X
تبلیغات
رایتل

دنیای دیوونه ها دنیای دوست داشتنه!

چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 23:38

آخرین شب سال 92 است. نشسته ام روبه روی خودم و به این فکر می کنم که احساسم نسبت به سالی که دیگر کوله بارش را بسته و جلو ی در منتظر ایستاده چیست ؟ آیا دلم می خواهد یک کاسه سفالی آبی و خوش آب و رنگ را پر از آب کنم و یک پر ازگلهای زرد تو ی حیاط هم بیندازم توی کاسه و بعد بروم برای روبوسی و خداحافظی  و دست آخر هم در حالیکه برایش دست تکان می دهم آب را پشت سرش بریزم ؟  که یعنی سال 93 را چیزی شبیه سال 92 می خواهم ؟ یا نه به رسم  خرافه ی بچگی ها که می گفتیم انداختن سفال شکسته پشت سر مسافر بعنی رفتن بی بازگشت، کاسه را به جای پر آّب کردن ،زمین بکوبم و آن وقت تکه تکه اش را بیندازم پشت سر سال 92؟ به نشانه ی این که دیگر نمی خواهم ریخت چنین سال هایی را ببینم؟ که یعنی برو به جهنم !

خوب که فکر می کنم می بینم با بدرقه ی جانانه موافق ترم . یعنی سال فعلی را با همه ی بد و خوبش دوست داشتم . یک جوری انگار سال پوست انداختن  ذهنم بود .  . کمی تمرین اراده شاید . دست گرمی برای سال بعد . برای همین هاست که این بار بدرقه ی آخر اسفند و استقبالم از بهار متفاوت تر از همیشه است. امسال خانه تکانی کرده ام به معنای واقعیش . کلی رخت و لباس نو خریده ام و می خواهم برای اولین بار توی خانه ی خودمان هفت سین بچینم و با محمدرضا کنارش بنشینم و از خدا بخواهم که حال ما ،خانواده و دوستانمان را به بهترین حال بدل کند . سال 93 برای من سال امید است . کلی طلبکاری از زندگی و کلی کار .امیدواری زیاد به این که " زندگی هنوز خوشگلیاشو داره"


سال نو و عید نوروزتان مبارک دوستان عزیزم . 

برای بابک اسحاقی عزیز و مهربان نازنینم و یسنای خوبم ، دلی آرام آرزو می کنم و امیدوارم در سال جدید  کمی -فقط کمی- از بار اندوهشان کم شود . اندوهی که می دانم تمام شدنی نیست .

برای مادر عزیز نیکولا و مادر نازنین آفو هم از خدا سلامتی می خواهم . امیدوارم توی این سال جدید مادرهای مهربانشان سالم و شاد کنار خانواده ی خوبشان باشند.

برای بشرا جانم هم آرزو می کنم هدیه ی لک لک ها به سلامتی روی زمین بنشیند . 

برای باقی دوستان نازنینم هم سالی پر از موفقیت و آرامش و شادی آرزو می کنم . خوب باشید لطفن . این یک خواهش است .  


* گلدان توی عکس و گلهای میخکش محصول امروزست. عکسش خیلی خوب نشد. اما خودش واقعن بی نظیر است . 

** بی درکجا هم به روز شده.

 

سجده لازم ها

جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 23:29

چند سال پیش توی یک مقاله ی روانشناسی خواندم  تحریک پذیری عاطفی سریع و شدید یکی از ویژگی های افرادی است که تعادل روانی درست و درمانی ندارند  .  خیلی هم تاکید کرده بود که اگر  جزو آدمهای اشک دم مشک  و خندان به سوراخ سریعن خودتان را به یک  متخصص نشان داده  و  شروع به مصرف قرص های رنگی تجویز شده از سوی ایشان کنید .

تصور کنید خواندن چنین چیزی برای من که فاصله ی بین خنده و گریه ام چند صدم ثانیه است چه ضربه ی سهمگینی می تواند باشد !  در واقع  ضربه ی مذکور  کار خودش را هم کرد . به طوری که از آن موقع به بعد هر وقت خیلی الکی خنده ام می گرفت یا سر خواندن رمانی  و دیدن فیلمی می زدم زیر گریه ، سریع خودم را جمع و جور می کردم و به خودم نهیب می زدم که " آخه نامتعادل این دیگه چه کاریه؟! محکم باش!" خلاصه کاری به روزگار خودم می آوردم  که موضوع مورد خنده یا مورد گریه کلن  به کامم زهر می شد . تا این که چند شب پیش با شنیدن حرفهای رامبد جوان توی برنامه "گفتگوی تنهایی " ورق برگشت ! یعنی ایشان در پاره ای از بیانات خود فرمودند ؛ ابراز احساسات کار بسیار خوبی است و ویژگی اصلی بشر و تفاوتش با سایر پستانداران و آغازیان همین خندیدن و اشکیدن گاهن  همزمان است و الخ! با شنیدن این حرفها  دلشاد شدم اساسی و کلی هم ازین که چراتا به حال این  هنرمندبزرگ را  خیلی تحویل نمی گرفتم، افسوس خوردم ! حتی با خودم فکر کردم اگر روزی پولدار بشوم حتمن میدهم بعضی از جمله هایش توی برنامه ی مذکور را با طلا بنویسند و میخ می کنم به دیوار خانه .

آن قدر این حرفها توی جان و دلم نشسته که امروز موقع دیدن  یک فیلم هالیوودی  بی نظیر وقتی توی یک از صحنه ها بغض کردم  ، خیلی به خودم فشار آوردم تا شاید اشکم دربیاید اما درنیامد. همین گریه نکردن ناراحتم کرد . اما ناراحتیم  دیری نپایید و سر سریال ستایش 2 نمی دانم به خاطر گریم تاثیر گذار با نو ستایش بود یا بازی فوق العاده ی  ایشان و سایربازیگرها که یک آن دیدم همین طور اشک است که از دیده ام جاری شده و چیلیک چیلیک می ریزد روی مبل هایی که هنوز  برای عید تمیزشان نکرده ایم! به گمانم کارگردان این سریال می تواند چکیده ای از قسمتها را تبدیل به یک فیلم کند و به اسم "ستایش غمگین "بفرستد برای اسکار 2015. اینها همین طور توی این مملکت ناشناخته می مانند و حیف می شوند . همه کادر این سریال سجده لازمند و باید به خاطر هنرشان خدا را شکر کنیم .

موقع پاک کردن اشک هایم  هم به خاطر داشتن  این همه احساسات رقیقه ی  انسانی ! به خودم  افتخار کردم و همین طور خدا را شکر کردم  که مرا یک موجود به شدت منعطف الذهن خلق کرده . اصلن  من هم یکی از آن موجوداتی هستم که لحظه به لحظه ی زندگی و وجودم سجده لازم است. خدایا شاکرم به درگاهت.من از خودم راضیم و با خودم خوشحال. لال  از دنیا نری ، بلند بگو : سبحان ربی الاعلی و بحمده.  


بعدن نوشت قالبانه! : دوستان شکایت داشتن از ثبت نشدن کامنتها . بلاگ اسکای بعد ازین که امکان باز شدن بخش نظرات زیر پستها را گذاشت من هم تند و تند رفتم قالبم را عوض کردم . به نظرم خیلی جالب می آمد . اما باعث شده بود که ثبت نظرات مشمول هزینه ی زمانی شود! یعنی اگر از یک زمانی بیشتر صفحه ی پست مورد نظر همراه با نظراتش باز بماند -مخصوصن پستهای ادامه ی مطلب دار که ناگزیر این انفاق می افتد - دیگر هیچ نظری ثبت نمی شود و ارور "کد را اشتباه وارد کرده اید" دخل آدم را می آورد . در نتیجه قصد کردم که قالب را عوض کنم .  این جینگولی مستان فعلی هم بیشتر با روحیه ی خوشحال این روزهایم سازگارست . در نتیجه گفتم برای دلشادی دوستان هم که شده تو این روزهای عزیز! آخر اسفند دستی هم به سر و روی اینجا بکشم. خودم که دوستش دارم خیلی. مناسبت هم که دارد. 

بنویس از ما که در حال فراریم ...توی این پاییز بد فکر بهاریم

چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:42

شروع یک نوشته با کلیشه ای ترین جمله ی ممکن حال آدم را بد می کند اساسی. مثلن من می خواهم حرفم را با این جمله ها  شروع کنم که چقدر نوشتن خوب است . آدم را راحت می کند . انگار باری را زمین می گذاری و سبک می شوی !اماهمیشه هم این زمین گذاشتن کار راحتی نیست . به همین خاطر بار می شود روی بار .

 راستش عادت بدی دارم آن هم این  که در مورد هر چیزی باید همان لحظه ی پیدایشش توی ذهنم ،  بنویسم وگرنه کل موضوع شهید می شود . این که اصطلاح شهید را استفاده کردم نه از باب  احترامی است که برای مرگ تراوشات بی مقدار ذهنم قائلم .بلکه از این جهت است که ما این صیغه ی مبالغه فعل دیدن را برای عزیزانی استفاده می کنیم که بنا به دلایل اعتقادی و هدفی که داشته اند مرگشان را خاص و مقدس می دانیم و خودشان را  حاضر و ناظر بر تمام امور. موضوعاتی هم  که من قصد می کنم دربارشان بنویسم اما به دلیل پاره ای  محدودیت ها و معذوریت ها ولشان می کنم به امان خدا ، در واقع شهید می شوند .

یعنی  توی تمام لحظه های من هستند . دائم توی مغزم وول می خورند و تمام فضای آن را اشغال می کنند و گاهی نمی گذارند به کارهای روزمره ام هم برسم . حتمن با خودتان می گویید چاره کاراین است که یک دفتر بردارم ویا یک فولدر برای خودم بسازم  و هر چه به ذهنم می رسد را بهمچین با خاطری راضی و مرضی تویشان ثبت کنم .اما مشکل آنجاست  که من مدتهاست نوشته ی شخصی ندارم . راستش دیگر حوصله ام نمی شود چیزی برای خودم بنویسم . یعنی به این نتیجه رسیده ام که خیلی مسخره است آدم توی نوشته های عمومیش از خودش یک چهره ی ملوس چیتان بسازد وغول بیابانی وجودش را یک جاهای امن و حفاظت شده ای  نگهداری کند  که دست آخر هم  مجبور بشود با بدبختی چندین  سر رسید و دفتر یادداشتش  را داخل سینک  طرفشویی خانه آتش بزند  و مچ دستش هم به دلیل سابیدن بیش از حد ظرفشویی قیر اندود شده ، از کار بیفتد !  مسخره است دیگر . معنایش می شود فرار از خود  . فرار از نیمه ی تاریکی که همزادت است و هیچ پناهی  در مقابلش نداری. به همین خاطر مدتهاست دیگر شخصی نویسی نمی کنم و هرچه هست و نیست توی نیمه جدی منتشر می شود . حتی دیگر چرکنویس منتشر نشده هم ندارم . اما گاهی ترس از قضاوت شدن باعث می شود که خیلی از چیزهایی را که برای نوشتن و حرف زدن درباره شان به سراغم می آیند ،  شهید کنم  وبعدن روزی مثل امروز این شهیدان خفتم می کنند و راه را بر هر کاری می بندند. 

راستش امروز کار واجبی دارم و امتحانی پیش رو . وقتی نمانده و قصدم این بود که از صبح بنشینم پای درس خواندن.  اما این شهدای همیشه حی و حاضر تمام حجم مغزم را اشغال  کرده اند .آن قدر که مجبور شدم لااقل در مورد حضور داشتنشان، این اراجیف بی سر و ته  را به هم ببافم شاید کمی آرام بگیرند و  امروز  را راحتم بگذارند .


*عنوان مطلب هم قسمتی از ترانه ی بسیار زیبای آقامون ابی به نام  " بنویس".


پاپیون خانم کوچولو!

یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 16:00

من اصلن نمی دانم خلاقیت و ایده داشتن و اینها یعنی چه . فکر کنم بشود گفت الهه بزوارانه زیستنم . کاش نوادگان نداشته ام تندیسی چیزی از این الهه بسازند و به عنون آینه عبرت بزنند روی سر در خانه هایشان. به گمانم از روی شکل و شمایل این روزهایم هم بسازند همچین آینه ی عبرت بهتری از آّب در بیاید!

مقاله ای می خواندم در مورد خلاقیت. آخر کار نویسنده پرسیده بود چند تا از کارهای خلاقانه ی خودتان را توی ذهنتان لیست کنید . به نظرم بعضی از آدمها دیگرآزاری توی خونشان است . یعنی ککی انداخته توی پیراهنم ، مسلمان نشنود ، کافر نبیناد! یک هفته است از خواب و خوراک افتاده ام . یعنی هر چقدر فکر می کنم به هیچ مورد خلاقانه ای توی زندگیم نمی رسم . حتی  رفتم یک مشت مویز خوردم ، گفتم شاید حافظه ام مشکل پیدا کرده.  چون نمی شود که آدمی توی این سن و سال خالق هیچ چیزی  نبوده باشد. افاقه نکرد. فقط الکی کلی کالری به خودم اضافه کردم .( تنها کاری که تویش استعداد دارم همین مورد اخیر  یعنی خوردن و حجیم گشتن و  لب شدگی ( به ضم لام) است و بس. )

حتی وقتی سالهای  خیلی دور را کاویدم، نابودترهم شدم . یادم  افتاد به زمانی  که 15-16 ساله بودم و کلاس خیاطی می رفتم. کل خلاقیتم این بود که دو تکه پارچه ی کوچک را به شکل مستطیل  از چهار طرف به هم می  دوختم و بعد از وسط جمعش می کردم و به زعم خودم پاپیون می ساختم . می زدم روی هر لباسی که می دوختم . فرقی هم نمی کرد دامن ، بلوز ، پیشبند بچه ، پیشبند آشپزخانه رویش یک پاپیون خودنمایی می کرد! نه این که فکر کنید ابتکار خودم بود  نه. نمی دانم کارتون پسر شجاع و خانم کوچولو با گل سر پاپیونی اش را یادتان می آِید؟ همان طوری که امروز پیشرفت کرده ام و از هالیوودی ها تقلید می کنم آن وقت ها سقف الگوی مد و فشنم خانم کوچولو بود .عاشق پاپیون مذکور بودم . به همین خاطر هم تا دو تیکه پارچه زیر دستم دیدم افتادم به پاپیون مالی کردن لباس ها!  یعنی آن وقت ها مادرم رفته بود چندین و چند متر پارچه ی چیت بنفش با گل های درشت سفید  خریده بود تا دختر هنرمندش به راحتی بتواند ایده های دو ختیش را رویشان پیاده کند ! این شاهکارهای هنری پاپیون خانم کوچولو دار امروزه به عنوان دستمال های مندرس و پود پود شده به مادر هنر دوست مذکور خدمت می کنند .


اینها را نگفتم که احیانن بگذارید به پای خودزنی نگارنده یا گلاب رویتان،گل ناله های وبلاگی .بلکه بعد از این خود شناسی یک جوری مضمحل  شده و به لحاظ روحی به هلاکت رسیده ام   که گفتم با عمومی کردنش یک جور تحقیق میدانی هم انجام بدهم . خدا را چه دیدید شاید کثیری از دوستان به همین مصیبت دچار باشند  و  با کامنت صادقانه ی خودشان خانواده ای را از نگرانی برهانند. حتمن شنیده اید که عمومی بودن مصیبت دوز طاقت و تحمل آدم را بالا می برد  در نتیجه کامنتهایی از قبیل " ای وای منم دقیقن همین جورم"  بی نهایت خوشحالم می کند .( آیکون خباثت دم دست ندارید احیانن ؟!) پبشاپیش از همکاری و همدردی دوستان سپاسگزارم. انشالله توی شادیهایتان جبران کنم !

پ.ن) بی درکجا را که یادتان نرفته

یک عدد پ.ن. دیگر ) عامو این وبلاگستان و فیدلاگ و اینها کجا رفته اند؟ ترکیده اند احیانن؟ ازین که به روز شدنهای  وبلاگ دوستان را متوجه نمی شوم ، عمیقن و شدیدن ناراحتم. چاره ای چیزی ؟ 

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>