X
تبلیغات
رایتل

از "هابی "*جویی است که خداجو شده ام!

چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:37

گاهی وقتها کاملن دل خجسته می شوم و بین کلی کار واجب و بیات شده یادم می افتد که نباید زیادی خودم را اذیت کنم! و بهترین کار این است که چند تا مطلب در مورد سنگ دوزی روی لباس و کلن رودوزی های سنتی و مدرن سرچ کنم وکمی عکس ببینم !

البته تا همین اواخر به دلیل نادانی و جهالت ،خیال می کردم این همان "هابی " سفارش شده در کتب مقدس روانشناسی است  که باعث روشنی دل و چشم می شود. همانی که  یک عمر دنبالش می گشتم و پیدایش نمی کردم  وکلی توی اقصی نقاط وجودم عروسی بود به خاطر این کشف خارق العاده. حتی جوگیر شدم و رفتم با چند نفر اهل فن صحبت کردم که بله من گمشده ام را جسته و یافته ام و حال به من بگویید چه کنم برای شکوفایی این همه استعداد!  استعدادی که 34 سال به  دلیل ضعف نظام آموزشی  و عدم استعداد یابی  به موقع ،مستتر مانده و با عث شده  هنرمند بالقوه ای چون من هرز بروم. به طوری که به جای پر بار کردن هنر این مرز وبوم تنها  به رونق  خط تولیداتی که با واسطه ی دستگاه گوارشم انجام می شوند ، پرداخته ام و بس .

اما پس از چندی کند وکاو و جدی شدن پی گیری موضوع هابی رودوزی های سنتی ، فهمیدم که ای دل غافل چه نشسته ای که هیج موجود مونثی  وجود ندارد که به این چیزها علاقه نداشته باشد . یعنی این که طی بک کشف و شهود ابتدایی دریافتم "رودوزی دوستی" من نه به دلیل استعداد و مایه ی شگرفی   است که  در این زمینه دارم ، بلکه  یک موضوع بسیار عمومی و پیش پاافتاده و دست هزارم است.

یعنی ممکن است  مانند کثیری از بانوان محترم  ، حتی از  فرو کردن یک نخ در داخل سوراخ سوزن عاجز باشم ( که هستم البته!)ولی حبی کثیر داشته باشم به یک رومیزی با سوزن دوزی بلوچ! یا مثلن صد سال سیاه بعد از کلی توضیح و تفسیر هم نفهمم که منجوق با پولک فرق دارد  و اما خب یک مانتوی منجوق دوزی شده ی دو میلیون تومانی، دل و دینم را یک جا تصاحب کند ( که می کند البته!).

با این نتیجه گیری  تاسف بار- که فراخ السطنگی نیز به آن دامن زد - کلن   بی خیال یادگیری این قسم کارها شده و هابی یابی را موکول کردم به فرصتی دیگر و  بسنده کردم به همین گاه و بیگاه  عکس دیدن و محظوظ شدن. یعنی خب چاره ای هم برایم نمانده  .  پول خرید  که ندارم ، نابدتر یادگیری و این چیزهایم  را هم که سندروم فراخ السلطنگی  نابود کرده ،  می ماند همین  نگاه کردن ساده دیگر !

اما یک مشت از خدا بی خبر که انگار  به علاقه ی قلبی من و اناث دیگر  به این موضوع پی برده اند، افتاده اند به سوء استفاده از کلید واژه هایی  مثل گلدوزی و سنگ دوزی و ... به عنوان موضوع بندی سایت فروش کالاهایشان . یک جوری که آدم احساس می کند دام پهن کرده اند  و عنکبوت طور نشسته اند تا مگسانی چون تورا شکار کنند! 

مثلن  سرچ می کنی سرمه دوزی به این امید که چند تا عکس جیگر بینی و جیگرت حال بیاید ،  ولی به جای چنین عکسی می خوری به آگهی های فروش یک چیزهایی که به نا بدتر آدمها مربوط می شوند. . چیزهایی که من  به دلیل رد شدن خانواده و همین طور به دلیل این که ثابت کنم "ما ازون خونواده هاش نیستیم" که هر چیزی را توی وبلاگمان بنویسیم! از خیر ذکر موردی آن  در اینجا می گذرم.  ولی خب این باعث نمی شود که برایتان نگویم دیدن چنین تبلیغاتی چطور سر پوزم می زنند و ذوقم را کور می کنند .. البته کور  که نه  بیشتر  از موضوع اصلی منحرفم می کنند  .

 مثلن یک بار توی همین تو پوزی خوردن های سرچی، چنان از راه بیراه شدم که به صورت اینترنتی سی دی آموزش رقص هیپ هاپ سفارش دادم!! و مثل خیلی از چیزهای کشکی  و غیر مهم ،که ابر و باد و مه و خورشید در کار می شوند تا به صورت قضا قورتکی کارت درست شود ،  بدون دادن کدپستی خانه و با آدرس غریب قیقاج خانه مان توی شیراز ،دو روز بعدمجبور شدم 15 هزار تومان پول بی زبان را بریزم توی حلقوم منحرف کنندگانم! آن هم برای تماشای شلنگ تحته اندازی یک مشت پسر و دختر موسیخ سیخی بد لباس! یعنی یک بد لباس می گو یم یک بد لباس می شنویدها! شلوار هر کدام از رقصنده ها به قدری گشاد است که می توان از پارچه ی آن برای  آقامون خردادیان حداقل دو سه دست لباس کامل دوخت! برای جمیله و بر و بچز عربی کار که دیگر هیچ . یعنی بروید روی ده دوازده دست لباس کامل! 

می بینید چه بر سرم آورده اند این مبلغین آگهی ساز کاذب ! یعنی یک موجود متشخص و فرهیخته ای چونان نگارنده! را که به صنایع دستی این مرزو بوم عشق می ورزد و به دلیل پاره ای معذورات مادی و معنوی ( این قسمت معنویش مربوط می شود به همان نابدتر و فراخ السلطنگی  و اینها)به دیدن چند عکس اینترنتی از ترمه و سرمه و  اینها راضیست می کشانند به سوی وسایل لهو و لعب .

 یعنی هر وقت به پاکت سی دی آموزشی سفارش خودم نگاه می کنم که رویش نوشته "درسهایی برای زندگی مجموعه سخنرانی های مذهبی "،چهره ی تام ( مربی رقص موجود در سی دی) را تصور می کنم که درحال لنگ و لقد اندازی و از همه بدتر یاد دادن آن به آدمهایی مثل من است، با خودم می گویم پروردگارا خودم را به تو می سپارم  ،مرا دمی به حال خویش رها مکن! 

پندرز نوشت و نکته ی اخلاقی پست:  از دوستان خواهشمندم برای فروش محصولات خود ، با احساسات افراد ناکام ، بی پول و فراخی چونان من بازی نکنند! من فقط دنبال تماشای یک عدد رومیزی گلدوزی شده بودم اما تام شد مربی درسهای زندگیم!  اصلن معلوم نیست فردا روز  سفارش چه چیزهای دیگر و نابدتری را سفارش بدهم ! نکنید این کارها را .جوانان مردم را گمراه نکنید ! خدارا خوش نمی آید ! 

غریبه توی غربت نگی چی شد محبت / بگی میگن دیوونه است حرفاش چه بچه گونست*

سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 13:12

این روزها یک جور عجیبی می گذرد. دلتنگم و بی حواس و کلافه . زمان از دستم در می رود.حوصله ی هیچ کاری را ندارم. بیشتر وقتها خوابم.  از صبح یک میلیون بار صفحه ی گوشیم را نگاه می کنم . همه اش فکر می کنم یک نفر دارد زنگ می زند. اما از هیچ کسی هیچ خبری نیست. خودم هم تلفن می کنم هیچ کس تحویلم نمی گیرد. یکی اعصاب ندارد و با مادرش حرفش شده ، یکی با  مدیرش چالش دارد، یکی با شوهرش ،یکی با خودش. یکی توی جلسه ی کاری است یکی توی جلسه ی امتحان. یکی هم دارد آنجای بچه اش را توی دستشویی می شوید و دستش بند است.خلاصه همه اش مجبور می شوم خیلی رسمی بگویم: "شرمنده قصد مزاحمت نداشتم یک وقت دیگر زنگ می زنم " و قطع کنم.

خلاصه که دوستی و رفاقت خونم بدجوری پایین آمده . چیزی که نقش گلبول های سفید بدن را در برابر ویروس تنهایی و بی کسی و غربت  آدم بازی می کند . بدنم ویروسی شده و به گمانم تا چند روز دیگر بروم توی کما. نغز ماجرا این جاست که تو ی هفته ی گذشته مهمانی رفته ام و امشب هم قرارست برویم عروسی. اما بودن از سر اجبار و و ظیفه توی جمعی که می دانی هیچ کدامشان دوستت ندارند و خودت هم خیلی دوستشان نداری ، خودش یک جور ویروس بدترو پیشرفته تری  را وارد خونت می کند که خیلی  ازاحساس  تنهایی معمولی، بدتر و آسیب زننده ترست.

تکمله ی گل ناله ها! : راستی لپ تاپم ملقب به فتح الله خان تهرانی دو روز پیش، طی یک اقدام انتحاری ،حین انجام برخی امور محوله و نیمه تمام مرگ مغزی شد.  یعنی بعد از شش سال این رفیق شبانه روزی هم تنهایم گذاشته . گفتم که کلن روزهای عجیبی هستند این روزها.

* بخشی از ترانه ی غریبه که سیاوش قمیشی خونده.


 

راز بقا

پنج‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:51

بچه که بودیم زمستانها خیلی سخت می گذشت.  سرما و برف و نبود امکانات باعث و بانی این سختی  بودند. بخاری های نفتی و نفت سهمیه ای جیره بندی شده و خلاصه بساطی بود برای خودش.

پیرمردها و پیرزنهایی که توی تهران کس و کاری داشتند ییلاق قشلاق می کردند و توی ده نمی ماندند و اما خب یک عده هم چاره ای نداشتند و با هزار تا بیماری و مرض  مجبور بودند شرایط سخت را تحمل کنند . همسایه ای داشتیم به اسم مش امامعلی*. مریض بود و به سختی راه می رفت و نفس می کشید .

یک روز که تازه از مدرسه برگشته  وبرای باز شدن قندلیهای دست و پایم  شیرجه زده بودم زیر کرسی داغ ، شنیدم که مادرم دم در  به یکی از زنان همسایه  می گوید:" مش امام علی اگر این زمستان را رد کند حتمن زنده می ماند." توی عالم خنگولی بچگی با خودم فکر کردم چه حرف جالبی یعنی  دوای  این همه دردش رسیدن به بهارست و بس . حالا امروز می خواهم از همین تریبون اعلام کنم که راز بقای من هم رد شدن از این تابستان بی خود و کوفتی است. یعنی اگر تا آخر شهریور زنده بمانم دیگر رویین تن می شوم ! به جان خودم.

* دقیقن اسمش همین بود.

بی وطن شدگان

جمعه 11 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 22:59

همیشه به جسارت کسانی که زندگیشان را می کنند یک چمدان و یک کوله پشتی غبطه خورده ام. به نظرم حالا نه همه شان که خیلی هایشان یک سر و گردن از من و  آدمهای دور وبرم بالاترند. فکر تغییر و زندگی بهتر داشتن و هزینه کردن برای این فکر، کار هرکسی نیست.   این که اشیای منقول 20 سال، 30 سال و حتی 40 سال زندگیت را فشرده کنی توی یک چمدان و غیر منقول ها را هم ببوسی  و بگذاری پشت گیت فرودگاه کار راحتی نیست . دل می خواهد . آدمی می خواهد که دلش یک هوا  بزرگتر و قرص تر از دل کسانی مثل من باشد .   

خیلی ها از راهش وارد می شوند و ماهها و سالها منتظر می مانند تا کار اقامت و مهاجرتشان جور شود . اینها چیزهای دیگری غیر از جسارت هم دارند . یا پول و سرمایه دارند و ریال هایشان را می کنند پوند و یورو و دلار و ... یا علمی ، فنی ، هنری دارند  که آن ور آبی ها می خواهندشان. اما یک عده فقط و فقط جسارت دارند. اندک پس اندازشان را می ریزند تو ی جیب قاچاقچی ها و  می خواهند هر طوری شده بروند یک جایی غیر از ایران . نمی دانم سراب است یا توهم یا رویای خام یا چیز دیگر ، در هر حال پاشنه ی گیوه شان را ور می کشند و خوشان را می زنند به دریا و جنگل و کوه و بیابان. . شاید بگویید این طور رفتن جسارت نیست بلکه نوعی بلاهت است . اما به گمانم اویی که دلش را این طور به دریا می زند ، پاکباخته تر از این حساب و کتابهایی است که نام کارش را حماقت می گذارد. همین پاکباختگی این جور آدمهاست که برایم قابل احترامشان می کند .( گفتم که حتی به حالشان غبطه می خورم و کنارشان احساس یک موش کور ضعیف  و بزدل و بی دست و پا را دارم .)

من این روزها به گینه پاپوا* فکر می کنم  . به قایق های غرق شده ی پناهنده ها در آب های اندونزی* .  به جزیره نائورو *هم همین طور . بعد وقتی تصور می کنم که چطور بومی های جزیره با چوب و قمه همراه نگهبان های  اردوگاه، پناهندگان  ایرانی را کتک می زنند و زنک نائورویی ژولیده ای را به یاد می آورم که توی مصاحبه اش می گفت : "استرالیا یک کشور در حال توسعه است و درست نیست این وحشی ها بیایند به کشورما"  جگرم آتش می گیرد . آب دهانم خشک می شود و پشتم تیر می کشد . 

به گمانم رواست  تا مسئولین مملکتمان فقط و فقط برای این یک درد  بمیرند . ولی نه تنها نمی میرند بلکه لبخندهای ناسزادهِ زشتی هم  می زنند و می گویند ایران آباد ترین کشور و مردمش شادترین و راضی ترین مردم جهانند!


*دوستان با  عرض شرمندگی به دلیل  فراخ السلطنگی شدید لینک اخبار را نگذاشته ام . ولی مخلص کلام اینست که استرالیا  چند وقتیست مهاجران غیر قانونی( اکثرن ایرانی و افغانی ) را می فرستد به اردوگاههایی توی گینه نو یا همان پاپوا . یک جایی هم به اسم جزیره نائورو دارد که یک عده از پناهنده ها ( اکثرن ایرانی و افغانی )به خاطر وضعیت بدشان شورش کرده اند و خلاصه پلیس و مردم بومی هم حسابی از خجالتشان درآمده اند. همین.  

 

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>