X
تبلیغات
رایتل

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:05

حسی شبیه راننده های مینی بوسهای قدیمی دارم. مینی بوسهای درب و داغونی که توان حرکت ندارند و  با هر نیش گاز، دودی راه می اندازند که کل جاده و خیابان را  محو می کند . از هر جاییشان یک صداق تق و توقی درمی آید و تمام روکش های صندلی ها شده اند رنگ قیر بس که کهنه و چرکمرده شده اند.  حس راننده های همچین مینی بوس هایی را دارم. البته نه همه ی راننده ها. بلکه آن راننده ای که بعد از کلی کسادی کار و بار ، تا آخر ماه چند تا دربستی توپ به تورش خورده. یکی برای مراسم عروسیست . باید برود یک تعدادی از قوم و خویشها ی عروس و داماد را برای جشن عروسی روز نیمه ی شعبان بیاورد . راهشان دورست مثلن از رباط کریم قرارست بیایند نیاوران عروسی. داماد پولدارست و کرایه خوبی می دهد. اصلن بخش اعظمی از کرایه را بدون بهانه گیری  و غر غر در مورد ظاهر ماشین ،پیش پیش پرداخت کرده . دربستی دیگر مربوط است به یک مراسم مولودی خوانی ... دربستی عزاداران هم دارد برای همین امروز عصر . اما بازهم پول خوبی تویش هست و خلاصه کار و بار سکه ی سکه است.

ماشین را جلوی در خانه پارک  می کند و با یک شلنگ و لنگ  می افتد به جانش.. فقط مانده یک جارو برقی لابلای صندلی ها و برق انداختن شیشه ها از بیرون و تو . بعد از تمام این کارها مینی بوس عهد بوقش تبدیل شده به یک عروسک پر از خط و خش خسته و ملول و رنگ پریده!  یکهو به ذهنش می رسد که برود  پسر همسایه پارچه نویس را بیاورد تا برایش بزرگ پشت شیشه ی عقب بنویسد : یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد! راه می افتد تا برود دنبال عزاداران... توی مسیر با یک بنز 2013 کورس می گذارد و ریز، ریز می خندد...


پ.ن.1) هر نوع برداشتی از این مطلب آزاد است!

پ.ن.2) بنویس شوکا ، خر خوانی هم حدی دارد!

پ.ن.3) سلام ای روشنِِ فردا؟!

غر غر می کنم پس هستم!

شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:17


 از تابستان خوشم نمی آید . از گرمای گیج کننده ی  هوا که پیاده روی هایم را تعطیل کرده  از صدای کلافه کننده ی  کولرهای آبی و گازی  و پنکه  ... ازخیس شدن لباسها و نوچ شدن تن و بدن به خاطر عرق کردن توی ماشین و خیابان و ....از کم فشار شدن آب خانه ،از قرمز شدن صورتم از گرما .. از سر و صدای بچه های توی کوچه که دیگر مدرسه ای در کار نیست و همه ی انرژی های تخلیه نشده ی کودکی و نوجوانی را می ریزند توی حلقشان و زیر پنجره ی ما فریاد می کشند ، ( کوچه ی ما اسمش کوچه ی  بچه زا ست) ، از صدای دخترک لوس و بی مزه ی همسایه که همه اش توی حیاط خانه شان بلند  بلند وراجی می کند ،حتی از هندوانه های قاچ شده ای که گاهی گند می زنند به هیکل یخچال و آشپزخانه ، از پشه ها و مگس ها و سوسک های ریز و درشت که وقت و بی وقت سر و کلشان پیدا می شود، از بوی عرق تن آدمها توی اتوبوس ومترو و تاکسی و ... از صورتم که یک ریز عرق می کند، از پاهای گرگرفته ام که توی جوراب و کفش  آتش می گیرند از همه ی اینها  و یک عالمه  چیزهای ریز ودرشت  تابستانی دیگر بیزارم و دلم می خواهد زودتر مهرماه از راه برسد.بله.


پ.ن.1:هزار کار در اندیشه پیش رو دارم تو می ربایی ام از خود بگو چه کار کنم....

پ.ن. 2 : عصبانی نشوید .ترجیح می دهم به تابستان گیر بدهم تا به چیزهای دیگر. 

پ.ن.3:می دانم، می دانم . امروز باید حرفهای دیگری زد . 25 خرداد 92 خیلی ها امیدوارند. ولی  خب من نیستم. ناامیدی توی رگ و پیم ریشه دوانده مع الاسف. من از خرداد و بحث های داغ سیاسیش هم بیزارم. این حق را دارم دیگر. ندارم؟ ....در حال حاضر هم به جای پیگیری اخبار انتخابات ، پیگیر  خرید یک چرخ خیاطی خوبم:) گشتن توی سایت های ژانومه و کاچیران و خواندن مشخصات چرخ خیاطی ها را ترجیح می دهم به این که چه کسی چند درصد رای دارد. به همین سادگی.

جهت درج در تاریخ!

یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 14:10

همین جوری الکی یاد کلاس خیاطی افتادم که 20 سال پیش می رفتم! شده ام مثل این پیر زنها. خاطراتم دیگر مال پارسال و پیارسال نیستند. یک دهه و دو دهه از رویشان گذشته . 14 ساله بودم . نگار شیرین حرکات و اینها نبودم . دختر نوجوان مزخرفی بودم که خیال می کرد باید از اوقات فراغت تابستانش بهترین استفاده را بکند! به دوستم پیشنهاد دادم که با من بیاید برویم خانه ی عروس  سلطان خانم که از تهران آمده خیاطی یاد بگیریم . نیامد .تنها رفتم و شروع کردم به یاد گرفتن  خیاطی با الگو . روزی 150 تومان می گرفت و تو ی یک اتاق تاریک و دراز روی زمین می نشاندمان و یادمان می داد که چطور الگوی دامن  را تنگ دربیاوریم و چطورشکل یقه  را دلبری بکشیم! چرخ خیاطی هم نداشت . فقط یک اتاق دراز با کفی ناصاف بودکه  قالی ها ی کهنه ی رویش به خاطر فرورفتگی و بیرون آمدگی کف زمین شکل عجیبی  پیدا کرده بودند .  در کل شرایط راحتی نبود. یعنی تابستان بود و خیاطی آموزها هم به رسم و رسوم ده پایبند بودند و دیر به دیر حمام می رفتند و خلاصه  گرما و دم و بو این جور چیزها سخت ترش می کرد. از صبح که به مادرم کمک می کردم . اتاق ها و حیاط و جلوی در را با جارو دستی جارو می زدم. ظرف ها و لباسها را می بردم توی چشمه ای که به آن کهریز می گفتیم می شستم و امورات برادر چند ماهه ام را  رتق و فتق می کردم و بعد از همه ی اینها می رفتم تا هنر خیاطی را با وضعیتی که گفتم و خواندید یاد بگیرم.

قصدم گفتن این حرفها نبود. یعنی اصلن نمی خواستم در مورد مربی خیاطی و کلاس و شرایط آن روزهای خودم حرفی بزنم.  چیزی که امروز مرا یاد این کلاس انداخت دیدن یک ژورنال خیاطی  دست یکی از همکاران بود. یادم افتاد به ژورنالی که کنار دست مربی کلاس خیاطیمان( عروس سلطان خانم ) بود و من  یک روز برش داشتم و ورق زدم . چشمتان روز بد نبیند توی یکی از صفحاتش عکس  زنی جوان  را دیدم که با پیراهن آلبالویی چیندار، خودش را یله کرده بود در آغوش مرد جوانی سفید پوش . عکس را که دیدم ، قلبم شروع کرد به تند و تند زدن و کف دستهایم عرق نشست . نفهمیدم چطور ژورنال را بستم و سر جایش گذاشتم. می ترسیدم کسی مرا حین نگاه کردن به چنین عکس صحنه داری! دیده باشد.  تا مدتها، هر وقت یاد زن و مرد جوان توی عکس می افتادم ، نفسم به شماره می افتاد....

به گمانم باید نوجوانی و جوانی کردن های مارا جایی در تاریخ بنویسند.


تولدنوشت : نمی شود که اولین پست بعد از تولد مانی اسحاقی را نوشت و تولدش را به پدر و مادر و همه ی کسانی که دوستش دارند منجمله خودم تبریک نگفت. تولدت  بر همه ی ما مبارک مانی عزیز و زیبا.

بلاگ اسکای نوشت : آقا این بلاگ اسکای  کاسه کوزه ی مارا ریخته به هم. دو روز نبودم! برگشتم دیدم جاتره و قالب قبلی نیست. وضعیت دشواری بود واقعن! مخصوصن این که لینکدونی و این جور چیزها هم رفته و دوباره باید آستین همت و چش و چار غیرت !بگذارم و درستش کنم.


شیر تو شیر

چهارشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:50

بعضی وقت ها هر کاری که می کنی نمی توانی نیمه جدی باشی. مثل این روزهای من که اصلن نمی دانم چه مرگیم شده و چرا اینقدر بد اخلاق و گیج  شده ام. به قول آقای همساده توی کلاه قرمزی ، این هم از آن رمزهای ناگشوده ی زندگی من است که نمی فهممش. در هر حال آدمیزاد ست و همین متغیر الاحوالیش. یک روز خوب و سرخوش یک روز دلتنگ  و ناخوش . یک روز پر از امید و انرژی یک روز بلاتشبیه چونان پشه و سوسک ام اشی خورده ، وارفته و گیج ! (در حال حاضر بیشترین شباهت من به همین موردی آخری است و لاغیر) .

 از صبح هزار تا چیز از دستم افتاده روی زمین. بارها پوشه های روی میز با یک حرکت اشتباهی دستم ولو شده اند کف اتاق. قندان و فلاکس چای را  با پایم زدم انداختم روی زمین. یک تکه پنیر خامه ای بزرگ افتاد درست قسمت سوق الجیشی مقنعه ی مشکی ام و هر کاریش هم کردم پاک نشد تا به هر بیننده ای چراغ بزند و  هپلیتم را نشان دهد. دگمه شلوارم بی خود و بی جهت کنده شد و توی اداره به این بزرگی یک عدد سنجاق قفلی پیدا نشد تا من تنبانم را با آن محکم کنم . قسمت جیب مانتوی نو و نازنین و  گران قیمتم! انگار از دهان موش درآمده باشد دندانه دندانه و چروک و پروک شده است . فکر کنم دیروزتوی بی حوصلگی های برگشتن از سر کار و تعویض لباس ، از در کمد بیرون مانده و من هم بی خیالانه در را بسته ام و به چنین روزی انداختمش .اینها زیاد مهم نیست. مهم ترین موضوعی که بیشتر کلافه ام کرده  این است که مدیرمان یکهو و بی خود و بی جهت و ناغافل عوض شد. البته برای من که جزو رده بالاهای اداره نیستم اتفاق خاص موقعیتی  و کاری و اینها نمی افتد و لی   در کل برای اداره اتفاق ناخوشایندی است. چون مدیر قبلی از آن مدیرهای بی نظیر و کمیاب بود که کارش را واقعن خوب بلد بود. انصافن سر و سامان خوبی هم به امور داد. فکرش را بکنید آنقدر کارش را خوب بلد بود که از آدم زیر کار دررویی مثل من هم کار اضافه بر سازمان بکشد!! ( برایش اس ام اس دادم که رفتنش ناراحتم کرد زیاااااد. تنها کاری که از دستم بر می آمد .)


-از فردا تا آخر هفته ی آینده مسافرتم و نمی توانم  چیزی بنویسم  یا نوشته هایتان را بخوانم. مواظب خودتان ، زیبایی ها و خوبی هایتان باشید تا برگردم.

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>