X
تبلیغات
رایتل

حکیم و ظالم!

سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:02

مادربزرگ خدا بیامرزم گاهی برایمان  دعا می کرد و می گفت الهی پولتان نصیب حکیم و ظالم ! نشود . یعنی یک جوری زیر پوستی با این واو عطفی که بین حکیم و ظالم  می گذاشت ! پزشکان را می برد توی ردیف ستمگران و ظالمان . 

می دانم. الان خیلی کلیشه و تهوع انگیز می شود اگر در باب نعمت سلامتی شروع کنم به حرف زدن واین که آدم باید قدرش را بداند ولی مع الاسف وقتی هست مثل اکسیژن برای نفس کشیدن ،دیده نمی شود و فهمیده نمی شود و تازه وقتی نیست و بعد از حس درد و خفگی و ناتوانی از انجام امور روزمره یادت می افتد که ای دل غافل چه چیزی داشتی  و نمی فهمیدی. بعد گذرت می افتد به دکتر و بیمارستان و دارو و درمان. آن وقت است که می فهمی چرا مادر بزرگت دعا می کرد گذر خودت و پولت به دکترها نیفتد.

البته به قول پیرزن همسایه یک وقت سو تفاوت! نشود! قصدم توهین به این صنف حرفه ای و زحمتکش نیست. صنفی که مثل همه ی اصناف دیگرترکیبی است از  کاردرست ها وکار نادرستها و کلی آدم شریف بینشان وجود دارد. اما با وجود این و با همه ی پیشرفت هایی که علم پزشکی کرده و جراحی های عجیب و غریب و پیوندهای شگفت انگیز ، برایند کلی این قشر و کارشان ،برای من ناراحتی است و ناامیدی و بی اعتمادی . یک جوری که تا کارد به استخوانم نرسد دکتر نمی روم.

خدارا شکر توی این سی و چند سال ، خیلی هم کارد به استخوانی و اینها نشده ام  و دکترها را فقط  شکل گواهی مرخصی استعلاجی دیده ام. یعنی  دکترها و مطبشان جایی بوده برای گرفتن مرخصی های استعلاجی و پیچاندن اداره. متخصص ها 3 روز و عمومی ها دو روز . البته بعضی ناخن خشک هایشان 1 روز!

مع الاسف چند وقتیست به دلیل پاره ای اختلالات سخت افزاری، گرفتار حکیمان گاهن لامروت شده ام. یعنی طوری با آدم رفتار می کنند که انگار دور از جانتان  نه شعو ر داری و نه احساس . دکترهایی که رفته ام هر چه معروف تر بوده اند سطح "بیمار شی بینیشان" بیشتر بوده ! ولی خب احتیاج دارم به ایشان . هم پولم می رود و هم  اذیت می شوم. همین اعصابم را ریخته به هم .یعنی نرم افزاری هم رویم تاثیر گذاشته .به قدری  که دیشب حوالی سه بامدادبا صدای گارامپ وحشتناک  و درد مخوفی توی سرم از خواب بیدار شدم . سرم را کوبیده بودم به دیوار کنار تخت و افتاده بودم روی زمین!  اندازه ی یک گوجه درختی سرم ورم کرده و گردنم را نمی توانم حرکت دهم . به گمانم موقع کوبیده شدن سرم به دیوار، گردنم خم شده و به مهره هایش فشار آمده . طوری که فقط به یک جهت می چرخد و با هر حرکت معمولی دادم درمی آید. یعنی قوز بالای قوز که می گویند همین است که شد.

پ.ن. امیدوارم باعث ناراحتی و نگرانی دوستان نشده باشم. صرفن جهت یادآوری عرض کنم که حاجیتون ، بادمجانی است از دیار بم!

شاد بودن

شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 14:01

نمی دانم تا به حال  نام سایت coursera را شنیده اید یا نه. در هر حال اگر نشنیده اید باید بگویم که سایت بسیار جذاب و جالبی است برای کسانی که حال و حوصله ی یادگیری به صورت  مجازی را دارند. شما  می توانید تو ی این سایت یکی از دوره ها را بر اساس رشته تحصیلی یا علائق خود انتخاب و کلاسهای درس را به صورت رایگان و در قالب ویدئو دانلود کنید. خوبی کار اینست که می توان  به صورت مجازی در کلاس درس اساتید بزرگ رشته ی مورد علاقه ی خود نشست و از تدریسشان لذت برد . به انضمام این که همه چیز مفت و مجانی است!  حتی بعضی از دوره ها برای شرکت کننده های خود گواهینامه هم صادر می کنند.  خلاصه این که به امتحانش می ارزد . چه از قدیم گفته اند :"مفت باشه ( دور از جانتان  البته) کوفت باشه!"

*****

محمدرضا یکی از دوره های این سایت را با نام روانشناسی اجتماعی ثبت نام کرده و طبق معمول پشتکاری که برای یادگیری موارد دلخواهش دارد ،همه ی ویدئوهای جلسات را دانلود و با دقت و حوصله گوش می کند و یادداشت بر می دارد. دیشب بحث یکی از جلسات دوره  آن قدر جالب بود که  منِ "سیب زمینی طور" را هم  سر ذوق آورد و دلم خواست اینجا برای شما بنویسمش.

مبحث کلاس در مورد happiness  یا همان شادی و خجستگی! خودمان بود و این که از نظر مردم دنیا چه چیزهایی باعث شادتر زندگی کردن می شوند.استاد کلاس بعد از اشاره به تحقیقاتی که در این زمینه و در اکثر کشورهای دنیا  انجام شده است، چند مورد  را که در نتایج این تحقیقات به عنوان عوامل شادی انگیز تکرار شده بودند را اسم برد. مثل پول ، ازدواج ، بچه دار شدن  و مواردی ازین دست . هم چنین  به این موضوع اشاره کرد  که تعدد تکرار این موارد به عنوان عوامل شادی ، بر اساس آدمهای مختلف و توی کشورهای مختلف  در نوسان بوده است . مثلن خیلی از مجردها گفته بودند تاهل  باعث شادی می شود اما خیلی از متاهل های مصاحبه شده هم تاهل را باعث درد و اندوه خودشان دانسته بودند. یا مثلن بچه دار شدن ، که اکثر افراد بدون بچه ، بچه را مایه ی شادی معرفی کرده بودند در حالیکه بچه دارها لزومن خود را  شادتر از بقیه نمی دانستند و گاهی حتی  مضطرب ترهم  بودند. یعنی هیچ موردی قابلیت تعمیم به عنوان چیزی که باعث شادی در همه ی افراد  و در همه جای جهان می شود وجود نداشت غیر از یک چیز: ارتباط اجتماعی.

یعنی بر اساس کلی تحقیقات علمی روانشناختی همه ی محققین به این نتیجه رسیده اند که افراد دارای ارتباطات اجتماعی بیشتر، آدمهای شادتریندو "ارتباط اجتماعی" را عامل شادی انگیز و شادی افزای تمام ابنای بشر  در همه ی جای دنیا ، معرفی کرده اند.   حتمن با خودتان می گویید  ما که این را خودمان هم  می دانستیم. بله. همه ی ما می دانیم که انسان یک موجود اجتماعی است و تنهایی  و انزوا ، فقط برازنده ی خود خداست . اما این همان فرق common sense  ( فهم عامیانه) است با science(علم). یعنی اختلاف بین دو نوع آگاهی و معرفت . اولی غیر قابل اتکا و تعمیم و دومی قابل استناد و تعمیم .

 به عنوان مثال من و شما خیلی از چیزها را بر اساس دیده ها و شنیده ها و تجربیات خودمان می دانیم و اما چون در موردشان تحقیقی با استفاده از تکنیک های علمی انجام نداده ایم، قابلیت تعمیم ندارند و در حد همان فهم عامیانه باقی می مانند .  دلیل این  که  من "هیجان زده طور" آمدم تا اینجا برایتان بنویسم که "داشتن ارتباط اجتماعی" به عنوان تنها عامل مشترک شادی انگیز در کل دنیا شناخته شده است، این است که فهمیدم بسیاری  از روانشناسان دنیا سالیان متمادی ،  با استفاده از روش های علمی ، رفته اند و مطالعه کرده اند و به این نتیجه رسیده اند که زندگی مانند یک سفر است . سفری که با مرگ تمام می شودو هر چه در این سفر با یاران و احباب خود باشیم زیر زبانمان مزه ی بیشتری می کند و اصلن همه ی لذت سفر توی دسته جمعی بودن آن است .

وقتی  هم که به خودم و احساساتم رجوع کردم  و دیدم روزهایی که ساعت های بیشتری با دوستانم بوده ام آدم آرامتریم ،هیجان زده تر هم شدم . حتی در مورد دوستان دنیای مجازی هم همین طورست. یعنی زمان هایی که بیشتر توی وبلاگم می نویسم و دوستان  و پست هایشان را می خوانم و کامنتینگ و ریکامنتینگمان! برقرارست حال خوش تری دارم نسبت به مواقعی  که راه مراودات اجتماعی  را بر خودم بسته ام.

مقایسه اش می کنم  با احساس آدمهای رفیق بازی که چند نفر یار غار و رفیق شفیق کنارشان دارند و گرمابه و گلستان رفتنشان ،بدون همدیگر میسر نمی شود... یا آدمهایی که با خانواده هایشان ارتباط صمیمانه و نزدیکی دارند . ... چقدر خوش به حالشان است واقعن.

 

پ.ن. از وقتی که فهمیده ام با غبان مهربان لاله عباسی ها با دقت تمام اینجا را می خواند و غلط های تایپیم را در کمال لطف توی کامنتهای خصوصیش می گوید ، خیالم راحت شده و دیگر وسواس دوباره و چند باره خواندن پیدا نمی کنم . ممنون باغبان عزیزم. شادباشی.

 

 

رضایت به شرط قیچی!

پنج‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:00

 نمی دانم شما هم این طوری هستید یا نه .  من برگشتن و دوباره خواندن نوشته هایم را دوست ندارم. یعنی خیلی وقتها حتی دیدن سررسیدهای سالهای قبل هم حالم را بد می کند. انگار از نیمه ی تاریک و سیاه وجودم نوشته ام و خودم هم دلم نمی خواهد چشمم به حقیقت باز شود!

اما خواندن پست های وبلاگم ،چنین حسی را برایم ندارد. یعنی شاید دلم نخواهد در موردشان با کسی حرف بزنم. اما دوست دارم دوباره و بعضی هایشان را چند باره بخوانم. انگار که همان موقع نوشتن از یک فیلتری رد و تصفیه شده باشند، دوز آزار دهندگیشان پایین تر از نوشته های شخصیم است.  یعنی همان نقاب شسته و رفته  و تر و تمیز و عطر زده ی هر روزه  ی خودم روی نوشته های نیمه جدی هم هست. همین  برایم قابل تحمل ترشان می کند.

فکرش را بکنید ! خیلی خنده دارست ، به سانسور و  حذف خودم عادت کرده ام و  نمی توانم با رویه ی بی سانسورم ، کنار بیایم.  یعنی همیشه حواشی و پاورقی ها و توضیحاتی هست که موذیند  . که نباید عمومی شوند. نباید دوباره خوانده شوندو من توی پست های اینجا نمی نویسمشان . ...موقع نوشتن قیچیشان می کنم و قورتشان می دهم . بعد خودم از خودم و چیزی که نوشته ام خوشم می آید !! عجب حکایتی!

 

 

 

نامه به دوستی که اینجا را نمی خواند

چهارشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:05

برای عزیزی که نادانسته مهربانی می کرد....

دیشب ازطریق همین  دنیای مجازی و به صورت غیر مستقیم و با چندین واسطه! فهمیدم که پدرت یک ماهست از دنیا رفته . جا خوردم .  خبر نداشتم . از خودت هم سالهاست خبر ندارم. دلم برایت تنگ می شود. اما نمی دانم چه شد "همه ی دوستی "ما این طور بی هوا و دل آزار  بر باد رفت ؟یعنی می دانم. هر دویمان می خواستیم از گذشته و روزهای بد آن فرار کنیم...

این را هم می دانم که هیچ وقت اینجا را نمی خوانی و هیچ وقت هم نمی فهمی که چقدر دلم می خواهد بغلت کنم و بگویم " تسلیت میگم عزیزم ". که بگویم می دانم چقدر پدرت نازنین بود و چقدر چشم و چراغ خانه ی گرمتان وچقدر متاسفم که نیست. اما دیوارهای  بتونی و نامرئی بین من و تومحکم تر از آنند که این اتفاق بیفتد. زندگی ارزش این حرفها را نداشت و ندارد که ما این همه از هم دور شویم. حتی یادم هست دلم می خواست به هر بهانه ای هنوز با تو ارتباط داشته باشم .حتی اگر شده با یک اس ام اس تولد. هر سال  روز تولدت برایت نوشتم تولدت مبارک دوست من. اما تو ساکت ماندی و جوابم را ندادی. سکوتت همین رشته را هم پاره کرد.

امروز من دلم برایت تنگ شده و از رفتن پدرت بی نهایت  غمگینم . اما این را تو هیچ وقت نمی فهمی. نمی فهمی که سال 92 برای من سال فهمیدن مرگ بود و اندوه تمام ناشدنی برای جای خالی پر ناشدنی . سال حفره های عمیق. سال بی تابی و تحمل و صبر برای منطق زبر زمین. سال شب بیداری های تا صبح.  سردردهای همیشگی . تو هیچ وقت نمی فهمی ... من امروز برای جای خالی پدرت متاسف و مصیبت زده ام اما حتی نمی توانم این را به تو بگویم . حال عجیب و دردناکی است. 

****


این داستانک به پیوست نامه الصاق می شود، چون فقط تو می فهمی :

یکی بود یکی نبود ...واحه ای بود با درختی پر شاخ و برگ و چشمه ای که می جوشید لبخندزنان و خمار روبه آفتاب .

بیابان بود و مسافر قصه ی ما خسته و خاکی و تشنه . توی سایه ی درختش خنک شد و با آب چشمه اش سیراب.

اما قصه  ی مسافرما و این واحه سراسر نوش نبود . مار ومارمولک و عقرب هم بود.نیش هم بود. خنک و سیراب و مار و عقرب گزیده، نه دلی برای رفتن داشت و نه جانی برای ماندن. بیدل و بیمار و مسموم خودش را سپرد به بیابان و ستیغ آفتاب.

قصه ی ما به سر رسید و مسافر هم  به خانه اش رسید . واحه اما بعد از رفتن مسافر زیر طوفان شن ،در ختش شکست و چشمه اش خشکید .    

( تعداد کل: 9 )
   1       2       3    >>