X
تبلیغات
رایتل

یار دوست می دارد این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی

جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 00:20

  زیادی خسته ام و مغزم درمانده است. اما اگر امشب ننویسمش هیچ وقت دیگر نمی نویسم! البته خیلی هم چیز مهمی نیست. یعنی می خواهم در مورد کمد لباسهایم و به طور یکی از مانتوهایم بنویسم!  حتمن با خودتان می گویید چه موضوع اعجاب بر انگیز  و شگفتی در اندازی واقعن! خب اینجوری نگاهش نکنید. کلی نکته ی باریکتر از مو اینجا لای جیب مانتویم قایم شده و می خواهم به شما نشانش بدهم. 

چرا نمی روم سر اصل مطلب؟ چرا اینقدر حاشیه می ورم ؟ خب برای این که مغزم بنکل یاری نمی کند و هی سر مرا و شما خوانندگان نازنین را با این حرفها گرم می کند. 

جانم برایتان بگوید که این بنده ی سراپا تقصیر یک عیب بزرگ و تقصیر خاص! دارم آن هم سالم نگهداشتن بیش از حد لباس و کفش و این جور چیزهاست. یعنی مورد بوده که توی کمدم پالتویی از سنه 80 خودنمایی می کرده یا مثلن شلوار مربوط به سنه 81 هجری شمسی! نه این که آدم خسیسی باشم ها . نه خداییش . به گواه اطرافیان اگر دست ودلباز نباشم خسیس و ناخن خشک  نیستم اصلن. کنتور که نمی اندازد اصلن شما فکر کنید آب از دستم می چکد دریا دریا!  اما نمیدانم چرا این لباسها کهنه و خراب درحد بیرون انداختن یا دل آمدن برای بخشیدن و اینها نمی شوند. بعد همین طور می مانند روی دستم.

  یک عدد مانتو از این رسمی های آستر دار مدل کتی متعلق به دوران ماقبل 90 دارم . به گمانم 87 از گیشا خریدمش. به درد اداره و جاهای یک کمی رسمی طور  و شق و رق می خورد. اما همان روز اول پوشیدن مانتوی مذکور کاشف به عمل آمد که ای دل غافل این عزیز دل از یک عیب بزرگ رنج می برد.  کوچکی جیب سمت چپ. البته این موضوع برای من که بدون جیب دستانم آلاخون والاخون می شوند و موقع راه رفتن و ایستادن نمی دانم چکارشان کنم  و تعادلم را از دست می دهم مشکل به حساب می آید. برای خیلی ها ممکن است اصلن به چشم هم نیاید.  

داشتم می گفتم . مانتو ی معلول عذابم می داد. دست راستم را خیلی قشنگ می گذاشتم توی جیب. اما جیب چپم فقط ظرفیت انگشتانم را داشت و لاغیر. یعنی وقتی دستم را می کردم توی جیب یکهو از انگشتان به بعد جیب تمام می شد  و دستم یک شکل مسخره ای  و کج و کوله ای پیدا می کرد. حدود 5 سال با این عیب ساختم . یعنی نمی شد عیب یابی کرد. انگار یک جای از جیب اشتباهی دو خته شده بود و چون زیر آستر قرار داشت نمی شد ببینیش. 

منِ لباس دوست و لباس نگهدار هم از ترس خراب شدن و پاره شدن جیب یک بار هم دستم را محکم فشار ندادم تا اگر گره و کوکی وجود دارد بشکافد . همین جور با مانتوی علیل، کج دار و بپوش! ساختم. تا این که امروز صبح وقتی می خواستم بپوشمش احساس کردم دیگر این مانتو مانتوی قبل نیست و دارد جوابم می کند. پارچه اش پرز پرزی شده و رنگ و رویش هم دیگر چنگی به دل نمی زند. با خودم گفتم روز آخریست که ازش استفاده می کنم! 

عصر موقع برگشتن به خانه برای اولین  بار به صورت دل مسوزی محکم و با حرص دستم را توی جیب معیوب فروکردم . دو خت اشتباهی شکافت و جیب حالت معمولی خودش را پیدا کرد . یعنی این مانتو توانست بعد از سالها دست چپم را هم پناه داده و مرااز نگرانی  و عدم تعادل و سرگردانی دست  کنار بدن برهاند! اما دیگر فایده ا ی نداشت و خیلی دیر شده بود!  چون عمر استفاده ازین مانتو هم دیگر سر  رسیده بود. بد ترین وقت برای برطرف شدن عیب و شکافتن دو خت اضافی.  

با خودم گفتم چقدر ازین دوختهای اضافه و اشتباه توی زندگی هایمان هست که از ترس خراب نشدن و به هم ریختن روزمره ی مالوف و مانوس به آن دست نمی رنیم و همین طور استخوان لای زخم نگهشان می داریم . چقدر عیب ها و گره های آزار دهنده وجود دارد که هیچ وقت جدی تلنگرشان نزده ایم  و مشت بر دیواره شان نکوبیده ایم. تلاش جدی برای باز کردنشان نکرده ایم تا مبادا خرابتر ازین بشوند.  

دلم می خواهد یکبار برای همیشه خودم را ازدست تمام این ترسها و مباداها نجات دهم . روزهای فشار آوردن برای باز کردن گره ها و دوخت های اضافی زندگیم دارند نزدیک می شوند و دلم می خواهد با تمام توان مشت بزنم و راه را باز کنم. شاید هم راهی نباشد . شاید هم چیزی درست نشود . شاید هم بدتر از اینی که هست بشود اما من  باید بجنبم . بی خیال تمام این شایدها و بایدها خودم را در این عمر کوتاه بیندازم وسط کارزار. یا می برم یا می بازم. البته کار خاصی قرار نیست بکنم . فقط کمی روال روزمره ام را عوض می کنم . کمی هم تمام کردن کارهای همیشه ناتمام. در نتیجه فرصت کمتری خواهم داشت برای اینجا نوشتن و شما را خواندن. اما بعد از مدتی بر می گردم. این فقط یک جور دست گرمیست برای دنیای واقعی. 


پ.ن. بیش از آنچه فکرش را بکنید دوستتان دارم ودلم برایتان تنگ می شود. اما باید یک چیزهایی تغییر کنند. برایم دعا کنید و هی بگویید "هر چی آرزوی خوبه مال نیمه جدی". کمی لوس شد اما از ته دل بود. کامنتدانی هم بسته است تا مبادا وسوسه ی خواندن مهربانیهایتان هی هواییم کند. ( یعنی تا این حد جدیم!) اراندتمندم و برمی گردم زود. 

بعدن نوشت : دیشب با چشمان نیمه باز و خسته ، این پست را نوشتم و بدون حتی یک بار خواندن دکمه ی انتشار را زدم. پر از غلط های املایی و انشایی است. به بزرگی همواره ی خودتان ببخشید. در ضمن نوشته ام که کامنتدانی  بسته است اما یادم رفته بخش نطرات را غیر فعال کنم. ممنونم دلارام گرجس من ، بشرا ی عزیزم ، سمیرا خانم نازنین که آدم حسودیش می شود به دلارام به خاطر داشتن مادری چون شما و آوای دوست داشتنی کامنتهای شکیل. ممنونم از همه ی شما. با عرض پوزش می خواهم نظرات این پست را غیر فعال کنم اما صدای مهربانی شما دلگرمم می کند زیاااااااااااااااااد.

پیام بهداشتی!

یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 21:32

اگر آدم کول و همچین جیگری هستید که اهل خشم و ناراحتی و عصبانیت و اینها نیستند،  بی خیال خواندن بقیه  ی این نوشته شوید. چون به صورت بنیادین با شما نا همخوان است!

جانم برایتان بگوید که برای برون ریزی خشم های فرو خفته و نهفته کارهای زیادی می شود انجام داد. یکی از این کارها خوردن ساقه ی های نسبتن ضخیم کرفس است، آنهم با سر و صدا!  نه این که با داد و فریاد شروع کنید به کرفس خوردن . نه . سعی کنید تا می توانید محکم تر گازشان بزنید و تند و تند بجویدشان ! اگر کرفس در  دسترستان نبود کاهو هم تا حدودی همین  کار را برایتان انجام می دهد. نبود می توانید یک خیار یا هویج را محکم گاز بزنید و خرت و خرت بجویدش. البته بهترست این کار را وقتی تنهایید انجام بدهید. یا لااقل در اتاقتان را کیپ کنید. حال و احوال اطرافیانتان را درنظر داشته و رعایت کنید در کل.  یعنی اگر  یه نمه آدمهای سوسول و حساسی باشند حتی دیده شده که  کار به درگیری و بحث و دعوا و قشقرق  هم  کشیده و به جای  از بین بردن خشم  به بازتولید و نشر آن هم انجامیده !  در نتیجه هر چه این کار در خفا انجام گیرد نتیجه ی بهتری می دهد.


 عوارض مصرف : سردیتان می کند ؟دل درد می گیرید و فشارتان می افتد ؟ چاره اش یک فنجان چای زعفرانی با خرماست. سه سوته روبراه می شوید. کلن خودتان را بسپارید به ما و باکیتان نباشد از هیچ سرد و گرمی. بله. 

زهر تنهایی چشان!

دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:50

همه ی  عمرم آدم رفیق بازی بودم.  توی بچگی آن قدر به دوستانم وابسته بودم که حتی مدرسه رفتنم را هم با آنها هماهنگ می کردم . یعنی باید صبح ها ، قبل از مدرسه ، یا من می رفتم در خانه دنبالشان یا انها می آمدند.  دخترهای محل از بزرگ و کوچک، دوستانم بودند. حتی یکیشان بود که صبح های تابستان می امد و  توی کارهای موظفی روزانه ،  کمکم می کرد تا زودتر  بتوانیم برویم سراغ حرف های دخترانه و بازی .  همه ی کارهایم را با دوستانم انجام می دادم . یعنی کیف می کردم ازین که دوسه تا از همکلاسی ها را جمع  کنم توی خانه تا با هم تکالیفمان را بنویسیم. نوجوان که شدم  من لیدر بودم  و همه را دو رهم جمع می کردم. همه ی عصرها به بهانه ی تمرین حل کردن یا هر چیزی می رفتیم خانه های همدیگر.

 مادرم همیشه ازین  رفیق بازی من شکار بود . می گشت تا از خودشان یا خانواده ها و هفت پشتشان یک عیب و ایرادی دربیاورد و بگوید که چرا رفتی فلان جا و فلانی چرا آمد خانه ی ما. من اما گوشم بدهکار نبود و زیر باران سرزنش هایش کار خودم را می کردم.

از اواسط دوره دبیرستان، دوستانم  خود به خود گلچین شدند. یعنی درسخوانها ماندند فقط. بقیه خود به خود به خاطر نداشتن حرف مشترک حذف شدند. دخترهایی که آمال و آرزوهایشان خلاصه می شد توی عروس فلان حاجی و فلان کربلایی شدن از ذهن و قلبم خط خوردند.  مثلن یکیشان بود که هر وقت مدرسه تعطیل می شد زودتر از همه می پرید بیرون  تا شاید بتواند به حاج صفورا خانم  که خانه شان توی همسایگی دبیرستان ما بود و چند تا پسر دم بخت داشت ، سلام کند.  هر روز بدون استثنا این کار را می کرد و من بعدها به نیت عجیب و خز و خیلش پی بردم. (البته تدبیرش کارگر هم شد و بالاخره سال سوم که بودیم شد نامزد پسر حاج صفورا.) دوستانی ازین دست آن روزها از نظر من مهره ی سوخته و گندیده به حساب می آمدند. حتی تصورش را هم نمی توانستم بکنم که چقدر آرزوها و خواسته هایشان کوچک وخوار است. چقدر درس خواندن برایشان بی اهمیت است و... خلاصه که  من ماندم و دو سه رفیقی که مثل خودم فکر می کردند . رفقایی که فهمیده بودیم تنهاراه عوض کردن زندگی و رسیدن به ارزوهایمان درس خواندن است و بس. هوای همدیگر را داشتیم و خلاصه که رفاقتمان خوب بود و دلچسب. هر چند بعدها وضعیت فرق کرد ولی آن روزها واقعن رفیق بودیم و پشت همدیگر .(قبلن در مورد یکیشان توی این پست مفصل نوشته ام.)

پای دانشگاه که وسط آمد ، از هم دور شدیم. اول کار تند و تند می رفتیم سراغ هم ولی این دیدارها به اقتضای گرفتاری ها و فاز جدید رفاقت های دانشجویی و هم رشته ایها، هی کمتر و کمتر شد.  من هم همان روزهای اول دانشگاه با چند نفر از هم کلاسی ها طرح دوستی ریختم و دوباره صبح و شامم را به ایشان گره زدم. حتی یک نفرشان شد یار غار و رفیق گرمابه و گلستانم.  اما انگار که یک دستی نمی گذارد من  تجربه رفاقت  قدیمی و مستی این شراب کهنه را حس کنم  ازاین دوستان هم هیچ کدامشان نماندند. یعنی دو سه نفرشان مهاجرت کردند به ینگه دنیا و ارتباطمان شد مجازی و از رفاقت آن یار غار هم فقط  زخمی ماند توی روحم. زخمی که نیشتر زنش هم خودم بودم هم او .

روزهای اول کار و اداره هم به غریبگی مطلق گذشت و عادت کردن به  فضا ی مسموم اداری و دولتی . همکارهای پر از گره. اکثرن دو شخصیتی و حتی گاه چند شخصیتی. چیزی که ساختار منحوس اداره ها می طلبند. پیدا کردن دوست سخت بود . خیلی سخت. پیدا کردن دوست آن هم بین یک مشت خوابگردی که سلام و خسته نباشیدهایشان همه از سر عادت است و لبخندهایشان بی  روح ترین لبخندهای عالم ،کار راحتی نیست انصافن. حسابگری های اداری، ابزاری نگاه کردن به تو و ترسیدن از بالا رفتن و ارتقایت ، مایه  و ملاط غلیظی برای دشمنی است تا دوستی . اما  از انجا که هیچ چیز مطلق نیست بین این همکارها هم جستم و یافتم آدمهایی که کمی شبیه خودم باشند. که بتوانیم با هم چای بخوریم و حرف بزنیم . غنیمتی بود برای خودش. برای من تنهای غریبه مثل یک بهشت می مانست. برنامه های پیاده روی صبحگاهی ، گرفتن جشن های مختصر تولد و خرید رفتن و ... شد کارهای مشترک من و یکی دونفر از همکارانی که حالا دوستانم بودند. خوب بود.آخر تنهایی  سخت است خیلی سخت.

باز هم این جمع ، متفرق شد ، یکی رفت آن ور دنیا و من آمدم ته نقشه ی ایران و ... دوباره ارتباطمان شد مجازی و تلفنی و سالی یکی دوباری. فرساینده ترین نوع رفاقت، رفاقت های از راه نزدیکی است که تبدیل می شوند به از راه دور. دیگر نیستند تا چشم در چشم هم چای بخوریم و حرف بزنیم و غیبت کنیم و نظر بدهیم و فلسفه ببافیم. نیستند تا رو در روی هم بخندیم و گریه کنیم و شانه به شانه ی هم راه برویم . چیزهایی که برای من یعنی خود هوا ، خود اکسیژن.  من این روزها از اس ام اس و وایبر و وی چت و واتساپ و... بیزارتر از همیشه ام.

یک نفر با من توی یک جایی قرار چایی خوردن بگذارد. زهر غربت دارد از پای درم می آورد.