X
تبلیغات
رایتل

من و همه ی نابترهای ایشان!

چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:50

نوشته شب چهلمی پست قبل را بنکل فراموش کنید . اصلن بی خیال . نه خانی آمده و نه خانی رفته . بهترست اینجا آدم  یک خجسته السلطنه باشد. هم برای خودم بهترست هم برای دوستان عزیزی که  با کلیک رنجه شان بر من منت می گذارند.

امروز می خواهم در موردباران بنویسم و این که  چطور دیروز برای من  یک نعمت خاص بود. خب همان طوری که  می دانید باران یک نعمت عام است . یعنی وقتی می آید کشاورزان توی اقصی نقاط بدنشان عروسی می شود . شاعران منتظر یار می مانند که با باران بیاید . عاشقان هم شعرهای شاعران را زیر لب زمزمه می کنند  و آه می کشند و دلشان می خواهد خیلی زود تر این هوای دو نفره آنها را از یک نفرگی نجات دهد . خلاصه همه به نوعی از آمدن باران خوشحال می شوند . 

من خودم هم توی هوای بارانی جوگیر می شوم و دوره راه میفتم توی خیابان ها و اکثر مواقع در حالیکه از تمام وجودم آب  و گل و شل می چکد خودم را می رسانم به حمام خانه . اما دیروز باران برای من یک چیز دیگری غیر از همه ی اینها بود! طبق معمول روزهای بی تابیدن، تصمیم گرفتم بروم  استخر و تنی به آب بزنم . استخری که می روم خب یک استخر بسیار دولتی است.  از این ها که تمام کارمندهای یک سری از ارگان های دولتی برای خودشان و اقوام  نسبی و سببیشان کارت رایگان می گیرند. دیگر بقیه اش را خودتان بر اساس روایت منحوس  "مفت باشه ، کوفت باشه " حدس بزنید .  یعنی در راستای این روایت  هر کسی که کارت شنا به دستش می رسد حتی اگر در حال احتضار هم باشدخود را به این استخر کذایی رسانده و می پرد توی آب . تا اینجایش هم مشکلی نیست . امکانات رایگان رفاهی بهشان می دهند ،  نوش جانشان . اما قسمت ویران کننده ی ماجرا از وقتی شروع می شود که این کارتها به دست مادربزرگ ها و کهنسالان  خانواده می رسد و آنها هم به یاد خزینه های قدیم ،بساط گرمابه هایشان را می ریزند توی  بقچه و می پرند توی آب. بعد اسم این خیس خوردن قبل از کیسه کشیدن را هم می گذارند آب درمانی! ( خودم شاهد کیسه و روشور کشیدن یکی دو تایشان بوده ام که می گویم!)  

یعنی بساطی است برای خودش کوتاه وبلند ، چاق و لاغر وسط استخر راه می روند، می نشینند و با همدیگر حرف می زنند  و کل عرض و طول قسمت کم عمق را اشغال می کنند.  خب من بینوا هم استعداد درستی توی شنا ندارم که! یعنی درست است که نگاهم به المپیک و مایکل فلپس شدن و اینهاست اما این افق متعالی هنوز نتوانسته مرا از عمق 1 متری استخر نجات دهد! در نتیجه  همیشه گرفتار این مادر بزرگ ها می شوم.  مثلن پیش آمده که آن زیر میرها با بدبختی  و این استعداد ناقص ، داشته ام تمرین  می کرده ام ،  بعد از دو سه حرکت محکم خورده ام به یک مانع نرم، سرم را بلند کرده  و دیده ام  باسن یکی از حاج خانوم هاست که  چونان دیواره ای  ژله ای راه را بر هر نوع حرکتی بسته . کظم غیظ کرده  و از یک جهت دیگر ادامه داده ام .  این بار شانه هایم  به یک جای نرمی گیر کرده اند . سرم از بین دو لنگ یک حاج خانوم نحیف رد شده  اما شانه ها گیر کرده اند توی یک مشت پوست آویزان از استخوان.  جان خودم حس مرگ پیدا می کند آدم ! بعد از خارج کردن کله از ناحیه ی مربوطه برگشته ام  به حاج خانوم گفته ام  که  آخه بابا !من آن زیر میرها حواسم نیست شما چرا اجازه می دهید من تا این مرحله ی نابتری پیش بروم،  با یک لبخند ملیح و در کمال آرامش  گفته: " مادر آب درمانیه ".  یعنی اولش با خودم گفتم شاید بنده ی خدا گوشهایش سنگین است و نشنیده که چه می گویم اما وقتی دیدم  با رفیقش در حال حرف و خنده ی ریز است کم مانده بود منفجر شوم . یعنی این حاج خانوم از من و کله ی من استفاده ی ابزاری کرده بود . من شده بودم بخشی از فرایند آب درمانی .  حرکت کش آوردن لنگ ها حتمن. این که  چرا در آن لحظه کله ام را خودم با دستهای خودم نکندم بیندازم دور ، احتمالن  به دلیل سخت جانی و کاظم طور بودنم بوده و بس! 

خلاصه که توی این استخر کذایی  چه ها که بر سرم نیامده و نمی آید . یک وقت فکر نکنید که من هم رایگان می روم ها ! خیر . من از کارمندهایی هستم که کارتهای رایگان اداره شان فقط برای دیدن سنگ و سولاخ های قدیمی به کار می آید و این جور جاها باید جیرینگی و نقدی حساب کنیم .( البته  تازگی ها کشف کرده ام که اگر یک روز به پیسی بخورم و نتوانم این چندر غاز پول بلیط را هم  بدهم ، حتمن با مسئولین استخر در مورد اضافه کردن من به استخر و پروژه ی آب در مانی کنندگان  رایزنی کنم .)

دیروز باران برای  من یک نعمت خاص بود چون خاصیت " پیرزن تو کُلِه کنی اش "  به فریادم رسید . همه ی مادر بزرگ ها از ترس سرما و باران  گرفتگی و این جور چیزها ، مانده بودند توی خانه و  احتمالن از پشت پنجره مشغول تماشای باران و بافتنی هایشان شده بودند .  بدین گونه  من توانستم با خیال راحت توی قسمت کم عمق استخر  کله معلق بزنم بدون  هیچ تماسی با هیچ نابتری.

برسر آنم که گر زدست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید

سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:49


شبیه دخترهای نوجوان پشت کنکوری و  بلاتکلیف به خودم می پیچم  و هیچ تصویر روشنی از آینده ام ندارم . آنقدر همه چیز برایم مبهم و تاریک است که هر روز بیشتر روی دست خودم بال بال می زنم. قصدم گل ناله و ننه من غریبم بازی درآوردن نیست . انگار  خودم را در بند کرده و درها را قفل زده ام .کلید هم  گم شده . افتاده تو ی عمیق ترین گودالی که می توانی فکرش را بکنی.

کار اداره را دوست ندارم .یعنی هیچ وقت دوست نداشته ام . گاهی آنقدر همه چیزش برایم  آزار دهنده می شود که صبح ها هزار بار می میرم و زنده می شوم تا خودم را می رسانم به محل کارم . شکنجه ای مداوم . امروز برای اولین بار خیلی جدی به خودم گفتم  که گیریم  کارمند نبودی دلت می خواست چه کاره باشی و الان کجا بودی . مغزم هنگ کرد. یعنی هیچ جایگزینی نداشتم . نمی دانستم دلم می خواهد کجا باشم . نمی دانم واقعن . دلم سرد  است و دستانم خالی . زیادی خودم را خسته  و ترسو کرده ام. کارم شده کشتن ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها . می کشمشان اما سنگینی نعششان را هم روی دوش دارم . روز به روز سنگین تر و خسته تر. نه حسی  و نه انگیزه ای . فراخی را از حد گذرانده ام و حوصله ی هیچ کاری و هیچ کسی را ندارم . این بار روزهای بی تابیدنم  زیادی کش آمده اند . به گمانم آمده اند که بمانند ...


پ.ن. به نظرم نباید اینجا ،  "ابری بودن هوای حوصله" را جار بزنم . نوشتن از اندوه ، تکثیرش می کند و تنهاییت را قاب شده می گذارد جلو ی چشمهای بی نوایت.  من این روزها را نباید بنویسم . این روزها  نه نوشتنی اند و نه خواندنی تنها باید بگذرند. عمرست که می گذرد ؟ بگذار بگذرد. من دلخوش به همین گذشتن و تمام شدنم.

روز بی تابیدن

دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:40

به نظرم توی دل هر کسی تقویمی هست که در آن روزها  رنگ دارند و اسم.  

مثلن توی تقویم دل من بعضی از روزها، روز بی تابیدن است  به رنگ بنفش  خیلی تند . بعضی از روزها ،  روز خیالیدن است  به رنگ زرد و  نارنجی   ، روز فرحیدن  به رنگ یاسی و ...

روزهای  بی تابیدن ، روزهایی هستند مثل امروز که مهم نیست کجایی و قرارست چه کار کنی .  بی تابی و مغزت تاب می خورد !  مبدا را به عنوان مقصد به تاکسی ها می گویی و  باعث می شوی به تو بخندند . نمی دانی مشکل کجاست چرا هیچ کدامشان برایت نمی ایستند. کلی دیرت شده . دست آخر راننده ی خوش انصافی از همان ها که شاید روزهای بی تابیدن و ویژگی هایش را می شناسند ،مشکلت را حل می کند  و می گوید جایی که ایستاده ای همان جایی است که می خواهی بروی. شرمنده می شوی و حرفت را اصلاح می کنی. یادت می رود سر خیابانی که میانبر است پیاده شوی و دیرترت! می شود. 

می نشینی پشت میزت . برای این که کمی ذهنت منظم شود لیست کارهای واجب را برای خودت می نویسی. نمی شود. نمی توانی.  همین طور بی هدف ذهنت پرسه می زند و هیچ کاری نمی کنی.  وبلاگ خودت و دوستانت  را بارها رفرش می کنی و منتظر ی . منتظر چه چیزی ؟ خودت هم نمی دانی. ده بار فکر می کنی که برایت اس ام اس آمده یا صدای زنگ گوشیت می آید در حالیکه گوشیت تاریک تر از خودت افتاده گوشه ی میز. همکار کچل  اتاق کناری یکریز و مداوم حرف می زند نه فریاد می زند .  خانه اش آباد ! وسط کار هم  باد گلو خارج می کند!  هی بلند می شوی ولی قصد و مقصد خاصی از بلند شدنت نداری . دوباره می نشینی !  با خودت فکر می کنی کاش می شد از این جا بروم. دور شوم  . ماهها و سالها بگذرد و برنگردم.


پ .ن. تمام می شود. آفتاب روز بی تابیدن غروب می کند حتمن . فردا روز فرحیدن باشد شاید.   

شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی

یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:39

13-14 ساله بودم .  درست همان سنی که بعضی ها ،  دنبال  بتی چابک و نگاری چهارده ساله با چهره ای چونان ماه شب چهارده می گردند. که البته بازار ازدواج  هم کلاسی ها ی  مه پاره ی چهارده ساله  ام هم داغ بود . من اما نه مهپاره بودم و نه همچین چابک و اینها .  دختر بچه ای بودم که فکر می کردم همه چیز جهان خلاصه می شود توی شاگرد اولی و ممتازی مدرسه. توی نوشتن انشاهای بلند بالا. نوشتن مقاله برای شرکت در فلان مسابقه و بهمان برنامه. تنها چیز خارج از عرفی که دوست داشتم رقصیدن بود. اما نمی شد  . پدرم این کار را مساوی با از دست رفتن آبرویش می دانست .  منظورم رقص توی مجلس و مهمانی های مرد و زن قاطی نیست . نه.  ما از آن خانواده هاش نیستیم ! همین حالا هم که کلی علم پیشرفت کرده! توی خانه ی ما  مردها یک ورند و زنها ور دیگر.  مثلن فیلم عروسی برادرهایم به دو بخش زنانه و مردانه تقسیم شده  و دیدن قسمت زنانه بر هر مذکری  به شدت حرام است .هر چند توی قسمت زنانه هم چیز دندان گیری وجود ندارد. همه چادر در چادر نشسته اند و با تنها عضو بیرون مانده از چادر،  بر و بر به دور بین نگاه می کنند.

توی چنین فضایی دوست داشتن رقص و آواز و اینها  هم جرم است چه برسد به انجامش . کم کم  یاد گرفتم که "شدنی های امر شده "را جایگزین  "نشدنی های نهی شده" کنم. در نتیجه  بیشتر زدم تو ی کار دختر خوب و درسخوانی شدن. مثل یک ترسوی بینوا چپیدم لابلای کتابهای درسی. شاید تنها جسارتی که به خرج دادم مقاومت در برابر ازدواج توی سن کم بود. هر چند  پدرم هم ته دلش راضی نبود که من زود ازدواج کنم  و مخالفت با مادرم به عنوان عضو درجه 2 خانه خیلی کار سختی نبود. یعنی اصلن سخت نبود. البته بعدها فهمیدم که با هر بالا و پایین شدنی توی زندگی من ، مادرم شروع می کرده به سرزنش کردن  پدرم که چرا زودتر جلویم را نگرفته و چرا اجازه داده درس بخوانم و کار کنم و چرا شوهرم نداده است.

راستش اصلن قصدم نوشتن در مورد این چیزها نبود . یعنی خیلی چیزها توی گذشته هست که ناراحت و عصبانی ام می کند. که نمی گذارد راحت و آرام باشم. چیزهایی که بر خلاف نگاه بیشتر روانشناسها یاد آوریشان را باز کردن زخم های بسته و تازه کردنشان می دانم و دلم نمی خواهد بهشان فکر کنم یا در موردشان بنویسم. اما تنها چیزی که باعث می شود تا کمی مادرم و بیشتر پدرم را ببخشم  این است که مرا به حال خودم گذاشتند.  هر چند آن وقت ها ، این واگذاری دلم را شکاند . ریز ریز کرد اصلن. اما  اجازه داد تا خدا ومعجزه اش بیایند . یعنی هنوز هم  بعد از 5 سال معتقدم که آمدن وبودن محمدرضا توی زندگی من مثل یک معجزه بود.  یک روز بارانی -درست مثل امروز-  آمد و همراه صبور لحظه های پر از اندوه و اضطراب من شد  . نگذاشت که تکثیر شوند و تمامم کنند.  هر روز با فکر و حس این معجزه دلم می رقصد. بی اغراق هر روز.

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>