X
تبلیغات
رایتل

رمان سمفونی مردگان

پنج‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 10:30

باید همان بامدادی که قلبم تند و تند می زد و اشکم سرازیر شده بود، می نوشتم. باید همان وقت می نوشتم که خودم را ساز به دست توی ارکستر "سمفونی مردگان" عباس معروفی جا کرده بودم . او رهبری می کرد و من با حرکات دستش با آیدای غریب آبادان از سر بی پناهی و بی کسی می سوختم و با آیدین تنهای اردبیل میان جمله های روزنامه های باطله آتش می گرفتم.  معروفی دستانش را تکان می داد و من در سطر به سطر کتابش جان می دادم .

باید اینها را همان بامدادی می نوشتم که آخرین صفحه ی کتاب را خواندم و آرام بستمش. آن وقت صدای زوزه ی گرگ هایی را شنیدم که برای دریدن اورهان آمده بودند . حتی به گمانم یکی از گرگها پنجه اش را روی صورتم زد. چون سرم درد می کرد و صورتم می سوخت.. سردم شده بود. انگار که جای فروردین شیراز توی دیماه اردبیل میان خروارها برف گیر افتاده باشم و کلاغ ها مدام بگویند : برف. برف.

حداقل باید اینها راچند ساعت بعدش می نوشتم که اداره هم نرفتم و ماندم توی خانه و هم چنان معروفی رهبری قلب و مغزم را به دست داشت ....

-اگر رمان سمفونی مردگان را  نخوانده اید اوصیکم به خواندنش که بی نهایت دوستش داشتم. عباس معروفی  نویسنده ای با شکوه و بی نظیر است.به سایتش هم سر بزنید و در "خلوت انسش" وان یکاد خوانان در فراز کنید.

دل شیر نداریم، دل روباهم نداریم ، دل بز ؟ چرا هست. زیاد.

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 12:16

روزهایی هست درست مثل امروز که من دوباره معلق میان زمین و آسمانم. یعنی تا می آیم پاهایم را قر ص و محکم بگذارم رو ی زمین و بچسبم به دنیا و مافیهایش  یک چیزی ، یک ضربه ای پتک وار می خورد توی سرم و من همراه ستاره های دور سرم سرگردان می شوم و گیج ومعلق. روزهایی هست درست مثل امروز که قصد و مسیر و مقصد همراه هم گم می شوند .نه جایی برای ماندن  می ماند و نه نایی برای رفتن...

میان تمام گم شدن ها و فراموش کردن ها نباید یادم برود که : درین بازار اگر سودی ست با درویش خرسند است...

- پاهایم و دستهایم جایی بند نیستند و من نه هراس افتادن دارم و نه دعوی پریدن.

گاهی وقت ها احساس می کنم بیش از حد محافظه کار و ذلیل شده ام. دلم می خواهد با کله بروم توی صورت خیلیها. حتی بیشتر، دلم می خواهد چند تا فحش خیلی زشت هم بدهم و خودم را خلاص کنم!

- می دانم ، می دانم نوشته ام سر و ته ندارد. بگذارید به پای همان محافظه کاری و ذلالتی که ذکرش رفت.

-عنوان پست را که می نوشتم قیافه ی حامد (فروتن)  فیلم شب یلدا جلوی چشمم بود که می گفت : "زن بی حجاب نداریم. زن با حجابم نداریم. مرد بی غیرت نداریم. مرد با غیرتم نداریم. نوار مبتذل نداریم. ماهواره نداریم. صور قبیحه نداریم. حشیش، گرس، تریاک، ذغال خوب و رفیق ناباب نداریم. رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن و بالا بنداز نداریم. شرمنده تونم هیچ چیز ممنوعه کلا نداریم...نداریم. مهمونیه ولی مهمون هم نداریم...جشن تولد یه بچه است ولی بچه هم نداریم".

مغز تک فایلی من

دوشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 12:39

بعضی آدمها هستند که مغزشان مثل قفسه ی کتاب، طبقه بندی شده است. توی هر طبقه اش ،یک مشت فایل و فولدر دارند که  مجزا  از هم نگهداری می شوند. به هم ریختگی یکی از طبقه ها باعث نمی شود تا نظم بقیه ی چیزها به هم بخورد. یعنی ممکن است با زنشان یا شوهرشان دعوای سختی کرده باشند ولی این موضوع، به طبقه ای که به تفریحاتشان اختصاص داده بودند آسیبی نمی رساند. توی اوج بحثها و مشاجرات خانوادگیشان ، با دوستشان می روند سینما. می روند استخر، خرید ، پارک ، رستوران و  .... می روند پیش پدر و مادر و برادر و خواهرشان.در هر حال هر کاری قرار بوده انجام بدهند را انجام می دهند. سرکارشان را می روند. کتابشان را می خوانند .. مجله شان را ورق می زنند . قرار دندانپزشکیشان سر جایش باقی می ماند. حتی ممکن است مسافرت و ماموریت کاری هم بروند.

ولی  مغز من این طور نیست. کلن یک فایل دارد که همه چیز توی آن مثل زنجیر به هم وصل  است. کافیست یک جای کار خراب شود، مثل بازی دومینو همه چیز پشت سر هم  خراب می شود. مثلن وقت هایی که بی حوصله و دلتنگم هیچ چیزی فرقی برایم ندارد. حوصله ی هیچ کاری را ندارم. می خواهد کار باشد یا تفریح. کلن دکمه ی آفم می خورد. دلم می خواهد بخوابم. زود بخوابم و دیر بیدار شوم. حرف نزنم. چیزی ننویسم. کاری نکنم. زندگی برایم متوقف می شود. باید تنها باشم . یا اگر هم کسیاصرار به همراهی و مونسی دارد ،بایدهی لی لی به لالایم بگذارد و قربان صدقه ام برود. اگر بگوید که بالای چشمهایت یک جفت ابرو جا خوش کرده اند ،ممکن است فکر کنم که دارد اذیتم کند. می خواهد سر به سرم بگذارد. در نتیجه احتمال دارد با سر بروم توی صورتش. همچین آدم خطرناکی هستم.

خلاصه این که توی ذهن و مغز من هر چیزی جای خودش را ندارد. همه چیز به شکل سالی تاک واری درهم و برهم است. همه چیز به هم وصل است. سلسله مراتبی هم نیست . یعنی این طور نیست که فکر کنم آیا رابطه ی عاطفیم مهم ترست یا رابطه ی کاریم ؟ مثلن اگر با محمدرضا بحثم شده و حال خوبی ندارم نمی توانم توی اداره معمولی باشم. پشت میزم چرت می زنم و حوصله ی حرف زدن هم ندارم.عکس این موضوع هم هست یعنی اگر کارم توی اداره خوب پیش نرود حوصله ی خانه و کارهایش را ندارم. بازهم ترجیح می دهم بخوابم.


-    - می دانم ، می دانم برای آدمی به سن من کمی مسخره است که نتواند موضوعات زندگیش را از هم تفکیک کند ولی خب این طوریم دیگر.امروز از آن روزهاست که دلم می خواهد پتو را بکشم روی سرم و به هیچ چیزی و هیچ کسی و هیچ کاری فکر نکنم. باید زود تر خودم را به خانه برسانم.

پادیر من

یکشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 14:08

گفته بودم که نوروز امسال نه تنها تعطیلی نداشتم بلکه ساعت کارم کلی اضافه شده بود. احتمالن خیلی هایتان فکر کنید که لابد کلی اضافه کار قرارست بگیرم  و کلی خوش به حالم شده. ولی این طور نیست. یعنی اداره ی ما آب از دستش نمی چکد. من هم به اجبار اولش هم به اکراه قبول کردم که بمانم. ولی  همین کار مکروه و مجبور باعث شد تا موضوع مهمی را در مورد زندگی خودم بشناسم. نه این که قبلن نفهمیده باشم ها ! نه این چند وقت  مطمئن شدم.. مطمئن شدم که بعد سالها در به دری و تنهایی عذاب آور ، دیگر تنها نیستم. مطمئن شدم که یک نفر را برای روزهای مبادا و تنگی زندگیم دارم. یک نفر که حاضرست برای کم کردن استرس و اضطراب دیوانه طور این روزهایم، هر کاری بکند.

معنی تکیه گاه داشتن را برای اولین بار در این زندگی سی و پنج ساله تجربه کردم. برای منی که مثل دیوارخشتی خانه ای که سالهاست خراب شده بی پناه بوده ام پیدا کردن پادیری مطمئن ارزشمند ترین  چیز دنیاست.  منی که اگر نخواهم ننه من غریبم بازی هم دربیاورم همیشه غریب بوده ام حتی توی خانه ی خودم.

******

دوباره به معجزه بودنت مومن شده ام. پادیر تمام شکستگی های 35 ساله ام، باید برای داشتنت و بودنت خدا را شکر کنم. فروردین 88 پیدایت کردم و فروردین 92 دلم می خواهد سرم  را تا ابد روی شانه هایت بگذارم . دلم می خواهد صبح تا شب برایت بخوانم که : با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره  آخرین ذرات موندن تو رگ هام  نمی میره ... با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من...  

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>