X
تبلیغات
رایتل

شمابگو هذیان ، بگو توهم،بگو استیصال، اصلن هر چی شما بگید...

جمعه 31 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:49

با خودم عهد کرده ام روزهای بد و ساعتهای تلخ را هیچ جایی ثبت نکنم . بگذارم بروندپی کارشان. داغ کنند و بروند اما من این داغدیدگی را مکتوبش نکنم . چه ، بارها آزموده ام و  خوب دستم آمده که وصف الاندوه نصف الاندوه که نه مضاعف الاندوه است . زیادش می کند بزرگش می کند . جا و مکانی غیر از قلب و جانت برایش مهبا می کند ... خلاصه  وقت هایی  که هیچ جایی نیستم و اثری از من نیست ، یعنی این که توی جهاز هاضمه ی! زندگیم . منطق زبر زمین مرا بلعیده و دارم از هضم رابعش هم می گذرم .

البته مدتیست خودم را به انواع سلاح ها مجهز کرده ام.  خودم را می زنم به کوچه ی علی چپ تا صدای شکستن ها  را نشنوم . توی این کوچه،  آواز های رو حوضی می خوانم و  آقاسی طور بایک دستمال یزدی بالا و پایین می پرم. نه تنها نمی ذارم کسی لنگی روحم را ببیند که خودم هم نمی بینمش . گاهی هم البته نمی شود. هیچ سلاحی کارگر نیست و ناگزیر و شکست خورده بلعیده می شوم.

شاید شوکا را که بقال خرزویل را می نویسد، بشناسید .  به گمانم یکی از بهترینها ست هر چند دیگر زیاد نمی نویسد. توی آخرین پستش  از پیری نوشته و حواشی اش . این که پیری چه چیز را می طلبد و چه چیز را نه! البته خودش سن و سالی ندارد اما مانند خیلی از ماها که پیری، قبل از این که خودش را توی تفاوت عدد شناسنامه و تقویم  نشانمان بدهد ، توی قلب و ذهنمان حک می شود، احساس پیری می کند.

نمی دانم اولین باری که با خودتان گفته اید دیگر از ما گذشته کی بوده ؟ کی برای اولین بارمجبور شدید حستان را سانسور کنید و حرفتان را توی هزار لفافه  بزنید،  چون احساس می کردید دیگر از شما گذشته؟ کی یک نفر توی مغزتان مدام تکرار کرد : دارد دیر می شود . دیر شده است . این دیگر به سن تو نمی آید ؟ این دیگر برای تو مناسب نیست؟ نکن، نرو ، نخواه ، نپوش ، نرقص ، نخوان ، ندو ، نخند ... اینها کی خودشان را ملک و ملکه ی ذهنتان کردند ؟

اصطلاح نسل سوخته را بس که گفته اند و شنیده ایم ، شده است یک کلیشه ی حال به هم زن. به نظرم دهه ی پنجاهی ها و دهه ی شصتی های ایران، نسل برناهای کهنسالند.  آدم هایی که ناگزیر و همواره پیر بوده اند. کاش یکی از ین روان شناسهای رشد، مثلن پیاژه ،بیاید ایران و ببیند که چطور 15-30 ساله های این دو دهه تجربه ها و حسهایی داشته اند به  طول و عمقی 80 ساله.  که چطور همه ی قواعد و الگوهای نظریه های رشد را بهم ریخته اند . ببیند که اکثر ما  بنجامین باتن هایی هستیم  برای خودمان.  با این تفاوت که پیر به دنیا آمدیم و پیر و خسته عمرمان را طی کردیم و  پیر هم از دنیا خواهیم رفت . به کجایش را نمی دانم. احتمالن هیچ جا.

کاش روان شناسان دوران پیری بیایند ببینند که چطور 30-40 ساله های این دودهه ، تقریبن اکثر احساس های کهنسالان رو به مرگ را تجربه می کنند . چه می گویند ؟ اضطراب و انکار و فرافکنی  می آید سراغ این کهنسالان ؟ من و اکثر دوستان و آشنا یانم مدتهاست که به این سه دچاریم.

کاش لااقل برای آرامش این چند وقت باقی مانده، می بردنمان یک جای باصفایی بستریمان می کردند. یک جای خوش آب و هوا. کلن شمال را می کردند خانه ی سالمندانی که ما باشیم . آن وقت دهه ی هفتادی ها و هشتادی ها به اذن و اراده ی رهبرشان می رفتند توی کار زاد و ولد. کم کم فراموش می شدیم و هیچ کس نمی فهمید ما هم بوده ایم و آن وقت شاید  توی آرامش چشم از جهان فرو می بستیم و به دیار باقی و ساقی و شافی و کافی و عافی! می شتافتیم!


ای آرزوی گم شده ی من مهمان کیستی ؟

پنج‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 21:40

نوشتن از نیمه ی تاریک   وجود کار راحتی نیست . یعنی عمومی نوشتنشان سخت است. این که فکرها و عادت ها و کارهای  شاید نامعقولت را بگذاری جلوی چشم های نکته سنج و داور منش  خواننده های دیده و ندیده ، خودش کار نامعقولی به نظر می رسد . اما امشب دلم می خواهد موضوعی شاید تکان دهنده اعتراف کنم. به موضوعی که همیشه بخش بزرگی از ذهنم را اشغال کرده  و هیچ کاری  ،به قول حقوقی ها ،نه علیه و نه لهش نتوانسته ام انجام بدهم . همیشگی شده . بزرگ شده و خیلی وقت ها هم البته آزار دهنده.

در تمام سالهای دانشجویی و بعد از آن آرزو داشتم یکی از دوره های تحصیلی ام را توی یک دانشگاه درست و حسابی و توی یک کشور قرص و میزون بگذرانم. به گمانم خیلی از دانشجوهای ایرانی و کلن جهان سومی،  حتی اگر شده یک بار هم ، خیلی جدی به این موضوع فکر کرده اند . اما برای من فقط یک فکر نبوده . یعنی اولش بود.  یک زمانی هم داشت تبدیل به واقعیت می شد  اما بعد از آن ناکامی و نشدن و گرفتاریهای خاص زندگیم توی این سالها تبدیل شد به یک خیال دور . خیال  دور و شیرین نه . خیالی تلخ و آزار دهنده. خیالی که باعث می شود تبدیل بشوم به یک آدم حسود شاید ! انصافن هیچ وقت به پولداری ، زیبایی ، پست کاری بالا ، قدرت زیاد اجتماعی و سیاسی کسی  غبطه نخورده و نمی خورم. یعنی این چیزها آن قدرها برایم اهمیت ندارند. اما کافیست یک نفر بگوید در فلان دانشگاه فلان کشور درس می خوانم .... یکهو دلم پیچ می خورد و سرم گیج می رود.

 امشب عکسی را دیدم که یک نفر آدم دور و ناشناس از همان ها که مانند خیلی های دیگر ، سالهاست مجازی و یک طرفه می شناسمش ،  کارت دانشجویی دانشگاهی که یک وقت قرار بود من هم دانشجویش باشم را توی صفحه ی اینستایش گذاشته. یک جور عجیبی  به هم ریختم.

در عین حالی که برایش آرزوی شادی و موفقیت دارم  اما انگار خودم را توی پایان راهی نیمه تمام می بینم. درست مثل آدمهایی که شی با ارزشی را توی پیاده رویی ناشناس گم می کنند و سالهای سال  توی تمام پیاده روهایی که می روند چشمشان به  دنبال گمشده شان است.

شاید به نظرتان کمی خنده دار،  حتی فانتزی بیاید اما عین واقع است . نقطه ضعف بزرگی که همیشه همراهم بوده. مطمئن هم باشید اگر می شده کاری برایش بکنم ، حتمن می کردم . حتمن نمی شده  یا نتوانسته ام ، که مقابلش کم آورده ام. 

* عنوان پست بخشی از یک ترانه است که همامیر افشار ترانه اش را سروده و گلپا هم خوانده.

حیف این بادی نیست که با آن بادی بپوشانی؟

دوشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 00:39

 چند وقت پیش رفته بودم جوراب بخرم. همین جور که توی مغازه  جورابها را  ورانداز می کردم یک عدد داف- از آن واقعی هایش همان ها که باید سریع ذکر شیرازی معروف* را بگویی  - وارد شد .با هزار ناز و کرشمه و خیلی قشنگ و دلبرانه، از فرشنده پرسید" ببخشید خانوم بادی دارین ؟" توی دلم گفتم هار هار! عجب داف بی سواتی! توی لباس زیر فروشی دنبال لباس ورزشی می گردد و یک هار هار تو دلی دیگر هم اضافه کردم!  اما جلوی چشمهای مدور من خانم فروشنده دو سه عدد لباس  همراه با توضیحاتی از قبیل پشت باز، یقه دار  و آستین دار تحویل داف مذکور دارد . چیل تو دلیم بسته شد و خیلی عمیق تمام حواس خودم را یک کاسه کردم تا ببینم این لباس ورزشی موجود که  توری هم هست دقیقن چه شکلی است .حالا این که چرا خیال می کردم بادی یک جور لباس ورزشی است  لابد برمی گردد به علاقه ام به بادی بیلدینگ ! یعنی این طور قاطیم کلن! 

بگذریم ... وقتی باز شده ی لباس را دیدم کلن هیچ واکنشی جز دوختن چشمها بر زمین نتوانستم انجام بدهم . یعنی فقط پناه بردم به خود خدا. چشمتان روز بد نبیند  و جای بد نرفته باشید ، یک چیزی بود توی مایه های لباس هنر پیشه هایی که نقش خون آشام را توی فیلم ها بازی می کنند .همان قدر مخوف . بعد از طلبیدن صبر جمیل از خدا و مقدر معتنابهی استغفار از مغازه زدم بیرون. از نظر من که یک برگ هم برای داف فوق الاشاره کافی بود . بس  که همه چی تمام و برازنده بودند ایشون**

*گوش شیطون کر ماشالله نوم خدا الله اکبر!

**.انگار رفت تو فاز اینترستد مِن اند وومن! لااله الا الله. 

پ.ن.1) این بود خاطره ی من  که صرفن محض یک چیزآبگوشتی نوشت نگاشته شد مورخ27اسد سنه ی هزار سیصد و نود و سه . یعنی اسم ماههای تابستان واقعن برازنده است! سرطان و اسد!

پ.ن.2) پس کی پاییز می شود؟ رقص  باران، من و درختهای  نارنج باغ جهان نما 


نامه به سینه سرخی که دیگر برایم آواز نخواهد خواند

چهارشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 02:22

سلام 

شما مرا نمی شناسید. یعنی ما آن قدر از هم دور بوده ایم  که من تازه یک هفته است فهمیده ام Robin – اسم شما-  به زبان ما می شودسهره سینه سرخ . شما مال یک دنیای دیگر و زبانی دیگرید. اما اینها دلیل نمی شود که بی نهایت دوستتان نداشته باشم. 12 سال پیش بود به گمانم که شما را تو ی فیلم انجمن شاعران مرده دیدم . محوتان شده بودم. آن قدر که آرزو می کردم بتوانم توی دنیای واقعی آدمی باشم شبیه نقشی که شما تو ی این فیلم داشتید . معلمی متفاوت و تاثیر گذار. توی حیرانی های آن سالها فقط تصویر شما جلوی چشمانم بود . مستر کیتینگ. تازه لیسانس گرفته بودم رفتم برای استخدام آموزش و پرورش شدن فرم پر کردم. می خواستم جایی حوالی زادگاهم معلمی کنم . مانند شما باشم توی انجمن شاعران مرده . شاید به نظرتان کمی فانتزی بیاید . اما تصمیمم را گرفته بودم. اما نشد. به هر دلیلی راه زندگیم عوض شد ولی من هم چنان دوستتان داشتم و به همه ی معلم های دور وبرم یک نسخه از فیلم شاهکارتان را می دادم و می گفتم باید این طور معلمی کرد. همین قدر ساختار شکنانه. همین قدر متفاوت.

نقشتان توی و.یل هانتینگ خوب علاقه ی خام و ناپخته ی نوجوانیم به روانشناسی را پخته تر کرد. بازهم دلم خواست آدمی بشوم شبیه نقش شما تو ی این فیلم. نخندید و بر من خرده نگیرید. زیادی جوان بودم. معلق میان زمین و آسمان. شما نجاتم می دادید ازین تعلیق. انگار روح عاصی من تنها با آنچه شما بازیش می کردید و حرفش را می زدید آرام می شد. حرفهایتان توی ویل هانتینگ خوب توی بخش وی آی پی ذهنم جا گرفته اند. می دانم می خواهید بگویید که شما دیالوگ های فیلمنامه را می گفتید و نویسنده اش آدم دیگری بود . اما من چون از زبان شما می شنیدم ذوبشان می شدم . یک چیز عجیبی توی وجودتان بود که شما را توی دلم حک کرده بود. هر جا اسم یا تصویرتان را می دیدم انگار مسکنی قوی می ریخت توی رگ و جانم. راستش را بخواهید آن قدرها هم آدم احساساتی نیستم. اما شما غریب آشنای همه ی این سالهایم بودید.

امروز شنیدم که دیگر بی قرار تر از آن بودید که قفستان را تحمل کنید . گویا آن را شکسته اید . سهره سینه سرخ محبوب من پر کشیده. به کجا ؟ کاش می دانستم . کاش می توانستم بگویم توی آسمانها کنار خالق زیبایی ها و مهربانی ها و دوستی ها نشسته است. اما نمی توانم. مدتهاست که دیگر آسمان و خالق این چیزها  توی ذهنم محو تر و مات تر از آنند که بتوانم تصورش کنم.  اماواقعی ترین واقعی این لحظه های من این است که شما دیگر نیستید و من آن قدر دلتنگم که خواب هم ا زمن می گریزد. کاش ... کاش لااقل دیگر آرام شده باشید سینه سرخ محبوب من... امشب می روم  تا برای نمی دانم چندمین بار تماشایتان کنم. می خواهم مثل همیشه بی هیچ نبوغی خودم را مخاطب همه ی حرفهای شما توی ویل هانتینگ خوب تصور کنم. شاید مستر کیتینگ شدن  را فراموش کرده باشم اما دکتر شان شدن برای همیشه توی وجودم زنده خواهد ماند . فقط  و فقط به خاطر شما . 

شبتان بخیر . خواب همیشگیتان آرام . 

( تعداد کل: 10 )
   1       2       3    >>