X
تبلیغات
رایتل

دلم که سرد می شود ، رویا می بافم وتنش می کنم ...

پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 16:17

امروز داشتم توی خیابان گریه می کردم. رقت انگیز است می دانم. حتی حرف زدن درباره اش هم درست نیست. مخصوصن وقتی می دانی تقریبن همه ی کسانی که از نزدیک می شناسندت اینجا را می خوانند. اما خب این هم برگی از زندگی من است دیگر . کاریش هم نمی شود کرد.  می شود پنهانش کنم. حرفی نزنم و چیزی ننویسم اما بودنش را که نمی توانم انکار کنم.  هست دیگر . رویه ی تلخ و غم انگیز زندگی را می گویم . 

خلاصه این که شبیه یک عدد مجنون اشک می ریختم و راه می رفتم. حین گریه با خودم فکر کردم چه خوب که کفشهای ورزشی ام را پوشیده ام . کمرم درد نمی گیرد و بیشتر می توانم راه بروم! بعد احساس کردم تشنه ام شده . دقیق تر که شدم دیدم بی میل نیستم یک عدد بستنی قیفی " پاک" را بخورم . تنها چیز شیرینی که می توانم ده تایش را بخورم و بازهم دلم بخواهد! دستمال جدیدی از توی کیفم درآوردم و برای بار هزارم مشغول پاک کردن چشمها و بینی ام شدم. اشکم یک لحظه هم بند نمی آمد.  بین آن همه اشک و آه و دستمال خیس شده چشمم دنبال سوپر مارکتی می گشت که بشود از آن  بستنی قیفی و آب معدنی خنک خرید! 

چند دقیقه بعد در حالی که یک قلپ آب می خوردم و یک گاز به بستنی ام می زدم روی نیمکتی نشسته بودم و اشکهایم...تمام شده بودند انگار. خیره شدم به کفش های ورزشی ام ... چشم هایم را بستم و خودم را دیدم که توی گندمزاری خیس می دوم . نفس می کشم و می دوم . دستم را دراز می کنم و رنگین کمان انگشتهایم را نوازش می کند . انگشتهای رنگی ام را می کشم روی چشمهایم روی لبهایم و روی قلبم ....


پ.ن. نمی خواهم زنجموره کنم اما از صمیم قلب آرزو می کنم ،امسال مصداق" سالی که نکوست از بهارش پیداست" نباشد. 


پنج لحظه ناب و خاطره انگیز

یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:19

از دوست خوبم آقای اسحاقی عزیز ممنونم که دعوتم کرد به نوشتن از پنج لحظه ی ناب زندگی. لحظاتی که یادآوریشان حالم را یک جور ویژه ای خوش کرده . آخر می دانید آدمهای مازوخیستی مثل من هر وقت به گذشته بر می گردند معمولن برای یادآوری خاطره هایی است که اسمشان را گذاشته ام  خاطر جرده ! انگار که عمدن نخواهم چیزهای خوب را مرور کنم زوم می کنم روی وحشتناک ها و بدها. اما این لحظاتی که برایتان خواهم نوشت واقعن برش هایی از بهشت بوده اند انگار. آنقدر حسشان قدرتمند بوده که با وجود گذر زمان امروز دوباره مرا خنداندند و گریاندند. ممنونم آقای اسحاقی . ممنونم مهربان نازنین که باید مغزت را ببرند توی لیست شیطون بلاترین مغزها به خاطر ایده های خوبت. 

راستش را بخواهید من جزو آن دسته از آدمهایی هستم که وقتی سرحالم زیااااااااد حرف می زنم. یعنی مورد بوده که کسی را برای شنیدن حرفهایم پیدا نکرده ام رفته ام ایستاده ام جلوی آینه یا حتی یک دیوار شروع کرده ام به حرف زدن. در نتیجه این پست به دلیل سرخوشی و به نوعی سر داغی نگارنده از یادآوری لحظه های خوب زندگیش تبدیل شده به طولانی ترین و روده درازانه ترین مطلب نیمه جدی. 

فکرش را بکنید این همه نوشته ام اما مع الاسف هنوز توی مقدمه ام و وارد اصل موضوع نشده ام. در نتیجه زبان در کام گرفته و شما را دعوت می کنم به خواندن بهترینهای زندگیم. دیری ریم!

تصویر اول

- کلاس اول راهنمایی بودم . مدرسه علامه طباطبایی روستای سعیدآباد. آن وقت ها روستای ما جزو معدود روستاهایی بود که مدرسه راهنمایی و دبیرستان داشت. یک جورهایی زیر پوستی می خواهم اشاره کنم ده ما از آن ده هایی نبود که مولوی می گوید رفتن به آنها آدمی را احمق می کند بلکه  اساسن مکانی علم دوست و اعلم پرور بوده و صد البته هست ! ( ارواح عمه جانم).  البته خب شبیه مدرسه های شهری که نبود . یعنی اکثر معلم های ما آقا بودند . جوانهایی که از دوره ی تربیت معلم فارغ التحصیل شده  و بالاجبار باید دو سه سالی را توی روستاها خدمت می کردند . البته معلم خانم هم داشتیم . تقریبن نصف- نصف. مدیر مدرسه مان هم آقایی بود که با زن و دو بچه اش توی همان مدرسه زندگی می کرد. یعنی یک خانه ای توی محوطه ی مدرسه برای اسکان مدیر و خانواده اش ساخته بودند تا مجبور نباشد دائم بین شهر و روستا در رفت و آمد باشد. آن هم راه خاکی داغون آن زمان روستا و برفهای عظیم الحجم و الطولی  که از اواسط پاییز تا اوایل بهار باریدنشان ادامه پیدا می کرد و روستا را توی  حصری همه جانبه قرار می داد.

 با همه ی این احوال و شرایط سخت آن وقتها شاید بهترین دوران تحصیلی ام بود. این که از مدرسه ی ابتدایی ات با شیوه ی تک معلمی وارد جایی بشوی که هر درسی معلم خودش را دارد برایم خیلی جالب بود. مخصوصن این که معلم هایی جوان و پر شور داشتیم. جوانهایی که به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی آ ن وقت های مملکت آدمهای قرص و محکم تری بودند نسبت به 22-23 ساله های این روزها. توی دنیایشان فقط تلاش معنی می داد و بس. یکی از این معلم های بی نظیر و دوست داشتنی که شاید عمیق ترین تاثیرات را توی زندگی من داشته زنده یاد آقای قنبری بود .

معلم پرورشی و حرفه و فن و هر درسی که  روی دست مدرسه می ماند. با بچه های کلاس مانند دانشمندانی رفتار می کرد که آمده اند توی یک همایش مهم علمی . همه هم باید نظرشان را بگویند و سخنرانی کنند . به ما یاد داد که چطور انشا بنویسیم . چطور حرفهایمان باید سر و ته داشته باشد.

من توی کلاسهایش سر ذوق می آمدم و می رفتم کلی ورق سیاه می کردم به اسم این که شعر گفته ام  یا انشا نوشته ام . آخر کلاس نوشته های مارا جمع می کرد و خط به خطشان را می خواند و اصلاح می کرد . یک بار که نوشته های تصحیح شده ام را به من برگرداند این دو صفحه +  + را هم برایم نوشته بود . نوشته ای که خط به خطش  دنیای 12 سالگی های یک دختر بچه ی روستایی را رنگین کرد.  آن قدر برایم ارزشمند بود و آن قدر غرق در خوشی شدم که با گذشتن 24  سال از آن روزها هنوز وقتی غمگینم و بی انگیزه این نوشته "یاعلی" برخاستن دوباره ام می شود.هر چند این روزها خیلی شعاری به نظر می رسد اما برای من عین اکسیژن می ماند. 

 آقای قنبری به مفهوم واقعی کلمه معلم بود . شغلی که من همیشه فقط و فقط به خاطر ایشان دوستش داشته ام  و هنوز معتقدم فارغ از هر شعر و شعاری  معلمی جزو  معدود کارهایی است که می شود با آن  زندگی آدمها را با آن عوض کرد.  


ادامه مطلب ...

دخترک بی پناه من

شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:20

دو سه سال پیش بود به گمانم که از طریق یکی از دوستان ، با بنیاد کودک و فعالیت هایش آشنا شدم . موسسه ای که تلاش می کند تا با جذب همیارانی از نقاط مختلف دنیا به کودکان خانواده های بی بضاعت برای ادامه تحصیل کمک کند.

شاید  یک نصف روز وقت گذاشتم و بین کودکان نیازمند معرفی شده توی سایت این موسسه چرخیدم تا بتوانم با بضاعت اندکی که دارم به یک نفرشان کمک کنم . با این امید که کمک کوچک من بتواند کمی زندگی تحصیلی اش را آسان تر کند. با توجه به سابقه و عقبه ای هم که خودم دارم کلن توی این جور موارد اولویت را می دهم به دختر بچه هایی که روستایی اند. کسانی که به نظرم  بیشتر از بقیه گرفتار جبر جنسیت و جغرافیا هستند . سرتان را درد نیاورم توی دور افتاده ترین روستای کرمان دانش آموز دختری را انتخاب کردم به غایت سبزه رو که نمره ی معدلش 13 بود . محمدرضا به شوخی می گفت این دختری که من می بینم دکترای فیزیک کوانتوم هم بگیرد روی دست مادرش می ماند! اما من دلم می خواست  کمک ناقابل و کوچکم را به همین دختر سبزه ی روستایی بدهم تا شاید کمتر برای درس خواندنش گیر و گرفتاری داشته باشد.

هر دفعه که بنیاد ، گزارشی از وضعیت زندگی و تحصیلی دخترم برایم می فرستاد جگرم آتش  می گرفت . مشکلات خانوادگی عجیب و غریبی که دور از توان ذهنی و ظرفیت روانی یک دختر بچه است  . او هر روز توی درسهایش پسرفت می کرد و من جلوی مانتیور کامپیوترمی زدم زیر گریه که چرا اینقدر ناتوانم برای کمک کردن .  تا این که امروز از بنیاد کودک زنگ زدند و گفتند دخترک ترک تحصیل کرده و در نتیجه از پوشش کمک های این موسسه خارج شده . خانمی که این خبر را داد خیلی مودب و با طمانینه این جملات را گفت و پیشنهاد کرد که به فکر کمک به یک دانش آموز دیگر باشم . نمی دانم جوابش را دادم یا نه . چون دنیا داشت دور سرم می چرخید و یک عالمه حرف و کلمه و جمله ی ناگفته توی ذهنم می چرخید . دلم می خواست سر این خانم فریاد بزنم و بگویم که جمع کنید این چندر غاز پوششتان را .... حتمن نتوانسته اید درست کمکش کنید. ...اصلن شما مقصرید. اما نگفتم و تلفن را قطع کردم . حالم بد بود نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم . عصبانی شده بودم اما نمی فهمیدم دقیقن از دست چه کسی . دلم برای این دختر روستایی بی پناه می سوخت . دخترکی که تنها پناهش شاید همین درس خواندن بود و بس . خدای من اوج بی پناهیست این . دختر باشی ، روستایی باشی ،  ظاهرخوبی نداشته باشی ، پدرت مرده باشد ، مادرت بیماری اعصاب گرفته باشد و پول هم نداشته باشی. خدای من ... می شود مصداق آنچه خوبان همه دارند...

*************

چند روز پیش توی یکی از قسمت های سریال سوپرانوز ،  خانم دکتر روانشناس سریال، جمله ای گفت که در عین سادگی عمیق ترین مضمون را داشت: " بعضی از پدر و مادرها شایستگی  پدر و مادر شدن را ندارند. " شایستگی پدر و مادر شدن خیلی از چیزهارا شامل می شود که اولینش توان مالی است و بعد از آن دهها فاکتور اساسی که هم پدر  و هم مادر "باید" داشته باشند . از نظر من به دنیا آوردن بچه توی شرایط نا امن خانوادگی - این ناامنی  از ناتوانی مالی گرفته تا تانوانی روحی پدر و مادر را شامل  می شود - حتی از کشتن یک آدم هم بدترست . چون با عث شده ای یک نفر برای زنده بودنش ، هر روز صد بار بمیرد .

هنوز آرام نشده ام و آن قدر عصبانی ا م که برایم مهم نیست خلاف موازین اخلاقی وبلاگ نیمه جدی عمل کرده ،لینک نوشته ای را بگذارم که شاید  اصول نوشتار پاک را رعایت نکرده اما انگار از زبان  من حرف می زند . یعنی با اندکی دخل و تصرف انگار خودم نوشته باشمش . چون این لینک فیل تر است  متن نوشته را می گذارم توی ادامه مطلب.   

 


ادامه مطلب ...

صبح را از چشم عقربه ها می بینیم بلند می شویم و می رویم به پایان روز می رسیم

شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 10:41

در راستای فراخ السلطنگی چند روز گذشته که اسمش را گذاشته بودم حکیمانه زیستن ، توی خانه  انگار بمب منفجر شده . هیچ  چیزی سر جایش نیست و کف خانه هم نوچ نوچ است. دلم می خواست یک عکس از شرایط و احوال آشپزخانه و اتاقها می گرفتم و جهت ثبت در تاریخ برایتان می گذاشتم. اما چه کنم که شرم مانع می شود! خلاصه این که  امروز صبح بیدار شده و  نشده،  کورمال کورمال خودم را به آشپزخانه رسانده و شروع کردم به بهم زدن بزم مورچه ها .به گما نم مورچه های ساکن خانه ی ما هیچ وقت این قدر راحت مشغول عیش و نوش مفصل نبوده اند که این چند روز.

تمیز کردم و شستم و جمع کردم و دستمال کشیدم و همین طور دوسه ساعتی  مشغول بودم که یادم افتاد ای داد بر من ! مراسم صورت شویی و شانه به گیسو زنی صبحگاهی را به جا نیاورده ام . دویدم توی دستشویی و چشمتان روز بد ندیده باشد و جای بد نرفته باشید ، با دیدن چهره ی ناشسته و موهای نامرتب و ژولیده ام ، نعره ای از عمق جان کشیدم . (خدا  رحم کرد بیهوش نشدم چون انصافن دستشویی هر چقدر هم تمیز جای جالبی برای پخش زمین شدن نیست! )تند وتند موهایم را شانه کرده و صورتم را کرم زدم .

به گمانم همه ی خانه دارهای فداکاری که توی خیابان می بینیم ، موهایشان هفت رنگ شده بس که فرصت رسیدگی به آنها را نداشته اند و ابروهاو سبیلهایشان برگشته به دوران پر پشتی 14 سالگیشان از همین جاها شروع کرده اند. یعنی روز اول با نشستن صورت و شانه نکردن مو و بعد آرام آرام خودشان را در هزار توی این زندگی بی پیر گم کرده اند. 


* عنوان پست قسمتی است از شعر خانم لیلا کرد بچه . 


( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>