X
تبلیغات
رایتل

خسته‌ام مثل یتیمی که از او فرفره‌ای بستانندو به او فحش پدر هم بدهند*

شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 01:13

مثل اکثر بچه های ده توی خانه ی  ما هم بی کاری معنا نداشت. همین که  می توانستی راه بروی و روی پاهایت بایستی باید یک کاری انجام می دادی. یک جوری کار در برابر غذا و جای خواب. تابستانها کار بیشتر بود . تعطیلی مدرسه ها  هم نیروی کار حی و حاضری را به همه ی خانواده ها می داد. همیشه از صبح هزار تا کار داشتم که باید انجام می دادم.

 هر روز باید حیاط خاکی خانه را آب و جارو می کردم . ظرفها و لباسها را می بردم توی چشمه می شستم و خلاصه تا چشم به هم می زدم ظهر می شد و من خسته و خاکی و گرمازده . تعداد بچه های کوچک مادرم زیاد بود . در نتیجه بچه داری را هم باید به لیست کارهایی که می کردم، اضافه کنم. اما هر کاری می کردم رضایت مادرم جلب نمی شد. همیشه چیزی بود که ناراحتش کند .

 یکی از همین تابستانهای نه چندان خوب، مادرم  زایمان کرده بود و کار من زیادتر شده بود.  ده دوازده روزی از به دنیا آمدن برادرم می گذشت که مادرم  به همراه زندایی ام اورا بردند درمانگاه. صبح اول وقت رفتندو می دانستم کارشان تا ظهر طول خواهد کشید.

 آن وقت ها مادربزرگم هم با ما زندگی می کرد. اما خب پیر بود و کمک چندانی نمی توانست بکند. همه جا ریخت و پاش  و کثیف بود.  یادم هست از موقع رفتن مادرم  شروع کردم به شستن و رفتن. بی اغراق یک لحظه هم ننشستم. تمام جارو پاروها و شست و شوها را انجام دادم. علاوه بر همه ی اینها ور دست مادر بزرگم برای پختن ناهار هم بودم .

به خاطر بی آبی  خیلی وقتها باید از چشمه ی ده آ ب آشامیدنی می آوردیم. راهش تا خانه ی ما زیاد بود. آن روز دو بار رفتم و دبه های هفت کیلویی را پر کردم و نفس نفس زنان کشاندم تا خانه . یکیشان را ریختم توی سماور . می خواستم روشنش کنم که یک نفر در زد . راحله خانم همسایه مان  شیر آورده بود .  تحویل گرفتن و جادادن شیر ها حواسم را پرت کردو سماور روشن کردن یادم رفت .

حوالی اذان ظهر بود که مادرو زندایی ام برگشتند . خوشحال بودم که همه ی کارها را انجام داده ام و مادرم بهانه ای برای سرزنشم نخواهد داشت .حتی ته دلم خوشحال بودم که مادرم حتمن به داشتن دختری مثل من افتخار خواهد کرد اما... اما سماور لعنتی کار را خراب کرد. مادرم مانند خانم تناردیه شروع کرد به اخم و تخم کردن . از همه بدتر جلوی زندایی ام  ملامتم کرد و محکومم کرد به بی عرضگی.  اولین بار نبود که این اتفاق می افتاد و هر بار هم چیزی توی من فرو می ریخت و می شکست . اما آن روز این شکستن و فرو ریختن جوردیگری بود . انگار یکی از ستون های قلبم فرو ریخت . کاری از دستم برنمی آمد . فقط گوشه ای نشستم و گریه کردم .

درست مثل همین لحظه. همه ی محاسبات دنیایی که ساخته بودم اشتباه از آب در آمده . مثل همان وقتها هر کاری می کنم نتیجه ی کارها یم چیزی نیست که فکرش را می کردم . آن قدری نیست که برایش زحمت کشیده ام .... یکی دیگر از ستونهای قلبم فرو ریخته و من عزادار این همه ویرانی به ناحقم....

*حامدعسگری

برده بر بام جنون و نردبان برداشته....

پنج‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 10:22


خیلی سال پیش ، آن وقت ها که هنوز شیراز نیامده بودم ، بی خوابی آمد سراغم . یعنی شب ها نمی توانستم چشم روی هم بگذارم. خب بالتبع روزم خراب می شد . تمرکزم به هم می ریخت. اصلن به گمانم سردردهای میگرنیم از همان وقتها شروع شد و البته ماند برای همیشه . دکتر می گفت باید چند وقتی با قرص بخوابی . می گفت این قرصها خیلی ضرر دارند اما به مراتب ضررشان کمتر از بی خوابی های پشت سرهم است. قرصها نجاتم دادند. نصف یکی از خانواده ی "پامها" مرا می برد با خودش . دیگر دندان قروچه هم نمی کردم . آن قدر دندان قروچه هایم زیاد شده بودند که می زد سیم کشی ها و چفت و بست های دکتر عادلی ارتدونتیست را از هم وا می کرد . اصلن دکتر اعصاب و روان رفتن پیشنهاد خودش بود. بس که هر روز با سیم در رفته توی مطبش چمباتمه می زدم !

 قرص  خواب و آرام بخش خوردن خوب بود .  ماند برای سالها. جوری  شد که رفت  قاطی باقالی ها . یعنی بدنم به انواعشان  عادت کرد. برایم شدند مثل آسپرین بچه . همان قدر کم تاثیر و شاید بی تاثیر. سر دردهایم هم بیشتر شدند .شدتشان، مدتشان و تکرارشان...  ماندند برای همیشه...

دیشب از آن شبهای سخت بود . ساعت 3 بامداد بود و من هوشیار هوشیار. نمی شد که بخوابم. یکی از همسایه های بی انصاف هم به گمانم وسواس استارت زدن به ماشین غولتشنش را پیدا کرده بود.هی استارت می زد و گاز می داد. ماشین خاموش می شد. باز هم استارت می زد و گاز می داد. از اتاق رفتم بیرون . صفحه ی موبایلم را روشن کردم تا بشود چراغ راهم ! دلم یک جای دنج می خواست . جایی که دیوارهایش نزدیک هم باشند و حائل من  و فکرها و اضطرابهایم شوند.

 چراغ راهم ! پشت سر هم خاموش می شد چون برنامه ی باتری سیوینگ رویش نصب شده! . ..خدایا  من چرا باتری سیوینگ ندارم ؟ چرا ساعت خاموشی ندارد این ذهن بی پیر لامروت؟... جای دنج مدنظرم را پیدا نکردم . خسته شدم و همان جا نشستم. درست جلوی در حمام و دستشویی . دو تا دیوار به هم نزدیک بودند . می شد پشتت را به یکی تکیه بدهی و پایت را به آن یکی. همین کار را کردم و نشستم. یادم نیست به چه چیزی فکر می کردم . اما می دانم که  دلم می خواست بخوابم برای همیشه . بدون بیداری.... این روزها همه چیز هست اما هیچ چیز سر جایش نیست....

it's good to be liked

سه‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 22:28

امشب عزیز مهربانی تلفن کرد . یک جور خوبی مهربانی کرد. یک جور خیلی واقعی ، توی این قحطی محبت ، محبت کرد ...و من توی این لحظه سرشارم از مهربانی و محبتی که در حقم شده. سپاسگزارم برای این نعمت . برای نعمت دوست داشته شدن. نعمت به یادم بودن. 

 آدم هایی مثل من محبت واقعی را بو می کشند . مهربانی را -حتی اگر شده ذره ای -می بلعند. یعنی یاد گرفته اند که قدر بدانند. مانند شوره زاری که باران رحمت تویش ببارد،در دم سیراب می شوند ، جوانه می زنند . شکوفه می کنند . خلاصه حالشان خوش می شود مثل حالی که من الان دارم. ... حال این لحظه ام را با دنیایی عوض نمی کنم. 

نوشتم که بماند برای همیشه...

ممنونم مهربان با معرفت. 

خود مصلح انگاری یک عدد سی لاکس!

یکشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 23:34

کلن نخود توی دهانم خیس نمی شود و نمی توانم خوشی یا ناخوشی را توی دلم  نگه دارم . انگار عادت کرده ام به این زندگی ویترینی. البته زندگی من  به ویترین یک  خرازی در پیت می ماند حوالی میدان شوش که  از قضا فروشنده اش پیرمرد  معتاد وارفته ای است  که سال تا سال حتی یک دستمال  هم به شیشه های مغازه اش نمی کشد ! بگذریم. داشتم می گفتم که جان به جانم کنند نمی توانم کاری غیر از روزمره و حس و حال نویسی بکنم.  این  روایتگری روزمره ها حتی به صفحه ی اینستاگرامم هم کشیده شده. ملت کلی می روند عکسهای هنری و چیتان فیتان و قر و فردار معناگرا می گیرند و می زنند روی سر در صفحه هایشان من عکس سبزی پاک کردنم را می گذارم . با یک همچین موجود بی معنایی مواجهید در کل!

امشب هم از دست خودم دلخور و عصبانی و غضب ناکم . یعنی در حال حاضر  نقش غاضب و مغضوب را یک تنه به قشنگ ترین شکل ممکن ایفا می کنم. سرم هم در حال متلاشی شدن است. راستش ازین که گاهی  احساس مادر خواندگی  جهان را می کنم و می خواهم مشکلات و مصائبی را  حل کنم که هیچ ربطی به من ندارد ، عصبانی هستم.

غضب ناکم از دخالت توی مساله ای که  نه تنها هیچ گونه ربطی به من پیدا نمی کند بلکه دو طرف ماجرا به زبان با زبانی می گویند که عامو شما نه سر پیازی و نه ته پیاز . بی خود خودت را نخود این آش نکن. برو رد کار ت و  فکر هم نکن سنده ی ویژه ای هستی .

بعد از علم به تمام اینها ، نشستم پای تلفن خیلی منطقی  و دانا وار ! خواستم گره ی کور یک موضوع  بی منطق و نادانانه را  برای مادرم باز کنم. اما خب منطق من لنگ تر و گنگ تر از این چیزها بود ... خلاصه الان گره کورتر شده ، ننه ام از من رنجیده ، خودم هم قلبم فشرده می شود ازین که باعث این رنجانیدن شده ام. اصلن به من چه ربطی داشت ؟ من  که ته نقشه ی ایران دارم ماستم را می خورم . دیگر میانداری و حل المسائل بودنم چه معنایی دارد؟

اینها را این جا نوشتم تا برایم کاربرد داغ کردن دست را داشته باشد . یعنی بعد ازین توی هیچ موردی به قصد اصلاح امور وارد نخواهم شد ، مگر این که  حداقل یک نفر برای مصلح بودنم  تره خرد کند!  البته با این حالی که فعلن  دارم فقط نقش مسهل و ملین را برای خودم بازی کرده ام اساسی !