم نکند پشه ها پی به ضعف بیناییم ببرند و مسخره ام کنند . برای رد گم کنی یک بار دیگر خودم را کوبیدم به دیوار! که یعنی یک جور آمادگی و گرم کردن قبل از رزم است و ربطی به چش و چال ندارد. هر کاری می کردم این پشه ها را نمی دیدم تا از وسط به دونیمه تقسیمشان کنم ! و پیش مادر شویم سربلند شوم ! روی میز عسلی وسط  پذیرایی یک مگس سیاه چرکولکی نشسته بود. برای عبرت پشه ها زدم توی سرش. که یعنی دخل بزرگتر از شما را هم می توانم بیاورم . خودتان با زبان خوش بروید.

 مگس مذکور مرد . اما هر چقدر چشم هایم را ریز می کردم و به وسایل خیره می شدم پشه نمی دیدم. صدای سیامک انصاری هم توی گوشم بود که " پشه ها روزا کجا میرن؟ " واقعن کجا رفته بودند؟ مگس دیگری روی قاب عکس توی طاقچه داشت نگاهم می کردم. خواباندم زیر گوشش و بصل النخاعش را از کار نداختم . در جا از دنیا رفت. اما هنوز هیچ پشه ای خودش را به من نشان نداده بود! گفتم ای پشه های لعین خبیث ببینید منِ ملک نشان  را به چه روزی انداخته اید ؟ آخر من معصوم چه کار کنم که سنس آو دایرکشن ندارم و کشتن شما شده جریمه ی این نداری؟  داشت گریه ام می گرفت که مادر محمدرضا آمدند توی پذیرایی و با دیدن جنازه ی مگس ها توی خاک انداز گفتند که وای وای همین سه تا پشه از صبح دیوونم کرده بودن! دستت درد نکنه دخترم "

همان جا بود که فهمیدم توی شیراز به مگس پشه گفته می شود و بای دیفالت همه ی پشه های واقعی  هم کور فرض شده و به آنها پشه کوره گفته می شود. این بود انشای من در مورد سنس آو  دایرکشن که به حشره شناسی شیرازی ختم شد!

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>