X
تبلیغات
رایتل

شوق کعبه و قس علیهذا (2)

دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:40

در پست قبل شمه ای از ویژگی های منحصر به فرد همسفر نازمنگولایم را برایتان گفتم و خداییش شما هم زیادی لطف کردید که نوشته ی طویل القامه ام را خواندید. فکرش را هم نمی کردم که کسی توی این فضای مجازی پر از سرعت و ایجاز ، حوصله کند و یک همچین متن های روده درازانه ای را بخواند. راستش زیادی خوشحال شدم و دلگرم .

جانم برایتان بگوید که یک هفته ی مدینه با هر مصیبت و فلاکتی بود گذشت ، تا این که گفتند لباسهای احرامتان را بپوشید می خواهیم برویم به سمت مکه . من هم  که با خودم عهد بسته بودم توی این سفر در قید و بند ظواهر نباشم هر چه داشتم و نداشتم از لباس بگیر تا وسایل ضروری و بهداشتی همه را چپانده بودم داخل یک چمدان بسیار کوچک. لباس احرامم را هم از فروشگاهی داخل سازمان حج و اوقاف خیابان آزادی خریده بودم . یعنی مانند یک جوگیر وقتی رفتم تا یک سری سوالات اولیه در مورد کاروانها و شرایطشان بپرسم ، همان جا هم فرتی یک پکیج آماده لباس خریدم .

لابد خودتان هم می دانید که اکثر لباسهای این مدلی آماده چه پارچه های مزخرفی دارند و چقدر بددوختتند. این لباسی هم که من خریدم شبیه یک عدد گونی زبر و خشن  بود . مقنعه اش از بس که تنگ بود صورت "مرحوم نادره خیر آبادی طورم" تویش جا نمی شد و قسمت چانه اش درست روی دماغ قرار می گرفت و خلاصه چیز عجیبی بود . اما من عوضش نکردم  و شب قبل از سفر ،درست  عین یک کیسه ی عصاره ی بلاهت اتویش کردم و گذاشتم در منتهی الیه چمدان . همان ابتدای کار فهمیدم که به علت فشار زیاد  و کمی جا در حال مچاله شدن است اما بی خیالانه به بقیه کارهایم رسیدم. وقتی روز موعود پوشیدنش رسید از بس چروک و له شده بود اصلن نمی فهمیدم سر و ته گونی کجاست . من هم حساس . یعنی  شاید حساسترین داهاتی  که توی زندگیتان دیده اید  من باشم . هارمونی رنگ ها و صاف و صوفی لباس همیشه یکی از درگیرهایم بوده و هست .در نتیجه خیلی شیک زنگ زدم به خشک شویی هتل و خلاصه کار را با چند ریال راه انداختم.

هم اتاقیم تمام این مدتی که من مشغول رسیدگی  به  امور احرامیجات بودم رفته بود توی حمام و آب بازی می کرد . یعنی من اصلن سر در نمی آوردم که چرا هر بار حمام کردنش بین یک و نیم تا دو ساعت طول می کشید . در هر حال درست وقتی که از حمام  آمد بیرون لباس اتو شده ی مرا هم برایم آوردند. با ناراحتی و عصبانیت نگاهی به من کرد و گفت  چرا به من خبر ندادی تا من هم لباسم را بدهم برای اتو ؟  من هم که دیگر آن انسان پروانه ای یک هفته پیش نبودم و به خاطر این چند وقت اعصاب درستی نداشتم  گفتم "خب همین الان بدین براتون اتو کنن". با لحن طلبکارانه ای گفت:" کجا باید زنگ بزنم؟"

-" من چه میدونم !  بگردین توی  برگه ی هتل شمارش هس"

 انگار انتظار این برخورد را نداشت چون شروع کرد به داد زدن . اغراق نمی کنم ، باور کنید همین طور یک ریز و پی در پی فریاد می کشید وبلاهایی که توی این چند وقت سرش آورده بودم را بلند بلند می گفت : "میرم ازت شکایت می کنم . من یه جزء قرآن نتونستم تو این اتاق بخونم ، من گفتم تو تنهایی منم تنهام با هم جفت میشیم و هر کاریو با هم انجام میدیم تو دختره ی بی ادب محبت حالیت نمیشه . اصلن هیچی نمی فهمی . ... "

خلاصه بساطی بود برای خودش. این وسط مسط ها یک جایی برگشتم گفتم :"عامو برو هر غلطی دلت میخواد بکن"  که صدایش بلند تر شد: " تو احترام موی سفید منو هم نداری تو هیچی حالیت نمیشه و  همین الان میرم میگم که با این دختره نمیتونم توی یک جا باشم و قلبم ناراحته و ..."

 فریادهایش داشت مغزم را از کار می انداخت . نقطه ضعفم را فهمیده بود . لحظه به لحظه صدایش را بلندتر می کرد و  دنیا دور سرمن می چرخید . همسفر اتاق کناری هم شروع کرده بود به کوبیدن در و صدا کردن اسمهایمان. داشت پاک آبروریزی می شد .راستش را بخواهید از آن صحنه ها چیز زیادی یادم نمانده فقط  نگاه سنگین مختار در یزید خانم همسایه  با عث شد تا احساس کنم پاهایم رمق ندارند . نشستم روی صندلی و همین طور بی صدا اشک بود که  فشاندم .

نمی دانم چند دقیقه گذشت و چه شد که دیدم توی اتاق تنها هستم. چاره ای نبود باید آماده می شدم برای سوار شدن به اتوبوس. حالا بماند که همسفرها چه نگاه عجیبی می کردند به سرتاپایم . من اهل حرف زدن نبودم و به جایش پیرزن هم اتاقی شبانه روز فکش می جنبید . قشنگ معلوم بود که قبل از رسیدن من سخنرانی مظلوم واری در شرح ظلم ها و بی ادبی هایم کرده  و کامل همه را علیه من بینوا شورانده بود. شورشی هایی که تیر نگاههای چپ چپشان قلبم را پاره می کرد. آنقدر که توی این سفر 15 روزه من 4 کیلو وزن کم کردم .

همیشه با خودم می گویم  درست است که توی این سفر خیلی چیزها یاد گرفتم و تجربه ی بی نظیری بود ، اما آن روز نباید مقابل پیرزن کوتاه می آمدم . نباید وقتی آن حرفها را می زد بی صدا اشک می ریختم . نباید وقتی رییس کاروان صدایم کرد تا توامان سرزنش و نصیحتم کند گریه می کردم . اصلن نباید این قدر از موضع ضعف رفتار می کردم اما کردم . خیلی وقتها همین طور می شود . نمی توانم از حقم دفاع کنم. آدم جدل و جدال نیستم اصلن و این با منطق زبر زمینی که در آن زندگی می کنیم جور درنمی آید.

 گاهی وقت ها فکر می کنم همانی که رفته بودم به مهمانی خانه اش  خودش این هم اتاقی را به جانم انداخته بود که شاید دلم بیشتر بشکند . ریز ریز بشود اصلن . که شد. خدا دلهای خیلی شکسته را خیلی بیشتردوست دارد.


پ.ن. یا رفیق من لا رفیق له ...


 

از سری اعترافات : شوق کعبه و قس علیهذا (1)

جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:05

همیشه ترسیده ام . یعنی حین بحث و فحص و جر و دعوا تا طرف  مقابلم را سفت و محکم و از موضع بالا دیده ام جا خالی داده و سرم را بین دو دستم قایم کرده ام . به گمانم هیچ وقت هیچ کس را نداشته ام که یادم بدهد برای گرفتن حقم یا هر چیزی تا آخرش بروم . حرف زده ام حتی گاهی فریاد کشیده ام اما همه ی اینها تا وقتی است که طرف مقابلم صدایش از صدایم بلند تر نشود.  همین که ببینم کار سخت شده کوتاه می آیم . می ترسم . همه ی گردنکشی هایم تمام می شوند. موش می شوم و دنبال  سوراخ می گردم . حالا هی به مرور و توی چند تا پست می خواهم  ماجرای بعضی از این ترسیدن های رقت انگیزم را بنویسم . شاید همین اعترافات از نوع تکان دهنده باشند و من هم یک تکانکی لااقل بخورم .

*****

 ماجرای اول مربوط است به همسفری که 6 سال پیش  توی سفر حج عمره گرفتارش شدم . کاش این همه دچار رافت و مهرورزی اسلامی! نبودم و اسمش را می نوشتم عجوزه . یعنی هنوز آنقدر از دستش عصبانیم که می توانم اینجا جلوی روی هزاران مخاطب  ! فحش کشش کنم. اما خب، هم این کارها را درشان یک حاجیه خانم نمی بینم هم این که بالاخره کلی اینجا برای خودم آّبرو دست و پا کرده ام و سعی کرده ام انسان موجه و خوبی جلوه کنم . درست نیست به دست خودم این همه رشته را پنبه کنم.

خلاصه این که چند سال پیش یک جور شور عرفانی در من حلول و دلم هوای حاجیه شدن و این جور مسائل ماورایی را کرده بود. با خودم گفتم تنهایی می زنم به چاک جعده  و خسی می شوم توی میقات و اینها. البته این استغنا و بی نیازی من از همراه و این جور مسائل را می شود به نوعی برد زیر چتر   این  ضر ب المثل  معروف که  "بابا عروسی نرفتن فاطی از بی تنبانیه !" یعنی  اگر هم  می خواستم تنها نروم کسی را نداشتم که مرا دراین طریق الی الله مشایعت کند. اما امان ازین توجیه های عجیب و غریب:  هر چه تنها تر سفر معنوی پیش رو معنوی تر ! بلند بگو زرشک ! بعد هم انگار دچار یک جور خودآزاری ذاتی باشم با خودم گفتم حالا که دیگر قدم زدن توی بیابان و این حرفها معنایش را از دست داده و با پرواز امارات  می خواهم به این سفر بروم، تیرماه بهترین وقت است تا گرما  در نقش سرزنش خار  مغیلان عمل کند !


 


ادامه مطلب ...

نشستم بر تخت کلینیک سنجش تراکم استخوان و گذر عمر دیدم!!

پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 01:13

به گذر که نه، گریز روزها که فکر می کنم، حال عجبیی پیدا می کنم. یک جور اضطراب آغشته با بغض. یاد سن و سالم می افتم و این که با فاکتو رگرفتن هر نوع مرگ نابهنگامی، چند صباح دیگر می توانم به خورشید سلام کنم؟! این را چرت گفتم یعنی زهلم گتمیش تر و تلخ تر ازین حرفها ی جینگولی هستم که مثلن زندگی و دنیا و زیستن برایم مهم و دوست داشتنی باشند. اما  فکر این که هر روز به پیری و ناتوانی نزدیک تر می شوم ، چها رستون بدنم را می لرزاند. این که گفتم چهارستون! شبهه ناک شد که همچین انسان رشید و سالمی هستم و می توانم ستون به سقف زندگی بزنم اگرچه با استخوان خویش و اینها .  کاش بودم. اما این طور نیست . یعنی بس که با  لبنی جات سر آشتی نداشته ام همه اش احتمال افتادن و  از جا کنده شدن استخوان لگن و باز شدن مفاصلم از هم می رود .

 برای این ترس عجیب از پوکی استخوان و به قول یکی از دوستان پدیده ی جانگداز "استخون پیکی" رفتم برای سنجش تراکم و اینجور حرفهای مکش مرگ ما . انصافن هم به قد و قیافه ام نمی خورد این جور سنجش منجش ها . اما خب رفتم . ناگفته نماند که این رفتن شامل موارد همگانی "مفت باشه کوفت باشه" هم البته بود. یعنی به عنوان یک عدد کارمند از این امکان پزشکی به صورت رایگان بهره مند شده و خودم را با آن خفه نمودم! یعنی من فراری از دکتر و دارو و درمان خودم با پای خویشتن و بدون این که روبه موت و در حال احتضار باشم دفترچه ی خدمات درمانی ام را زدم زیر بغلم و رفتم گفتم لطفن بیایید تراکم استخوانهای مرا بسنجید! که کاش خودم قلم متراکم پایم را  از وسط به دونیم می کردم و نمی رفتم  . 

خدارو شکر پیکی و پوکی در کار نبود . اما پرده های دیگری از روی چشمهایم کنار رفتند و خودم را توی آینه ی کلینیک پبرزن خمیده ی عصا به دستی دیدم که دندان مصنوعی های جدیدش دخل لثه هایش را آورده اند. یعنی تا این حد حقایق را عیان و آشکار و صاحب چشم برزخی طور دیدم!

حتمن شنیده اید که از یک سنی به آن طرف قد آدم کوتاه می شود . نمی دانم منشی کلینیک مثل تمام منشی های مراکز درمانی با من دشمنی خاصی داشت یا واقعن این اتفاق افتاده . در هر حال برای اولین بار قدّم، دو سانت کوتاهتر از قد همیشگی ام توی پرونده ثبت شد و وزنم 4 کیلو بیشتر. حالا یک جور ی وزن را می توان ارتباطش داد به شلوار جینی که پایم بود و کمربند و باقی البسه .  حداقل یکی دو کیلویی فرق معامله است . اما قد را هیچ کاری نمی توان کرد. 

کوتاه شدن دوسانتی قد آن هم برای منی که همین سه چهار سانت ناقابل از لی لی پوتی شدن نجاتم داده بود نابودم کرده.  دانستن و درک این که افتاده ام روی  دور پیری و کاسته شدن تدریجی باعث شده تا تاخت و تاز بی امان روزها را بیشتر و دردناک تر از همیشه احساس کنم . انگار لحظه به لحظه اش از روی من رد می شوند و می گذرند. 

راستی کسی از شما بزرگان قوم ، می داند چرا هنوز شنبه نشده جمعه می شود؟ هنوز خوراکی های یلدا را هضم نکرده دهه ی پیروزی  انقلاب و مخلفاتش می رسد و هنوز بعضی از بازدیدهای عید 92 را پس نداده، اس ام اس ساعت رند لحظه ی تحویل سال 93 رسیده است؟ یعنی یک جور زیر پوستی و بدون این که ما بفهمیم دارد زیادی خوش می گذرد؟ 

آخر علت چیست که این گونه مرا معلول جسمی و ذهنی  کرده؟ آوخ و هی داد بیداد!! هعی! 

وبلاگی به نام "بی درکجا"

چهارشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 20:33

چند سالی می شود که  فهمیده ام  از یک نوع سندروم پیش رونده و تکثیر شونده ی کمال گرایی  در عذابم ! درد بزرگ و رنج جانکاهی است . باور کنید اغراق نمی کنم . این که یک نفر همه چیز را یا نخواهد یا در بهترین شکل طالبشان باشد،  خیلی معذب کننده  و دردناک است .  مخصوصن وقتی به این بینش برسی که چیزی به نام کمال و  به شکل کامل  توی دنیا وجود ندارد، روحیه ات را می بازی و دیگر دست و دلت به کاری نمی رود.

خلاصه این که من چنین مرض لاعلاجی دارم و از بخت بد و ا زآنجایی که تقدیر در جفت کردن در و تخته استادی بی همتاست ، محمدرضا هم دقیقن با چنین مساله ای دست به یقه است! حتی گاهی بیشتر از من . یعنی سه سال است یک وبلاگی  را ثبت کرده اما غیر از دوسه تا پست چیزی تویش ننوشته . چرا ؟ چون فکر می کند باید همان اول کار شهریار مندنی طور بنویسد و اگر نمی تواند آن قدر خوب بنویسد پس بهترست کلن قیدش را بزند و بی خیال بشود. البته چند وقتی است انگار از خر شیطان پایین آمده و تصمیم گرفته گاهی گداری  بی در کجایش را به روز کند . حوصله ای اگر بود سرکی هم  آن دور و ورها هم بکشید . ممنونم . 


پ.ن. کسی از باغبان وبلاگ لاله عباسی های من خبر دارد آیا ؟