X
تبلیغات
رایتل

فراخی دامن گیرِ دامن گستر!

شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:16

یک چیزی خواندم  در مورد تفاوت رنج سازنده و رنج سوزنده. یعنی  روانشناسی به نام دکتر میثاق چنین چیزی را مطرح کرده و حرف های نسبتن جالبی هم زده  بود . یک جورایی گفته بود  که باید از خلقت انسان در رنج ، کمال استفاده را کرد  و این رنج را سازنده کرد و این حرف ها. ولی مع الاسف هر چه گشتم بین حرف هایش چیزی  در مورد فراخی دامن گیرِ دامن گستر! پیدا نکردم. همان که مرا گرفتار  و علیل و ذلیل خودش کرده .البته  به صورت زیر پوستی گفته قوی باشید و بر فراخی خود که سوزنده است غالب آیید، اما انگار یادش رفته که  اگر قوتی در کار باشد فراخیتی حاصل نمی شود!

*****

(با عرض پوزش از استاد سخن) :همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی  که هنوز من نبودم که  یک مشت کار نیمه تمام بر دلم نشستی! :

*کارهای فارغ التحصیلی همین طور لنگ در هوا و بی سرانجام مانده. مقاله ها و اصلاحات و ...  اصلن آبرو ریزی شده به گمانم این نحوه ی برخورد من  با درس و دانشگاه . دوری از دانشگاه و شهرستانی بودن بهانه است . (همه با هم زمزمه کنید : خدایا  چه کند با این همه فراخی دامن گیر ِ دامن گستر این بینوای دریوزه؟)

**برای 14 مرداد باید یک مقاله آماده کنم. نمی شود که نمی شود.  یک جورهایی حیثیتی است. (همه با هم زمزمه کنید : خدایا  چه کند با این همه فراخی دامن گیر ِ دامن گستر این بینوای دریوزه؟)

***29 مرداد یک فروند جشن  و سرور و پایکوبی در راه است به دلیل مزدوج شدن دو کفترعاشق از اهالی نزدیک. دلم می خواهد بسیار متفاوت با لباسی زیبا در این محفل حضور به هم رسانم! فرایند عریض و طویل انتخاب پارچه و رنگ و مدل و خیاطی و پرو و گرما و ... (همه با هم زمزمه کنید : خدایا  چه کند با این همه فراخی دامن گیر ِ دامن گستر این بینوای دریوزه؟)

****قرارم با خودم هم همین جور مانده دست نخورده و آک! امتحان پیش رو و کارهای لازم ..هر روز ضایع تر از دیروز ... (همه با هم زمزمه کنید : خدایا  چه کند با این همه فراخی دامن گیر ِ دامن گستر این بینوای دریوزه؟)

*****دیگر همین جا قضیه را خاتمه می دهم  و به  خیل عظیم موارد ناتمام  دیگر اشاره نمی کنم صرفن جهت حفظ آبرو در مقابل دوستان جان ! ولی شما کماکان به زمزمه ی خود ادامه دهید.  باشد تا راهی برای به هم پیوستاندن خویش پیدا کنم و دکتر میثاق وار خویشتن را ازین  رنج آتشین خانمان برانداز فراخیت نجات بخشم. بلی.



گر تو قرآن زین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی...

پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 11:38

*از توی چشم  همکار دو اتشه ی دو قبضه مسلمانم ، گل مژه در آمده به اندازه ی یک چنار . می سوزد و درد می کند و این جور قضایا. رفته دکتر و قطر ه ی مسکن و مرطوب کننده و خوب کننده گل مژه گرفته ولی از ان استفاده نمی کند و همین طور زجر می کشد. می پرسم چرا از قطره استفاده نمی کنی ؟ می گوید به دفتر آقای مکارم زنگ زده ام گفته اگر تلخی اش را توی گلویت حس کنی روزه ات باطل می شود . (  همه با هم زمزمه کنید : اللهم اعوذ بک من شر هذا المسلم)

**با دوستم رفته ایم ورزش و این جور حرفها. درجه ی حرارت  به تحقیق بالای 50 درجه است ! می خواهیم یک قلپ آب بخوریم. مردفروشنده می گوید مراقب باشید ، صبح یک خانمی را به جرم روزه خواری جریمه ی نقدی کردند. من با خونسردی پرسیدم دیگر حبس و شلاق ندارد ؟ جوابم را نداد. شاید فکر کرد دارم مسخره اش می کنم. ولی من جدی پرسیدم .  ( زمزمه کنید : اللهم اعوذ بک من شرهذا الاسلام)

***ماه  گذشته چند نفر سنده به ماتحت آمدند توی اداره و اتاق به اتاق چرخیدند.  بوی عرق تنشان  تا ساعت ها توی راهرو مانده بود و من مقنعه ام را جلوی دهانم می گرفتم.  یک جور گشت ارشاد اداری راه انداخته اند گویا.اسامی کسانی که "خوب حجاب" نبودند  یعنی حتی میانه حجاب ها را هم نوشتند. دو سه روز پیش برای همه ی کسانی که اسمشان توی لیست بو گندویشان ثبت شده ، یک نامه فرستادند از فلان جا که خواهر گرامی! نه تنها باید ظاهرت را درست کنی بلکه باید قلبت را هم از ناپاکی ها و اینها عاری کنی! و این نامه هم می رود توی پرونده ات.  یکی از همکارهای متشخص و موقرمان، با خواندن نامه فشارش افتاد و کار به درمانگاه و سرم و اینها کشید! ( زمزمه کنید :اللهم اعوذ بک من شر هذا الاسلام)

****رفتم فیلم آقای فرهادی را دیدم و آنقدر از همه چیز کیف کردم که نشستم به  گوگل کردن در مورد بازیگرها و اینها. نکته اینجاست که خیلی از آقایان و خانم ها کل ماجرا و نخل طلا گرفتن یکی از بازیگرها و اینها را رها کرده و چسبیده بودند به بوسیدن از سر شوق و تشویق  خانم برنیس بژو از سوی آقای فرهادی. ناخودآگاه یاد لوندی و عشوه شتری های  النازشاکر دوست افتادم توی فیلم ده نمکی . این می شود  کارگردان ارزشی  لابد آ ن یکی ضد ارزشی!( زمزمه کنید : اللهم اعوذ بک من شر هذا المسلم)

*****سال 86 است . توی مسجد النبی نشسته ام . تازه نماز صبح را خوانده ایم و منتظریم تا درهای خانه ی حضرت فاطمه و حضرت علی را باز کنند و برویم برای زیارت.  چند نفر خوابشان برده  که با صدای خادمین مسجد بیدار می شوند. خب وضویشان باطل شده و دلشان می خواهد وضو داشته باشند . با آب معدنی های توی کیفشان همان جا روی فرش مسجد النبی! وضو می گیرند . (  زمزمه کنید : اللهم اعوذ بک من شرهذا المسلم)

*****خبرهای مصری های مسلمان! و اعتراض های آزادیخواهانشان! را می خوانم . در طول این اعتراض ها به بیش از هزار زن تجاوز شده است . روز روشن جلوی چشم بقیه و پلیس ، توی میدان التحریر ....
(  زمزمه کنید : اللهم اعوذ بک من شرهذا المسلم)

واقعی ترین نزدیکان

دوشنبه 17 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:46

سر در نمی آورم. اصلن از خیلی چیزها سر درنمی آورم. پوریا عالمی توی وبلاگش نوشته بود که آدم های مجازی دور، بین ما و  آدم های واقعی نزدیکمان فاصله می اندازند. آن روز کمی به این حرف فکر کردم . با خودم گفتم شاید تا حدودی هم درست می گوید. لااقل برای منی که ساعت ها می نشینم پای مانیتور و اینترنت تا دوستان مجازیم را توی وبلاگ ها و صفحه های فیس بوکشان رصد کنم و  روزها و ماهها ست خیلی از دوستان نزدیکم را ندیده ام شاید همین طور باشد.   من ساعت ها به وبلاگ نویسانی فکر کرده ام ،  که خیلی هایشان حتی نمی دانند  ، نوشته هایشان را می خوانم. درگیر زندگی هایشان شده ام . درگیر درگیری های فکری و کاری و خانوادگیشان. یعنی آن قدری که من به آیدا احدیانی ، فاطمه شمس ،  لنگ دراز، محسن باقرلو، مهربان ، بابک اسحاقی  ، سرخپوست ، خرس، دلارام ، باغبان و  چند نفر دیگر فکر کرده ام به خودم هم فکر نکرده ام! باور کنید راست می گویم.  آنقدر ذهنم درگیرشان بوده که توی خوابهایم هم آمده اند. این یعنی این که این  آدمها نه مجازیند و نه دورند.  یعنی جزو واقعی ترین نزدیکان منند. ( کاش یک جوری به پوریا عالمی هم بگویم  که مثال نقض حرفش هستم .)

 همه ی اینها را گفتم که بگویم چقدر این آدمها توی زندگی من نقش دارند و چه قسمت بزرگی  از ذهن و فکر من سهم این ادمهاست. شب گذشته توی خوابم مهربان سطرهای سپید را می دیدم. تا صبح شده بود تمثال ثابتی که از جلوی چشمم دور نمی شد و ...  وقتی طبق معمول هر روز آمدم اداره و توی گیجی صبحگاهی وبلاگ جوگیریات را با زکردم  و خبر فوت پدر مهربان را خواندم انگار که یک نفر محکم زده باشد توی صورتم یا هلم داده باشد توی یک گودال دلم با شدت ریخت پایین و بی اختیاراشکم سرازیر شد. کاش یک جوری نشانش می دادم که چقدر برایم اهمیت دارد. کاش می فهمید که یک نفر اینجا با هزار کیلومتر فاصله نشسته و چقدر به یادش است. و چقدر آرزوی صبوری و آرامش برایش دارد....

 

 

کمی عصبانی ام!

پنج‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:08

نمی دانم کجا خواندم که د رمواقع خشم و عصبانیت و کلافگی بهترین کار نوشتن و حرف زدن در مورد چیزهایی است که اعصابتان را به هم ریخته . البته اهمیتی هم ندارد. حتمن یک جایی بین همین مقاله ها و کتابهای مزخرف روانشناسی که صبح تاشب زیرو رویشان می کنم چنین چیزی دیده ام . شاید هم ساخته و پرداخته ی ذهن خودم باشد. بس که هیچ وقت ، هیچ کسی را نداشتم تا برایش حرف بزنم و خودم را عادت داده بودم به نوشتن و نوشتن. انگار که قرارست کسی این نوشته ها را بخواند. یعنی یکجور مخاطب داری می نوشتمشان. البته هنوز هم گاهی می نویسم مخاطبم هم معمولن یک دوست خوب است. یک رفیق شفیق و نازنین. فهیم است و دلسوز. جوری که هر وقت بخواهمش هست. هر وقت اراده کنم همین جا کنار دستم می نشیند و می دانم که دوستم دارد. مثل همان دوست بن کینگزلی ( کپش فیلم الژی ) . چقدر با هم خوب وراحت بودند. 

این فیلم را همین دیروز دیدم. توی اوج خستگی و گرمازدگی بعد از اداره نشستم پای تماشایش. البته با یک سینی پر از هندوانه که اساسی خنکم کرد. فیلم خوبی بود. یعنی برای من خوب بود. اصلن فیلم و کتاب و موسیقی و این طور چیزها کاملن سلیقه ای است. حتی بستگی دارد به حال و هوای آن لحظه ای که فیلمی را می بینی ، کتابی را می خوانی یا موسیقی را می شنوی. البته در این که مثلن یک فیلمی خیلی شاهکار هنری فوق العاده ای است  از نظرفن کارگردانی و بازیگری و ... بحث علیحده ای است. اما این که یک فیلم  فوق العاده خوب از نظر فنی و هنری، نتواند تو را سر ذوق بیاورد چندان دور از ذهن نیست. چون انگار روحت آن لحظه طلب چنین چیزی را نمی کرده . مثل بدن که گاهی سردیش می شود گاهی گرمیش . گاهی هم سودایی و صفراوی  و ...  روح هم به گمان من همین طورا ست . یک موقع با" لیسانس میسانسو بی خیال" افشین سر حال می آید گاهی هم باید یک قطعه از شوپن برایش بگذاری تا ریلکس کند. چند وقتیست که این را فهمیده ام. یعنی می دانستم  امانه به این شفافیت و وضوح تصویر ! در نتیجه تلاش می کنم تا آنجا که می شود چیزی را به کسی توصیه نکنم. مثلن نگویم فلان کتاب خیلی خوب است. بعد آن بینوا برود و هی بخواند و چون اصلن توی فازش نبوده  به شعور یکی از دو نفرمان شک کند.

البته توی روانشناسی اجتماعی یک بحثی هست که می گوید که آدمها تحت تاثیر حرف بقیه قرار می گیرند و حتی در مورد بدیهی ترین موضوعات هم نظر جمع ممکن است گمراهت کند.اصل ماجرا هم ازین قرارست که رفته اند یک آزمایشی کرده اند  و در آن یک عده آدم معمولی از همه جا بی خبر را جمع کرده اند توی یک اتاق و چند نفر نفوذی هم از خود دست اندرکاران آزمایش فرستاده اند بغل دستشان. بعد هم چند تا شکل کاملن مشخص را نشانشان داده اند  و از ایشان خواسته اند که بگویند ربط این شکل ها چیست .( حالا یک همچین چیزی.)  نفوذی ها شروع می کنند به توضیح غلط و هی همدیگر را تایید  میکنند جوری که وقتی نوبت بینواهای آزمایش شونده می رسد،کاری نمی توانند بکنند جز تکرار و تایید  .( آزمایش نفوذ اجتماعی توسط سالمون اش).

  یعنی کلن نوع بشر موجود جوگیری است و زود جو بر اومستولی می شود. مثلن گاهی به خودم زور چپان کرده ام که وقتی فلانی و فلانی و فلانی که دستی بر آتش سینما و ادبیات و موسیقی دارند چیزی را توصیه کرده اند حتمن باید چیز خوبی باشد. یعنی بعضی وقت ها بعضی از کتابها را چند بار خوانده ام یا بعضی از فیلم ها را گذاشته ام روی دور تکرار شاید از این همه ،چیزی هم عاید من شود اما روحم پس زده بعد با خودم گفته ام که شاید بس که هله هوله به خورد روح و روان بینوایم داده ام دیگر نمی تواند یک غذای ویتامینه و پر از خاصیت و رژیمی! را تحمل کند و  یکجورایی خودم برای خودم رفته ام زیر سوال .یعنی انداخته ام گردن سریال های جم وفارسی وان و اینها! برای همین هم  مدتیست بساط تلوزیون و ماهواره را از خانه جمع کرده ایم!

 در کل توصیه کردن چیزهایی که خوشمان آمده به دیگران کار چندان جالبی نیست. اصلن مگر آدم مرض دارد که چیزی را معرفی و توصیه کند بعد پیامدهای ناخوشایند حاصل از این معرفی گریبانش را بگیرد. فقط هم منظورم فیلم و کتاب و این چیزها نیست . در مورد هر چیزی . مثلن اگر همکارت بیماری دارد که تو هم مشابهش را داشتی و رفتی فلان دکتر و سه سوت خوب شدی بهترست لالمانی بگیری و حرفی نزنی . چون طرف می رود دکتر اگر مشکلش حل شد که هیچ. یعنی خب زحمت کشیده ، تحقیق کرده دکتر قابلی پیدا کرده و رفته پیشش و در مان شده . ولی وای به روزی که جواب مناسب از درمان های تجویزی نگیرد . احتمال دارد هر روز یک جوری به شما گوشزد کند که "هی ! فکر نکن نمی دانم کار چاق کن و مریض جور کن برای فلان دکتر بیلمز هستی ! یعنی حواسم هست که نصف پول ویزیتها و داروها رفته توی جیبت . نکن این کارها را. آدم باش." خب از قدیم گفته اند که بعضی از ثوابها آدم را کباب می کند . این یک نوع کنجه اش بود که برایتان گفتم. 

در موردفروشگاه لباس و کفش و اینها هم وضعی مشابه وجود دارد. یعنی اگر طرف پایش به طور مادرزادی پرانتزی باشد اما فروشگاه کفشی را که می پوشد شما معرفی کرده باشید ممکن است هروقت شما را ببیند یک جوری حالیتان کند که داشته برای زدن رکود اوسین بولت توی المپیک تمرین می کرده ولی این کفشی که با اعتماد به آشنایی شما خریده باعث شده پاهایش به این روز بیفتد. کلن "لعنت به دهانی که بی موقع باز  شود " جمله ی یکی از دروس دوران ابتداییمان بود . به گمانم بهترست یک بار دیگر مطالعه اش کنم وسرنوشت لاک پشت حراف را بکنم آیینه ی عبرتم.

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>