X
تبلیغات
رایتل

تا قیامت دل من گریه میخواد

سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1392 ساعت 19:14

امروز کشتی قلب آقای خوش صدا ، مهربان ، با معرفت  و با استعداد  وبلاگستان، بابک اسحاقی عزیز،  در گل اندوه  از دست دادن پدر نازنینش نشسته است  .   از صمیم قلب برایش آرزوی آرامش دارم. لطفن شما هم برای خودش و خانواده ی عزیزش دعا کنید . 

اینها را هم بخوانید تا ببینید که دوست خوبمان چقدر می تواند توی این لحظات غمگین  باشد ... کاش می شد برای کم کردن این همه اندوه کاری کرد....


آغوش بابایم امن ترین جای دنیاست ...


سلام

شنبه 21 دی‌ماه سال 1392 ساعت 22:58

چند سال پیش وقتی هنوز ساکن تهران بودم ،پزشکی برایم تجویز مراجعه به آزمایشگاه و سونوگرافی کرد . موقع بیرون آمدن از مطب  هم منشی تاکید کرد که باید بروی به فلان مرکز سونو چون جناب دکتر فقط کار آن جا را قبول دارد. من هم که طبق معمول گردنم ازمو باریکتر و مغزم  کوچیک تر از هر فندقی  این توصیه را هم جدی گرفته و از وسط شهر کوبیدم رفتم  به مرکز   سفارشی که تو ی تهران پارس بود. آن جا هم منشی نسخه ام را گرفت و برایم نوبت تعیین کرد.  دیدم همراه برگه ی نوبت یک عدد توصیه نامه ی مبسوط هم ضمیمه کرده اند در باب این که   چقدر آب بخوری و از چه مدت قبل تر غذا نخوری و حمام بروی و لباسهایت را بشوری و خلاصه  چیزی نبود که به آن سفارش نکرده باشند.

 اما ستم ترین بخش این توصیه ها جایی بود که گفته بود 10ساعت قبل از مراجعه دو  عدد قرص سی لاکس با هم مصرف شود. یعنی چشمم شد 890 تا . با خودم گفتم یعنی دکتر مربوطه یک جور علم لدنی دارد بر خشکی مزاج مراجعه کنندگان ؟ خیلی شگفت زده اما بسیار مودب( من تو ی مراکز درمانی بسیار ترسو هستم و یک جور ادب آمیخته با جبن می آید سراغم ) از منشی پرسیدم : " ببخشید خانوم چرا باید قرص سی لاکس بخوریم آن هم دوتا ؟ یعنی برای همه الزامیست ؟ " با ناراحتی و تبختر خاص منشی های جاهای  مهم گفت : "نمیدونم ! لطفن  اینجا واینستین . برین اونورتر تا بقیه هم کارشون انجام بشه!  "فهمیدم که باید دمم را بگذارم روی کولم و بروم مو به مو به دستورات نوشته شده عمل کنم! چاره ای نبود .

 بالاخره  روز موعود رسید. سی لاکس ها را خوردم . خب نتیجه معلوم است . چند ساعت مانده به وقت تعیین شده راه اتاق تا دستشویی تبدیل شده بود به یک جاده ی مالرو !  یعنی اولش می خواستم بی خیال خوردن قرصها بشوم اما بعد ترسیدم که توی آزمایشگاه همین که وارد شدم آن هم در حال انفجار از میزان زیاد آبی که خورده ام یکهو به دلیل نخوردن مسهل ! واجد شرایط سونو تشخیصم ندهند و کل  روند دکتر رفتن و درمان شدن به فنا برود ! 

خلاصه این که به صورت مودبانه تنها توصیفی که از خودم و حال و هوای آن چند ساعتم می توانم بکنم اینست که " دخلم آمد " . وقتی نوبتم شد که بروم داخل مطب اصلن حالم خوب نبود . آب زیادی خورده بودم و هنوز هم  دل پیچه ی سی لاکسی داشتم. به خانمی که همان دور و برها می چرخید گفتم خداوکیلی من نفهمیدم برای چی باید این قرص ها را می خوردم . هنوزم حالم بدست. پوزخندی زد و گفت : "عزیزم!  آقای دکتر موقع سونو از نفخ شکم بدشون میاد!  ناهار که نخوردی یک وقت ؟! " دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار . با خودم فکر کردم دکتری که زندگیش از راه همین نفخ و نفوخ می گذرد بی جا می کند که از آن بدش بیاید ! اصلن یک جور ناشکریست انگار! آدم که از منبع رزق وروزیش بدش نمی آید که ! به حالت آماده باش سونویی منتظر ماندم تا این شاهزاده دکتر جینگول و سوسول را از نزدیک ببینم .  توی ذهنم به  دکتر تام کروز طور حتی جهنم ضرر دیوید کاپرفیلد طوری فکر می کردم که یکهو آقایی گرد و قلمبه  از آنهایی که من فکر می کنم به صورت مادرزادی نسبشان بر می گردد به طایفه ی "نفیخ بادیانی" جلوی رویم ظاهر شد . تا اینجای کار هم شاید خیلی اشکالی نداشت اما از بخت بدش پوزیشن شکمش طوری قرار گرفته بود که موقع انجام سونو ، با بالاترین میزان شنوایی ارکستر سمفونی روده هایش را می شنیدم! 

با خودم گفتم آخی بنده ی خدا ! حق دارد که چنان توصیه هایی  را به مراجعین بکند . چون روایت داریم که" نفیخ همه را  چون خویش، بادوک پندارد!"


پی نوشت اولی : روز جهانی خنده بود امروز . گفتم کمی الکی ، حتی به هزل هم که شده بخندیم!

پی نوشت  بعدی : فرشته جان باید  بدهم اسمت را بزرگ و درشت به عنوان با معرفت ترین دوست نادیده ام حک کنند و قابش کنم روی دیوار روبروییم. تا  همیشه یادم باشد که "من تنها نیستم" . چه کسی گفته دنیای مجازی دنیای آدم های تنهاست ؟ با این همه مهربانی مگر می شود تنها بود؟

پی نوشت بعدی تر : یک بار دوستی می گفت که نوشتن وبلاگ مانند سرطان بدخیم سینه است . البته دور ازجانتان منظورش به این بود که دست از سرت برنمی دارد . حتی اگر اصل موضوع را هم بکنی و بیندازی دور باز هم یک جوری یک جایی سرباز می کند! و این که ... هیچی ... چاکریم. ارااااااااااااادت...