X
تبلیغات
رایتل

3 سونات از غنچه ی زندگی دنیا*

جمعه 16 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 15:02

1-هم سن و سال بودیم  و همسایه. یعنی خانه هایمان فاصله ی چندانی با هم نداشتند . از اوضاع و احوالشان خبر داشتم. پدرش توی تهران کار می کرد و برایشان پول می فرستاد . یک برادر و یک خواهر دیگر هم داشت که با مادرش چهار نفری زندگی می کردند. چند وقتی بود که زندگیشان  به لحاظ اقتصادی بهتر شده بود و نسبت به قبل یک جورهایی سر و سامان گرفته بودند. دستی به سر و روی خانه و وسایلش کشیده بودند و یادم هست روزی که حمامشان را کاشی کرده بودند با خوشحالی از رنگ و طرح کاشی هایش برایم حرف می زد و این که دیگر مجبور نیستند برای حمام بروند خانه ی پدر بزرگش .  آن روزها زندگی کم کم داشت روی خوشش را به این خانواده نشان می داد . یکی از اصلی ترین مشکلاتشان دوری پدرش بود. این که به خاطر خرید یک مغازه و قسط وام ها و بدهی هایش مجبور بود بیشتر کار کند و کمتر به خودش مرخصی بدهد. دوستم می گفت پدرش گفته سال آینده بدهی هایمان سبک تر می شوند و بیشتر پیشتان می آیم . اصلن شاید بتوانم شما را پیش خودم بیاورم. رویا می بافت و می گفت: فاطمه ! فکرش را بکن می رویم تهران و همه با هم زندگی می کنیم. بعد از مدرسه می روم کمک پدرم توی مغازه اش. حتمن کارش رونق بیشتری می گیرد اگر ما کنارش باشیم و کمکش کنیم و ....

روزهایی که خانواده ی دوستم منتظرش بودند، رسیدند. هر روز برق چشمانش بیشتر می شد . پدرش آمده بود پیششان و گویا حرف از فروختن خانه و رفتن به تهرانشان هم جدی تر شده بود. می گفت پدرم بدهی هایش رو به اتمام است . دیگر الان توی تهران صاحب مغازه ایم و خدا بخواهد صاحب خانه هم خواهیم شد ... اما همه ی این خوشحالی ها خیلی زود جایش را به اندوهی تمام ناشدنی داد . پدر دلسوز و اهل کارو زندگی دوستم یک شب خوابید و توی خواب سکته کرد و دیگر هیچ وقت بیدار نشد. کمر مادرجوانش شکست و ستون و تکیه خانواده ی کوچکشان فر و ریخت . ستونی بی جایگزین .  

2- علی پسر یکی از همسایه هایمان بود . معروف به مهربانی و دلسوزی . یک عصای دست واقعی برای پدر و مادرش. درس  زیادی نخوانده بود. از نوجوانی توی نانوانی کار گری می کرد . هر چه هم در می آورد خرج پدر و مادر و برادر و خواهرهایش می کرد. عاشق یکی از دخترهای زیبای دهمان شد و با هم ازدواج کردند. بعد از از دواج  توی تهران خانه ی کوچکی اجاره کرد و زنش را هم برد پیش خودش.  حواسش به همه جا و همه کس بود. بیشتر کار می کرد و زحمت می کشید تا بتواند خانواده ی نوپایش را جانی ببخشد . یک سال بعد از ازدواج با هزار مصیبت و قرض و قوله و زحمت آپارتمانی 50 متری توی رباط کریم تهران خرید . همان سال بچه دار هم شد. برادرم می گفت یک روز علی رفته پیشش و با خوشحالی گفته: وقتی پسرم دوسالش بشود تمام قسط های خانه را صاف کرده ام . آن وقت یک نفس راحتی می کشم . زن و بچه ام سر پناهی دارند که مال خودمان است . مثل خیلی از دغدغه های دیگرمان توی این دنیا ، دغدغه ی خانه دار شدن علی و خانواده اش هم  تمام شد . اما نفس راحت کشیدنش دوام چندانی نداشت . همان روزها توی جاده ی رباط کریم ، سوار بر موتور رفت زیر یک تریلی و آخرین نفس ... تمام .

3-همکارم خودش و همسرش هر دو کارمندند. زندگی کارمندی هم وصل است به یک آب باریکه. انگار که از روز ازل لعنتش کرده باشند هشتت همیشه گرو نهت بوده و هست و خواهد بود. برای هر کار اضافه بر سازمانی باید خودت را به هزار در بزنی . باید هزار جا رو بیندازی تا وام بگیری .تا قرض کنی و دست آخر هم از شکم  خانواده ات بزنی تا مثلن بتوانی یک پراید قسطی بخری یا یک آپارتمان چهل متری توی دارقوز آباد چاله میدانیان! همکار مذکور هم از جوانی از تیر و ترکش های مصیبت کارمندی مصون نبوده . بزرگ کردن 3 بچه. فرستادنشان به دانشگاه آزاد و فوق لیسانس کردنشان با این وضعیت ،کار چندان راحتی نباید باشد. همیشه حواسش به یک قران دوزارهای زندگیش  بود و هست . 25 سال تمام  فکر کردکه چطور و کجا ی زندگیش را وصله و پینه بزند  تا بتواند امور خانواده اش را درست رتق و فتق کند. این همه سال سختی کشید. داشت همه چیز درست می شد.  دختر جوان و قشنگش باپسر مورد علاقه اش نامزد شده بود . شرکتی راه انداخته بودند که مایه ی خوشحالی مادر بود . تازه داشت ثمره ی زحماتش را می دید که دخترک با گاز بخاری اتاق راه نفسش بسته شد و البته راه نفس و زندگی همکار زحمتکش من ....


*زهرةالحیاة الدنیا.  دنیا غنچه ایست که برای هیچ کس گل نمی شود. آیه ی 131 سوره ی طه.