X
تبلیغات
رایتل

یک پست بند تنبانی تا شاید لال از دنیا نروم!

یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 23:13

من عاشق شلوار راحتی های تو خونه ای هستم . یعنی اگر به خودم بود کلن با همین چار خانه های گشاد و رنگ و وارنگ سرکار و بیرون هم می رفتم. اما خب متاسفانه اصول و هنجارها دستم را بسته اند . تازه خیلی ها گیر می دهند که خانم باید توی خانه شیک باشد و لباسهای تو دل برو بپوشد . انصافن این  کار از من ساخته نیست اصلن . خلاصه که  هر چه راحت تر و گشاد تر و رنگی تر من عاشق تر!

 دو سه روز پیش یک عدد دیگر از همین ها را ا ابتیاع کرده ام  و خیلی هم راحت است انصافن. فقط مشکلش اینجاست که نمی فهمم  پشت ورویش کجاست . یعنی هیچ چیزی تویش نچسبانده اند و موقع پوشیدن باید کلی دقت کنم تا از همان طرفی بپوشمش که قبلا  این کار را کرده ام . چون  در غیر این صورت به دلیل شلی و نرمی بیش از حد پارچه هر آینه با منظره ی دلخراشی  روبرو خواهم شد!  

اینها را نوشتم که سطح دغدغه های این روزهایم دستتان بیاید و اگر آشنایی کسی  را می شناسید که تو ی کار تولید این قسم لباسهای راحتی است حتمن به ایشان سفارش کنید که نشانه ای برای تشخیص پشت وروی این لباسها برای آدم هایی مثل من بگذارند و خانواده ای را از نگرانی برهانند!  ممنونم. 

اسفند دونه دونه اسفند سی و سه دونه!

چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 13:02

بعضی از روزها  انگار هستی بارش را از روی شانه هایت بر می دارد و اجازه ی سبک شدن  می دهد . تو بگو آپ اند داون افسردگی . اصلن هر اسمی که می خواهی رویش بگذار. قدر آپش را می دانم الان  و دلم نمی خواهد یک کلمه در مورد داونهای مکررش بنویسم . چه کسی بود که می گفت نوشتن از اندوه یعنی تکثیر آن در قالب کلمات ؟ حرفش کاملن متین است . بهترست در مورد شادیهایم بنویسم . اصلن کاش با خودم یک قرار مهر وامضا شده بگذارم . این کار دو تا سود اساسی دارد. هم دوستان بهتر از برگ گلم را لبخند آگین می کند هم خودم را با مرورش به وجد می آورد!

داشتم می گفتم به گمانم امروز از دنده ی راستم بیدار شده ام . از صبح همین جوری بی دلیل چیلم بازست و فایل امیدوار کننده ها  کلیک خورده و در دست اقدام قرار گرفته اند. یک جوری دنیا تو مشتم طور! اما خب این جور وقتها یک چیزی اساسی نگرانم می کند. این که مبادا خودم را چشم بزنم! این قدر حالت متعجب به خودتان نگیرید درست خواندید .شما بگو خرافاتی اما  دقیقن وقتهایی که  حالم خوب است خودم ، خودم را چشم می کنم .

تازگی ها دلیلش را هم فهمیده ام . یک پروسه ی بسیار طولانی طی شده تا چنین شکلی از خود آزاری در من پدیدار شود.  در واقع  ماجرا ازین قرارست  که پدرم عادت دارد تند و تند برایمان اسفند دود کند . یعنی یکی از مناسک ورود و خروج به خانه ی ما همین است و  گاز پیک نیکی و قوطی مالامال از اسفند پدر همیشه مشغولند . این موضوع با چنان جدیتی توی خانه ی ما پیگیری شده و می شود  که به گمانم باعث شده تا دچار یک جور مرض خودشیفتگی نهفته و گاه به گاه ! شوم.  

یعنی بر اساس شواهد و قراین تایید و اثبات شده ،  در عالم واقع چیز چشمگیری! برای جلب توجه عموم ندارم و چون تنها توی توهماتم ( به دلیل مسفوند شدگی!  از جنینی تا به امروز آن هم  به دست پدرم )خودم را مهم و جیگر احساس می کنم در نتیجه تنها کسی که گاهی چشمش مرا به طرز ناجوری می گیرد خودم هستم و بدین گونه خودم به خودم از طریق چشم ، زخم می زنم !

 نمی دانم اسفند خاصی  برای جلوگیری از چنین مورد پیچیده ای به بازار آمده یا خیر . نمی توانم از پدرم هم که متخصص دود کردن این فقره جات است  بپرسم چون می ترسم به عنوان پارتیزانی  که عقبه ای بس طویل در مبارزه با اشرار  و زخمهای چشمی دارد ممنوع الورودم کند به خانه اش.  یادر خوش بینانه ترین حالت قوطی اسفند را بچپاند توی حلقم و  یکی از این اسفندهای تزیینی را به لباسم آویزان کند و مجبورم کند با چشم بندی که رویش وان یکاد نوشته اند راه بروم تا چشمم به هیچ متعلق و متعلقه ی جاندار و بیجانی توی خانه اش نیفتد. مسلمن  به هیچ  وجه باور نمی کند که چشم شور من فقط در مورد خودم دقیق و عالی عمل می کند و بس. یعنی در مورد بقیه نه تنها شور نیست حتی خوش نمک و کم نمک هم نیست . امتحان کرده ام که می گویم . چون اگر شور بود ، خیلی وقت پیش تر باید خیلی از آدمها از روی کره ی زمین محو می شدند این قدر که من چشمم جمال و کمال و ...شان را گرفته و حتی گاهی از سر خباثت به خودش فشار آورده که سنگ نمک تولید کند  و بزند دک و پزشان را با خاک یکسان کند اما نتیجه ی عکس داده خاک بر سر!

در مورد خودم اما رد خور ندارد .کافیست یک روزی مثل امروز همین طوری الکی خوشحال باشم و برای خودم گل بخرم و بروم جلوی آینه و خودم رااز زوایای مختلف به شکل تحسین برانگیزی نگاه کنم و بیایم اینجا به قصد تکثیر شادی بنگارم  تا بشود آن چه نباید! کمترینش یک عدد  حمله ی میگرنی درست و درمانست. از آنها که تا دو سه روز انگار توی گاوبازی بوده ای و گاوهای وحشی سمت چپ پیشانیت را با دستمال قرمز اشتباه گرفته اند! یک همچین وضعیت اکشن در درامی پیدا می کنم !

من یک خائن به آرمانهای پدرم هستم .  این که این همه زحمت می کشد برای محافظت ما از چشم زخم آن وقت مار در آستین طوری ظهور کرده ام . به نظرتان این شکل از خود آزاری درمان ویژه ای دارد ؟ 

دیگه حالی به آدم میمونه نه والا! احوالی به آدم میمونه نه بِلا!

پنج‌شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 21:43

نمی دانم د رمورد علاقه ام به یکجا نشینی برایتان گفته ام یا نه؟ این که سفر نه تنها حالم را خوب نمی کند که بعد از آن انگار یک نفر با گوشتکوب افتاده باشد به جانم تمام تنم درد می گیرد و احساس خستگی می کنم. حرف امروز و دیروز هم نیست. همیشه همین طور بودم . البته به دلیل جوگیری و این حرفها گاهی در باب تازه شدن در سفر و اینها سخن سرایی می کنم و بار و بندیلم را می بندم و می روم یک جایی. اما نه تنها تازه نمی شوم بلکه یک جوری کلافه تر هم بر می گردم. به خودم باشدسال تا سال از جایم تکان نمی خورم اما خب توی ترکی یک ضر ب المثلی هست با این مضمون که" اگر مرده را هم به حال خودش بگذاری و سوراخ سنبه هایش را نپوشانی هر آینه اتفاق می افتد آنچه نباید . یعنی می زند دخل تمیزی کفن مفنش را می آورد" . حالا شده حکایت من. یعنی روزگار نمی گذارد که به حال خودم باشم و گاهی مجبور می شوم به بهانه ای چمدانم را بپیچم و آخ که چقدر این چمدان پیچی و فکر کردن به برداشتن لباسها و وسایل مناسب انرژیم را تحلیل می برد. این طوری قیافه ی حیرت زده به خودتان نگیرید. کمی جنبه داشته باشید تا آدم بتواند با خیال راحت خودش را بریزد روی دایره. خب همه که نباید در منقبت سیر و سفر قصیده سرایی کنند آدم هایی مثل من هم پیدا می شوند که در این مورد مرثیه ها سروده اند اما جرات  خواندنش را توی جمع ندارند. بگذارید من و امثالی راحت باشیم !  

داشتم می گفتم... توی این چند وقتی که نبودم زده بودم به چاک جعده. مسافرت طویل القامه ای هم از آب درآمد و به همان نسبت هم انرژی بر . به طوری که  این دوسه روز پس از رجعت !  هنوز چمدان لباسهای درهم و برهم و وسایل آشفته ام وسط اتاق است و من با مراجعه به چمدان رفع نیاز می کنم . (خواستم بنویسم رفع حاجت گفتم دوستان یکهو با قضای حاجت اشتباه می گیرند و در موردم فکرهای بدی می کنند ! ) مثلن می روم شانه ام را بر می دارم و بر زلف عنبر افشانم می زنم و دوباره می اندازمش داخل چمدان. سایر اقلام را هم همین طور بعد از کلی کاویدن توی چمدان پیدا می کنم و بعد از استفاه دوباره پرتش می کنم همان جا. ازین شلختگی متنفرم اما خب حوصله ی نظم و نظام دادن به امور  را ندارم. یعنی کلن حوصله ی هیچ چیزی را ندارم.  حتی آب  و غذای درستی هم نمی خورم. مثلن دیروز رفتم برای خودم چایی درست کنم . کتری که جوش آمد برداشتم یک عدد تی بگ چای زعفرانی سحر خیز سوغات از مشهد آمده انداختم توی قوری . این که خانه باشم و با چایی کیسه ای سر و ته قضیه را هم بیاورم یعنی آخر بی حوصلگی و کلافگی. اما ماجرا به همین جا ختم نشد . چون امروز صبح دوباره از همان چایی دیروزی توی قوری گرم کردم و یک نفس سر کشیدم . مزه ی خیلی بدی داشت . برای این که همچین تکمیلش کنم یک عدد بیسکویتی را که مورچه ها احاطه اش کرده بودند و فکر کنم نسبش به قرن چهارم پیش از میلاد برمی گشت را خیلی شیک تکان دادم و دهنی مورچه ها را یک جا بلعیدم . طعم عجیبی داشت . فکر کنم چند تا مورچه ی با پشتکار و مصر را هم همراه بیسکویت خورده بودم .

به لحاظ مواد اولیه خانه و یخچال دست کمی از بیافرا ندارد. حالی هم برای خرید نیست . در نتیجه هیچ چیزی گیرم نمی آید برای خوردن . دیروز از زور گرسنگی کلی این طرف و آن طرف آشپزخانه  را گشتم یک عدد سیب زمینی سبز شده را پیدا کردم و آب پزش کردم و خوردم . شما هیچ وقت این کار را نکنید. بدترین مزه ی عالم را دارد. این قدر اه و په نکنید . خب آدمیزادست دیگر گاهی وقتها هم این طوری می شود !

همه ی اینها را گفتم که بگویم از این جانور فوق الاشاره چه انتظاری دارید ؟ این که پست بنویسد ؟ وبلاگش را به روز کند؟کامنتهایش را جواب بدهد؟ پستهای دوستانش را بخواند؟ زهی خیال باطل. من دست و رویم را هم این چند وقت نشسته ام!

 پ.ن. بعد از مدتها آمدم سراغ نت .  دیدم دوستان طبق معمول همیشه مرا ملطوف خودشان کرده اند و گاهن به دلواپسی های! اجتماعی و خرد و کلانشان اضافه کرده ام. خواستم بدین وسیله، بادمجان بم طور، عرض اندام کنم و نیز تشکر ازین همه لطف.