X
تبلیغات
رایتل

کش مو+ خشونت فرهنگی+ معانقه!

یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 14:23

1- شنیده اید که می گویند کچلها توی کیفشان هفت تا شانه دارند؟ شده حکایت من. 15 سالست موهایم از روی گوشهایم پایین تر نیامده اند ولی من یک کشوی پر گل مو و گیره مو و کش مو و سنجاق سر و اینها دارم. چند وقتی هم که تصمیم گرفته ام موهایم را بلند کنم ویروس خرید این جور خنزر پنزرها افتاده توی جانم.( قرار شده زین پس به دلیل رد شدن خانواده ازین حوالی ، از ویروس جای کک و از جان جای تنبان استفاده کنم . بس که آدم مودب و ماخوذ به حیایی هستم! ) خلاصه هر جا می رسم کش مو می خرم بعد هم کش موها را یک یک جلوی آینه ی خانه امتحان می کنم . دو تا لاخ مویم را به زور می چپانم داخلشان و به سبک آرایشگرها با یک آینه ی دیگر شویدهای داخل کش مو را رصد می کنم  و می گویم هییییییییییییع ! چه زلفکانی! بعد کمی سِرم مو می زنم بهشان و با خودم می گویم : هییییییییییییییع چه زلفکان عنبر افشانی!

2- دکه ی سمبوسه فروشی نزدیک محل کارم هست که صاحب دکه از بام تا شام به اهنگ های ابی گوش می کند . مثلن ساعت 7 صبح امروز ابی می خواند : "وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد  قاصد چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد " خیلی کیف کردم. یعنی کلن ازین دکه و سمبوسه فروش خوش ذوقش خوشم می اید . خیلی دلم می خواهد بروم تو و بگویم دستتان درد نکند بابت این همه ابی دوستی. اما خب خشونت فرهنگی اجازه نمی دهد. یعنی می ترسم سمبوسه فروش آبادانی فکر کند منظور بدی  در مورد خودش دارم! آخر خودتان که می دانید یک جور خشونت پنهان توی مملکت ما وجود دارد که اکثر آقایان به صورت زیر پوستی خودشان را مالک تمام زنان می دانند. چند وقت پیش داشتم از کلاسی برمی گشتم و البته توی یکی از مناطق اعیانی شهر هم بودم . پیرمردی به غایت کوتول و کچل!بیل روی دوش از خانه ای بیرون آمد . معلوم بود که ازین باغبان های سیار اسفندماهیست که می روند برای یک سری کارهای موقت توی باغچه های خانه های پولدارها کار می کنند. خلاصه کلن داغون بود بنده خدا . قد بیل دوسه برابر خودش بود طوری که موقع راه رفتن تعادلش را به هم می زد. همین طور که داشتم با خودم فکر می کردم اخی بنده خدا با این سن و قد مجبورست چه کار سختی انجام دهد از کنارش رد می شدم که یکهو شنیدم با لحن لوند طوری رویش را کرد طرفم و گفت : خوشگلو !! یعنی آنقدر به عنوان یک مرد توی این مملکت پر از خشونت فرهنگی نسبت به زنان اعتماد به نفس داشت که نه قد کوتاه و سر کچلش و نه بیل روی دوش و پهن چسبیده به شلوارش مانع ازین نشد که متلک پرانی نکند! خب با این تفاسیرفکرش را بکنید خانمی وارد یک سمبوسه فروشی توی مرکزی ترین نقطه ی شهر شود وبه مغازه دار بگوید خیلی با حالید که ابی گوش می کنید. نمی شود دیگر. طرف خشونت فرهنگیش گل می کند و فکر می کند سلطان سلیمان است و من یکی از زنان اسیر جنگی!!  خب این هم برای هشت مارس. بالاخره من اگر امکانات تاپ لس کردن  را ندارم ولی می توانم در مورد زخم متلک کوتول سیار حرف بزنم که!

3- راستی مصافحه نبوده که فیلم معانقه دیدیم ما. عامو خب اگر مشکل شرعی ندارد این کارها، به ما هم بگویید تا روشن شویم. برای بقیه بدست و برای پرزیدنت نه؟چی ؟ خاله زنکم؟! دست شما درد نکند دیگر پس یعنی فرزند رشید آقای مطهری  و کلی از برو بچز هم خاله زنکند دیگر!

 

اینک زنی در آستانه فصلی گرم!

شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:16

قبلن در مورد تاریخ تولدم  و تراژدی به وجود آمده ، برایتان نوشته ام. تراژدی که به احتمال زیاد تا آخر عمر رهایم نخواهد کرد (هر چند ممکن است به نظر خیلیها مسخره تر ازین حرفها باشد).

در هر حال بر اساس عدد مثبوت! توی شناسنامه ، امروز من 35 ساله شدم. یعنی اگر به طور متوسط و طبیعی ، هر آدمی توی هفتاد سالگی راهی آن دنیا می شود، من نصف راه را تا آن دنیا طی کرده ام.ناراحتنیستم . خب تمام این مدت زیاد یا کم تلاش کرده ام که خوب زندگی کنم و خوب باشم. با همه ی مشکلاتی که داشته ام تلاش کرده ام تا زندگیم را خودم بسازم. البته شکست های زیادی هم خورده ام .کارهای اشتباه زیادی هم انجام داده ام.. خودم را با کله توی چاه های مختلفی هم انداخته ام ... همه ی اینها هم ردی به یادگار روی روحم و قلبم و جسمم گذاشته اند. اما من امروز خوشحالم.

درست است که  از خودم رضایت کامل ندارم ولی از همه ی آنچه داشته ام استفاده کرده ام . هر کاری نشده ، یااز توان روحی و جسمی ام خارج بوده و یا امکاناتش را نداشته ام.  به تنهایی خیلی از کارها را کرده ام. کارهایی که خیلی ها با حمایت شدید الشدود! پدر و مادر و برادر و خواهرهایشان انجام می دهند. 

هیچ مالی نشده ام! اما برای همین وجود بی ارزش هم رنجها کشیده ام. شاید به خاطر تمام این رنج دوران بردنها و تنهاییهاست که امروز دلم می خواهد فارغ از هر نوع شعر و شعارروانشناسانه ای و از صمیم قلب ، بلند فریاد بزنم و بگویم : "من به خودم افتخار می کنم". 

-    -  می دانم ، می دانم . خیلی هایتان حالتان بد شده ازین همه "خود تحویل گیری"  ونیاز مبرم پیدا کرده اید به کیسه فریز و کیسه زباله ! واقعن عذرخواهی می کنم!

-     - دلم می خواهد نیمه ی باقی مانده ی عمرم را به کارهایی برسم که تمام این سالها فرصتی برایشان پیدا نکرده ام. عمر کوتاهم به نیمه رسیده.

-    - دلم می خواهد گاهی از گذشته ها برایتان بنویسم. البته به گمانم بیشتر برای خودم و یادآوری آنچه بر من رفته.

-   عامو پیر شدیم رفت! نوجوان که بودم می نشستم صفحات " بر سر دوراهی"  و این جور مطالب مجله ها را می خواندم. بعد وقتی یک نفر می نوشت که دختری هستم 24 ساله فکر می کردم هم سن ننه بزرگ منست و چقدر مشکلاتش و خودش از من دورند! اینک منم زنی 35 ساله در آستانه ی فصلی گرم البته!

-     مخاطب خاص نوشت: ندای مهربان ، دوست خوب و با معرفتم،   این روزها به خاطر بی حوصلگی و کلافگی ات دلم ریش می  شود. خوب باش لطفن. زندگی کوتاهست. دوست پیرت را ببین و عبرت بگیر !... آرزو می کنم خیلی زود، آرامشی عمیق توی قلب مهربانت لانه کند....

 

بی عنوان!

پنج‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 13:24

1- می گویند یک دیوانه سنگی توی چاه می اندازد و صد عاقل نمی توانند درش بیاورند. حالا شده حکایت من . با این تفاوت که خودم یعنی همان دیوانه ی پرتاب کننده ی سنگ ، موظف به در آوردنش هم شده ام.

خلاصه به قول شیرازی ها تو این یکی – دو روز اوضاع اَ لی داشتم  که نگو. اما بالاخره این دیوانگی با کمترین ضرر در نطفه خفه شد !

2- هیچ چیز قابل عرضی وجود ندارد و همه چیز مثل همیشه است. نه فیلمی دیده ام ، نه کتابی خوانده ام و نه جایی رفته ام. به جایش همه ی سریال های جم را از حفظم . از ب.وسه تا عشق ، شمیم عشق ، حریم سلطان ، ایزل و عمر گل لاله. اصلن هم بد نیستند. همه ی بر و بچز روشنفکری که دیدن چنین چیزهایی را عملی قبیحه می دانند لطفن زبان در نیام دهان کشند. من این روزها این گونه عشقم کشیده وکلن با عشق های کشکی بیشتر حال می نمایم. برای ان دسته از غیر روشنفکرها هم پیشنهادی دارم . اگر احیانن هر یک از این سریال ها را پیگیری می کنید و قسمتی را عقب مانده اید کافیست یک اشاره کنید تا به طور کامل برایتان تعریف کنم. بله.

3- کفگیرم خورده ته دیگ. به پیسی خورده ام. شب عید است و اهل و عیال کلی خرج دارند و آن وقت دریغ از یک پاپاسی. گرانی بیداد می کند!

4- مورد دیگری به ذهنم نمی رسد. اینها همه ی چیزهایی بودند که درگیرشانم. می بینید بهترست مدتی چیزی ننویسم تا چنین سخیف از آب در نیاید.