X
تبلیغات
رایتل

دستهای خالی

جمعه 27 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 02:13

 این روزها صدای اندوهگین عزیزی جانم را به آتش می کشاند. این که برایش آن قدر کم و قدیمی و گم هستم که آتشفشان عشقم را نمی بیند ؛ این که نمی فهمد قلبم، دریا که نه ، آبگیر کوچکی است که با لبخند شادیش پر از نیلوفر می شود، تا انتهای جاده ی اندوه می کشاندم . لطفن شما هم برایش دعا کنید. برای نجاتش از این همه یاس کشنده و ناگزیر شاید. 


چکاوک


تکثیر شادمانی

دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 16:21

یک بار یک دوست خوب و مهربان با دلسوزی گفت : "برای گفتن خیلی از حرفها باید محرم ، نامحرم کرد. باید آدم حواسش جمع باشد. همه چیز را که نمی شود همه جا گفت . خیلی از حرفها را یا باید نزد یا باید شنونده اش را گلچین کرد". 

 در واقع من آدم درون گرای محتاطی  هستم. ازین ها که یک جورهایی همیشه حواسشان هست به حرفهایی که می زنند . به کارهایی که می کنند و الخ. اما مدتی است تصمیم گرفته ام در مورد شادی های زندگیم بیشتر حرف بزنم . سفت و سخت  معتقدم که  گفتن و نوشتن از شادی  آن را تکثیر می کند . مثل عطری که توی هوا پخش می شود.

 البته مقابله با درون گرایی ذاتی کار راحتی نیست. خیلی وقت ها می آیم بگویم و بنویسم و که امروز و این لحظه چقدر احساس خوبی دارم به فلان دلیل .اما نمی توانم. برای خودم نگهش می دارم . می رود کنار تمام شادی ها و اندوههای سی و اندی سال گذشته  که بار تمام سرخوشی و ناخوشیشان را خودم  به تنهایی روی دوشم داشته ام . 

اما امروز هیچ نیرویی نمی تواند سد راه شرح این حال خوبی که دارم بشود. این که دلم می خواهد همه ی عالم بفهمند توی این وانفسای محبت و قحطی معرفت و توجه،  من با آدمی زندگی می کنم که بخش زیادی از ذهنش درگیر  حال و بار و کار من است و این یعنی آخر خوشبختی و خوشحالی . دلم می خواهد اینجا برای همه ی دوستان و آشنایان شاید برای بار دهم  بنویسم که محمدرضا بهترین دوست و همراه همه ی زندگیم بوده و هست. با تمام مشکلاتی که داشتیم و داریم تنها کسی است که حتی با فکرو یادش  هم،  دلم گرم می شود و امیدوار. این را کسی می فهمد و قدر می داند که مانند من تمام عمرش  زهر تنهایی و غربت را چشیده باشد. کسی می فهمد که حتی توی خانه ی خودش هم غریب بوده باشد. 


پ.ن. یادی از تکثیرهای قبلی ! :

شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

پادیر من

دل پناه

من به همین زنده ام

رویای برفی

در مدح یک تغییر

شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 02:31

 احساس 18 سال پیش را دارم. البته خب عینش را که نه. یک جور پخته حتی شاید بشود گفت جزغاله شده اش را .18 سال پیش یک وقتی تصمیم گرفتم خیلی  جدی درس بخوانم. به خاطر کمال گرایی مزخرفی هم که دارم باید همه ی مقدمات آماده باشند تا من بتوانم کار اصلیم را انجام بدهم در نتیجه دانه به دانه کتابهای چهار سال گذشته را از اقصی نقاط خانه جمع کردم و ردیف چیدم توی اتاق . جوری که جلوی چشمانم باشند و بعد خیلی حرفه ای شروع کردم به خواندن. محرک و انگیزه ی آن روزهایم این بود که باید وضعیتم را عوض کنم. یعنی اگر این کار را نمی کردم به قول یک بنده خدایی روزگاری خاکستری در انتظارم بود. من این را نمی خواستم. به قول یک بنده خدای دیگری باید خودم را از آن سنگ و سولاخ نجات می دادم.  خب زحمت زیادی کشیدم و بی هیچ کمکی توانستم جای خوبی هم قبول بشوم. نوجوان بودم با کلی انرژی و انگیزه ای که گفتم. از ساعت 8-9 صبح شروع می کردم و یک نفس می رفتم تا شب. وسطها ی کار دیگر خیلی به نتیجه فکر نمی کردم . کارم شده بود درس خواندن. 

این روزها دوباره برگشته ام به حس و حال گذشته. یک جور تکرار همان چیزها و این انگیزه که باید شرایط خودم را عوض کنم. انگار باز هم آینده خاکستری خواهد شد اگر نجنبم. اما خب انرژی 18 سالگیم را ندارم. یک مطلبی می خواندم در مورد این که آدم های مسن برای این حافظه ی ضعیف تری پیدا می کنند چون انبان ذهنشان پرست از خاطرات . پر شده اند از روزها و آدمهایی که بر آنها گذشته است. هر کدام آمده اند یک رنگی ، یک خط و خراشی ، خلاصه یک ردو جاپایی از خودشان گذشته اند. در نتیجه کار سخت شده برای رنگها و خط و خراش های و جاپاهای جدید. جایشان تنگ تر شده . گاهی می زنند بیرون و  جایشان نمی شود. آن وقت ما می گوییم طرف ضعف حافظه گرفته. شاید بهتر باشد بگوییم حافظه اش خسته شده . پرشده اصلن. 

من هم به قدمت 18 سال ، دو دهه ی عجیب و غریب و پر از افت و خیز ذهنم را پر کرده ام و خسته. لامصب دکمه ی ریست و دیلیت ندارد که. نرم افزار تسک کیلیر و باتری داکتر هم نمی توان رویش نصب کرد. فقط باید ساخت . با تمام خاطرات خاطرآزار. با همه ی موجودات زنده ی توی خاطرات باید زندگی مسالمت آمیزی را پیش گرفت. 

امروز با خودم فکر می کردم درست است که کمی کندتر شده ام اما لااقل می دانم با خودم چند چندم .  می دانم چه چیزی می خواهم و چه چیزی را نمی خواهم. 18 سال پیش با همه ی تند و تیزی و فرزی گیج ترین موجود روی کره ی زمین بودم.

خب این تغییر یعنی خوب.


پی نوشت :  امروز با طودی عزیز حرف می زدم و برایش گفتم که چرا دیگر نمی خواهم توی نیمه جدی بنویسم . بعد با خودم کلی فکر کردم . دلایلم را دوباره مرور کردم و ازین همه محافظه کاری حالم به هم خورد. از رفتن و نبودن منصرف شدم. 

اینجا خانه و صفحه ای است که رها کردنش با عث می شود یک چیزی درونم بشکند. بگذار بیایند و "خاموش" سرک بکشند و بعد "بلند "قضاوت کنند ، بهترست کار خودم را بکنم. 

اطلاعیه!

چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 02:00

این روزها احتیاج به تمرکز بیشتری دارم. به همین خاطر افتاده ام به پاکسازی  عادتهای مالوف.  عادت هایی که ذهنم را تکه تکه کرده اند و یک جورهایی شده اند دلیل همه ی بسته پایی هایم. کندن ازشان سخت است و کلافه کننده اما خب چاره ای نیست. ..باید از جایی شروع  کرد. 

خواستم بگویم چند وقتی کمتر این دور و برها آفتابی خواهم شد.... کلن  تابستانها خیلی روبه راه نیستم . البته این اصلن خوب نیست که آدم این قدر مقهور طبیعت باشد . اما خب هستم دیگر... راستش حرفی هم برای گفتن ندارم. اگر عمری بود ، پاییز برمی گردم شاید هم زمستان . در هر حال بر می گردم... احتمالن با کلی حرف و تعریف. 

پی نوشت : طودی جانم یک دنیا ممنون از لطفت دوست خوب و هنرمندم. برمی گردم. کاش باز هم وقت داشته باشی. 


( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>