X
تبلیغات
رایتل

قطع و وصل

سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 14:55

عاشق  آدمهایی  هستم که یک سری از کارهای دلی را سالها با یک مداومت و نظم خاصی انجام می دهند.  وبلاگ نویسی هم  یکی از این کارهای دلی است که از نظر من  استمرارش، هنر می خواهد . این قدر که مثلن وقتی یک نفر می گوید امروز وبلاگم ده ساله شد،  دلم می خواهد محکم بغلش کنم و بگویم دست مریزاد قهرمان!

این جور آدمها یک جور پشتکار و توانایی خاصی  دارند که همیشه مایه ی حسرت من بوده. خودم جزو انواع  تک سلولی های  بی پشتکاری به حساب می آیم که موقع هر نوع کار جدی، بی خیال کارهای نیمه جدی و غیر جدی می شوم  و شش دانگ می روم  سراغ اصل موضوع. یعنی اصلن بلد نیستم چند وجهی و چند بعدی به زندگیم نگاه کنم و کارهایم را در طول هم پیش ببرم. برای همین همیشه زندگیم پربوده از بی نهایت قطع و وصلی!

تا همین یکی دو سال پیش  که هنوز دانشجو بودم ، کارمندی و   دانشجویی هم زمان ، اعصابم را می ریخت به هم. موقع امتحانها که می شد دیگر تک سلول فوق الاشاره یاری نمی کرد و مجبورم می کرد تا با هر بدبختی که شده یکی دو ماه مرخصی بدون حقوق  بگیرم  برای خر خوانی کردن . دوماه خودم را  تبدیل  می کردم به یک انسان آکادمیک و کارمندی را سه طلاقه می کردم .  یعنی  فقط این طوری می توانستم  خودم را جمع و جور کنم و با تمرکز درس بخوانم. برای همین هم به جای 11 سال سابقه ی بیمه ، فقط 10 سالش جان سالم به در برده و یک سال با قیمانده مشمول قطعی های زندگی تک سلولیم شده اند.

کلن روال  حاجیتون بر این منوال است! که هر وقت موضوع مهم و قابل توجهی پیش آمد می کند، اول ورزش را می گذارد کنار بعد هم آپدیت کردن اینجا و کم کم آرایشگاه رفتن و حمام رفتن و آخر کار می شود یک  گوریل انگوری پشمالو ، بدبو و چاقالی که مثلن فلان امتحان را با موفقیت گذرانده یا فلان گزارش را به موقع تحویل داده و ....

چند وقتیست دو باره  فکر یکی دو کار مهم خودشان را توی روزمرگی هایم جا کرده اند و هی یک ندایی از اندرون من خسته دل- البت  بی توجه به عقبه ی فراخ السلطنگی –سقلمه می زند که هین! چه نشسته ای ای کارمند پیزوری آب دوغ خیاری! برخیز و طرحی نو درانداز و کاری جدید بکن و از این جور  چیزها. هر چقدر هم برایش از مصدومیت مادام العمر فراخی و اینها می گویم کماکان رهایم نمی کند و خِرم را محکم تر می چسبد. این ننوشتن ها و نبودنها نیز همگی به دلیل همین خفت شدن توسط ندای مذکورست که تمام حجم مغزم را اشغال کرده. 


پ.ن.) ارادتمند همه ی دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی خواننده ی اینجا هستم . به گمانم تا یکی دو ماه آینده تکلیفم با خودم و فراخی و ندای مذکور کاملن روشن  می شود.  حتمن نتیجه را به حضور انور و مبارکتان ، عارض خواهم شد!

 

 

 

سفر مرا به زمین های اصفهانی برد!

شنبه 27 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 23:19

حال دل با تو گفتنم هوس است

چهارشنبه 10 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 10:48

بعضی روزها توی زندگی آدم هست که به گمانم خداوند آن روز را با دست خودش ساخته. روزهایی مانند امروز  که از همان اول صبح ، با وجود هزار بهانه برای اندوه ، دلت شروع می کند به رقصیدن و قتی نسیم نرم پاییزی می خورد توی  صورتت . کوچه ها شروع می کنند  به کل کشیدن و آواز شاد خواندن . تا سرخیابان اصلی کلی  پیاده روی داری . کا ر هر روزاست گاهی هم باعث می شود چند دقیقه دیر تر برسی . بی خیال تاخیر و راه طولانی ، خودت را می سپاری به پایکوبی دلت . هنوز چند قدم نرفته ای که ماشین همسایه جلو ی پایت ترمز می کند . " تا سر خیابان می رسانیمتان"، " ممنونم " ...تشکر کرده و نکرده با یک حرکت جیمز باندی خودت را می اندازی تو ی ماشین درست  کنار پسرک دبستانی کچل ریزه میزه ای که دارد با ذوق جامداد ی نواش را برانداز می کند . چشم بر هم زدنی می رسی  سر خیابان و زودتر هم می رسی سرکار. دلت مانند بالرینی زیبا و خوش ترکیب ، هنوز نرم نرمک می چرخد و حالش خوش است . غرق خیالات خوشی که ... تاق تاق ... امیدست انگار دارد در می زند . بالرین چرخی می زند و در را باز می کند .  چه مهمانی شور انگیزی است وقتی خیال باشد ، امید هم باشد و دلت هم بلغزد و بچر خد و بخواند :

 اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد   من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم


پ.ن1) به گمانم باید از  بهانه های بزرگ خوشبختی نوشت و حتی عکسشان را گذاشت . مثلن باید عکس رزی که دیشب هدیه گرفتم و دلم را گرم کرد، خیلی گرم وقتی  نوشته ی کنارش را دیدم ، باید می گذاشتم . یا مثلن می گفتم که چقدر راه رفتن کنار یک دوست و قلپ قلپ سرکشیدن شراب رفاقت، بیگانگی می آورد بین تو و تمامی اندوههای عالم!

پ.ن.2) از امروز خودم را رسمن ملقب کردم به خجسته السلطنه!

 

این قصه تکراریست

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 14:09
در من زندانی پیر و خسته ای  بود*

که با آواز زنجیرش به خواب می رفت و

عصیان، رویای شیرین روزهای دورش بود

...این روزها بیدارش کرده ام... زنجیر از دست و پایش گشوده ام...

اما...

پای رفتن و دویدنش نمانده ... رعشه گرفته...  هر دو می لرزیم ...




*همراه با تعظیم در برابر شاملوی کبیر

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>