X
تبلیغات
رایتل

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:03

دوره ی کارشناسی دوستانی داشتم که دیگر ندارمشان. یعنی بعدها ارتباطمان با یکدیگر  پر از سوء تفاهم شد و  خب تمام شد. آن وقت ها که هنوز اندک تفاهمی بود و چیزی که بشود با هزار اغماض نام رفاقت رویش گذاشت ، شش نفر بودیم .  واحدهایمان و ساعت کلاسهایمان با هم هماهنگ بود. با هم ناهار می خوردیم و با هم توی حیاط پشتی دانشکده کنار پله های اضطراری فلزی چایی می خوردیم و غیبت استادها و همکلاسیهایمان را می کردیم. یکی دونفر شاعر هم داشتیم که گاهی تنوری هایشان را برایمان می خواندند . برای همدیگر تولد می گرفتیم همانجا کنار همان پله ها . هدیه می دادیم و هدیه می گرفتیم. خوب بود .گفتم که با اغماض می شد همدیگر را رفیق بخوانیم. ولی جدا شدیم. به هزار دلیل گفته و نگفته . سالهاست از 5 نفر دیگر خبری ندارم. (یعنی این که از خودم خبر دارم ارواح عمه جانم!)

چند شب پیش که بی خوابی زده بود به سرم و طبق معمول با یک بیل مکانیکی افتاده بودم به جان بایگانی مغزم، احساس کردم  چقدر دلم برای تک تکشان تنگ شده. برای معصومیتی که "شاید" آن وقت ها بود وبعدها  "حتمن" از دست رفت. از دست رفت که آرام و بی صدا تیشه زدیم به ریشه ی مهربانی ها ی رفاقتمان. دلم تنگ شدو طبق معمول دلتنگی هایم که دستم به جایی بند نیست شروع کردم مثل زنجیری ها به سرچ کردن اسمشان توی گوگل و فیس بوق و اینها. نتیجه ی کار و حسی که پیدا کردم عجیب بود. دوستان 15 سال پیشم امروز برای خودشان نویسنده ها و پژوهشگران به نامی شده اند. هر کدام چند کتاب و چندین مقاله و ... دارند. مدیر مسئول  و سر دبیر فصلنامه های علمی- پژوهشی نامی رشته مان شده اند. توی جشنواره خوارزمی به عنوان برترین محقق جوان جایزه گرفته اند و .... خلاصه  امروز آن نوجوان های احساساتی  سال 77 و 78 تبدیل شده اند به 5 نفر آدم حسابی. یعنی آن قدر حسابی  هستند که حتی یک بار هم به یاد رفاقت به گا رفته مان نیفتند. مسلمن سرشان شلوغ تر ازین حرفاست.


من اما هنوز فکر می کنم که باید کار دیگری بکنم. باید خودم را میان قلم های باریک  مینیاتور گم کنم یا شاید تمام روزهای خسته و اندوهگینم را با سمبه ی  چرم دوزی فروکنم لابلای چرم های زبان بسته ی زیر دستم. یانه بنشینم کنار یک رود و پونه هایی که عطرشان را به رخ من و روزگار بی عطر و رنگم می کشند تا همیشه ساکت و آرام زل بزنم به سنگ های کف رود. حتی گاهی به سرم می زند بروم سه ساعت جلوی آینه چیتان فیتان کنم و قشنگ ترین  و تو دل بروترین مانتو و شالم را بپوشم و عطری که" تو" می پسندی را بزنم و دعوتت کنم به یک قرار عاشقانه روی صندلی یکی از کافه های شهر . چایی دارچینمان را هورت بکشیم و برای هم از روزهای اول آشناییمان تعریف کنیم و ریز ریز بخندیم و تو بخوانی که " راستی صلت کدام قصیده ای غزل  ..."

من به همین چیزهای ناحسابی دلخوشم. با این همه آدم حسابی و این همه آدم برجسته، هیچ صنمی نداشته ام که  رهایم کرده اند، رهایشان کرده ام.


داستانی دیگر از رفاقت تمام شده ای دیگر:

دختری که گونه هایش را با بر گ های شمعدانی رنگ می زد، آه اکنون زنی تنهاست...

ستاد یک نفر!

سه‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 10:42

آدمیزاد موجود عجیبی است.  می دانم . می دانم. برای شروع یک پست کلیشه ای تر ازین جمله در جهان پیدا نمی شود ولی واقعن هیچ چیزی را نمی توانم جایگزینش کنم. بس که در مقابل یک سری از کارها و فکرهای خودم حیرت زده یا به قول یکی از دوستان فرنگ نشینمان تعجب زده می شوم .

حتمن بارها در مورد دشت اول  یا دشت آخر و دشت سر چراغ شنیده اید.  یا این که دست فلانی سبک است.فلانی پاقدمش خوب است. چشمش شور است. همین که چشمتان به ماه توی آسمان افتاد سعی کنید با هر کسی و ناکسی چشم تو چشم نشوید و مستقیم بروید سراغ کسی که دوستش دارید یاسراغ کسی که آدم خوبی است و این جور حرفها.  خب من هم  مثل اکثر شما  با این جور حرف ها بزرگ شده ام و از وقتی هم دست راست و چپم را شناختم ،  مثل اکثر  منورالفکر نماهای مملکتمان  درعالم تئوری این ها را خرافات خواندم  و نسبتشان دادم به عوام کالانعام جاهل  و خودم را بردم در زمره ی خواص عالم. اما همین آدم خاص عاقل در عمل مثل خر توی این حرفها دست و پا می زند. یعنی صبح ها  که می خواهد از در خانه بیرون بیاید حواسش هست که خیلی دور و بر خودش را نگاه نکند تا مبادا چشمش به همسایه ای بیفتد که از نظرش آدم خوبی نیست و آن وقت همین چشم تو چشم شدن با بدی روزش را خراب کند! یا اگر عطسه ای کرد با علم به این که  به خاطر آلرژی فصلی صبحگاهی است  کمی این دست و آن دست می کند که مثلن صبر کرده باشد!!

از انجا که شروع کاراداری ما با کله پزی ها و آش فروشی های شیراز هماهنگ است  معمولن  توی تاریکی از خانه بیرون می زنم ! در نتیجه اکثر اوقات اولین مسافر تاکسی هایی هستم که مرا تا سر کار می رسانند. امروز وقتی سوار تاکسی پیرمرد ریز نقش خوش اخلاقی شدم و کرایه ی مسیر را همان اول کار دادم ، بسم اللهی گفت و آن را گذاشت توی داشبورد. فهمیدم که کرایه ی من به اصطلاح دشت اولش بوده. فهمیدن این موضوع همان و احساس مسئولیت در قبال پر کردن دخل صبحگاهی پیرمرد همان. 

به صورت فعالانه ای کمک می کردم تا مسافری از تیررس راننده خارج نشود. سرم را از شیشه بیرون می آوردم و مسیر را می گفتم. پشت چراغ قرمز یا  توی ترافیک که سرعت کم می شد به عابران  منتظر مسیر را می گفتم و برای راننده  از مسافران پول خرد جور می کردم و  .... خلاصه  همه ی این کارهای شاگرد شوفرانه را می کردم تا یک وقت ماشین خالی نماند و  راننده فکر نکند دستم سبک نبوده!!

می بینید چه موجود عجیبی هستم من. باید تاثیر یادگیری در کودکی را جدی گرفت. جامعه پذیری توی سنین پایین تا فیها خالدون آدم را دستکاری می کند و قدرت تعقل و تفکر را ازیک بزرگسال متشخصی مثل من !  می گیرد. فکرش را بکنید توی هاگیر واگیر ی که کله ام را از ماشین بیرون آورده بودم و بلند بلند می گفتم "ستاد"* یک آشنایی ، همکاری کسی مرا می دید. آن وقت با خودش چه فکری می کرد ؟ غیر ازین بود که با خودش بگوید : آخی لابد گرانی و بی پولی فشار آورده وطفلی  به جای کرایه برای راننده جار می زند! حالا هر چقدر برایشان توضیح بده که این کار از باب یک نوع "انساندوستی دستِ سبک منشانه "بوده مگر کسی باور می  کند ؟ !  


* نام یکی از میدان های اصلی شیراز که البته  اسم جدیدش امام حسین (ع) است . اما همه آن را به ستاد می شناسند. 

 

سه موضوع کاملن بی ربط !

دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:01

* کلی کار دارم. یعنی کلی کار نیمه تمام موعد گذشته دارم . از صبح  درگیر فراخ السلطنگی خودم خمیازه می کشم و به مانیتور نگاه می کنم. از روی صندلی بلند می شوم و حرکات گربه سانان را از خودم در می کنم و دوباره می نشینم و خمیازه می کشم. اشک های چشمم را که از شدت خواب آلودگی و خمیازه های  دره ای ( نوعی از خمیازه که لب بالایی می خورد به  نوک دماغ  و زبان کوچک فرد کاملن پیدا و هویدا می شود ) مدام پر از اشک می شوند را پاک می کنم و دوباره به فایلی خیره می شوم که از فهمش عاجزم. از آن وقت هایی است که فرقی نمی کند یک متن ثقیل فلسفی جلوی چشمم باشد یا یک صفحه از جفنگیات یک رمان درپیت عاشقانه. حواسم به همه جا هست غیر از کاری که باید بکنم.  با هر تلفنی از جا می پرم و نگرانم  که مبادا از دفتر مدیرمان پی گیر گزارش نیمه تمامی باشند و باز هم مثل همیشه داداش سیاوار ضایع شوم.

اینها را گفتم که بگویم چه سندروم  مزخرفی است این فراخ السلطنگی . کار به همین جا که ختم نمی شود . سندروم مذکور کلی عوارض دیگر هم دارد. یک جورهایی آدم را "فکری" می کند. به چیزهایی فکر می کنی که به درد هیچ چیزی نمی خورند. مثلن امروز از صبح ذهنم درگیر اینست که کارمندهایی مثل من دلمان به چه چیزی خوش است ؟ کجا از خودمان جنم نشان می دهیم ؟ کی و کجا نقابهایمان را برمی داریم و خودمان می شویم ؟ این همه ریاکاری و تظاهر روحمان را چه شکلی کرده است؟ چه شکلی خواهد کرد؟  یعنی الان اگر واقعن چیزی به اسم چشم برزخی وجود داشت مرا چه شکلی می دید ؟

** صبح به محمدرضا توپیدم که زیاد در مورد انتخابات و کاندیداهای دقیقه ی نود حرف می زند. اما خودم تا رسیدم اداره شروع کردم به خواندن سرمقاله های روزنامه های امروز. یک جورمسعود بهنود واری تحلیلشان  می کردم و خلاصه اساسی درگیر بودم! 

انگار خاصیت این روزهاست. هر چقدر هم توی سرخودمان و رایمان بزنند انگار یک سولاخی هست که از ان نور امید بیاید تو. حالا  چه این نور سراب باشد یا وافعی آدم دلش می خواهد الکی خوش باشد و برای خودش رویا می بافد که یک نفر می آید و کمک می کند تا وطن را دوباره با خشت جانمان بسازیم. نمی دانم از کی این همه وطن دوست شده ام ؟ فقط این را می دانم که پشت تمام حرف های ناامیدانه ام نسبت به وضع و روزگارمان یک جور امید نهفته خوابیده است . آنقدر که دلم می خواهد بروم بشوم عضو ستاد انتخاباتی یکی از کاندیداها. برایش تبلیغ کنم و خودم را به درو دیوار و آب و آتش بزنم تا شاید فقط شاید این بار امیدم ناامید نشود.

- زلزله آمده است درست زیر پای ما.  نیمه های شب گذشته که با تکان و صدایش از خواب پریدیم و در جیک ثانیه خودمان را داخل حیاط خانه یافتیم باز هم شیر فهم شدم که مرگ خیلی نزدیک تر از آنست که در تصور من بگنجد. خفه شدن زیر سنگ و آجر و سیمان و تیرآهن بدترین نوع مرگ باشد شاید.

*** اردیبهشت امسال واقعن مصداق همان اردیبهشت های تعریفی شیراز بود. هوا بارانی و معتدل. بوی درخت و سبزه و گل هم توی فضا پیچیده .

فعل ماضی استفاده کردم چون دو روزست داریم می پزیم. یعنی هوا به قدری گرم شده که من دیروز از شدت گرما خوابم نبرد! کمی هم بدعادت شده ام البته. عادت کرده ام به ساعت 3 بعد از ظهر پیاده روی طولانی بعد از کار که دیگر امکانش نیست. عادت کرده ام به رفتن به در و دشت و دمن  و پارک و اینها که دیگر نمی شود. یعنی گرما آدم را می کند تو ی کُله وبدتر آن که به فراخ السلطنگی دامن می زند دامن زدنی!

ممنونم

پنج‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 13:45

تحمل بعضی از اندوههادر تنهایی کار سختی است. برای همین هم اینجا نوشتم غمگینم .   دلم می خواست یک نفر بیاید دلداریم بدهد. دلش برایم بسوزد. نیاز به ترحم داشتم حتی ! ممنون  که خواندید و تسلایم دادید .چقدر هم احتیاج داشتم و دارم به این همراهی ها . به این حرف های خوب تسلی بخش. چقدر خوب که هستید. چقدر خوب که من اینجا را دارم.

دو سه روزی به طور کامل توی حفره ی لعنتی عوضی دست و پا می زدم. مغزم عرق می ریخت و حالش خوب نبود. بس که تمام بایگانی هایش را ریخته بود رو دایره. انگار همین دیروز باشد نه سال ها پیش. سخت بود . یعنی سخت هست. روزها ی  گم شدن توی گذشته، روزهای خوبی نیستند. روزهایی که یاد آوریشان تو را برای خودت  هزار باره می شکنند . من مانده بودم و آدمی که دیگر دستش به جایی بند نیست. اشک می ریختم و الهه ی آسمان هم همراهیم می کرد. توی آغوش غریب خیابان های شیراز این الهه ی آسمان بود که پابه پایم می آمد و نم و نم و آرام با من اشک می ریخت. دست بارانیش را روی صورتم گذاشته بود تا غریبه ای اشکم را نبیند. چه رفیق مهربانی داشتم توی غریب ترین و درمانده ترین روزهای زندگیم.

-رفته ام کلی فیلم خریده ام. آقا یوسف ، هیچ ، روزهای زندگی ، من همسرش هستم ،می زاک،  آرگو ، بینوایان ، لینکلن ، کلاه قرمزی 92.سریال دیسپریت هوز وایف را هم سفارش دادم . خلاصه بزمی راه انداخته ام برای خودم. توی همین روزهای بهت زده ، به هوای فیلم برف روی کاج ها خودم را تنهایی میهمان سینما کردم ولی تصادفن به جایش فیلم قاعده ی تصادف را دیدم! یک جایی قبلن هم گفته بودم که فیلم "چیزهایی هست که تو نمی دانی" فیلم فوق العاده ای است. دوباره باید ببینمش.

-کلی هم با موبایل منچ بازی کرده ام. کلی هم با دنیا بداخلاقی کرده ام. کلی هم با پاهای دردناک و تاول زده راه رفته ام. باید بروم یک جفت کفش خوب و همچین اساسی مهمانشان کنم.

-خوبی شهرهای کوچک در این است که فاصله ی بین خواستن و توانستن برای رفتن به بعضی جاها خیلی کوتاه است.  مثل آن روز که از اداره زدم بیرون و پیاده رفتم بازار وکیل . توی سرای مشیر راه رفتم و توی بازار پارچه فروشها برای یک مادر خوب و مظلوم و مهربان پارچه خریدم و بعد  از کنار مسلمانانی که می دویدند برای نماز مغرب و عشای مسجد وکیل آرام گذشتم و خودم را سپردم به خیابان.

- ممنون که هستید و اینجا را می خوانید . ممنون دلارام ، الهه ، تیراژه ، جزیره، کرم دندون، بهار، باغبان ، آوا ، ندا ، ژولیت ، مریم نگار ، سارا ، شوکا و هر کسی که حتی گاهی به من فکر می کند. چقدر خوب که من اینجا و شما را دارم.

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>